





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «هر روز که خورشيد طلوع می کند، در ازای هريک از مفاصل انسان صدقه ای لازم است؛ همين که ميان دو نفر به عدالت صلح و آشتی برقرار کند صدقه است؛ يا اگر به کسی کمک کند تا سوار مرکبش شود يا بارش را برای او روی مرکبش بگذارد، صدقه است، سخن نيکو صدقه است، و هر گامی که به سوی نماز برمی دارد صدقه است، و اين که خار و خاشاک (و هر چيز آزاردهنده ای) را از سر راه بردارد صدقه به شمار می رود».
متفق علیهرسول الله صلی الله علیه وسلم می فرمایند که بر هر مسلمان در برابر هریک از مفاصل استخوانهایش صدقه ای لازم است، و به شکل تطوع برای الله متعال تقدیم بدارد جهت سپاسگزاری بابت تندرستی اش، و این که استخوان هایش به شکل مفاصل قرار داده تا این که بتواند آن ها را بسته و باز نماید، و این که این صدقه توسط همه کارهای خیر قابل انجام است و تنها منوط به پول دادن نیست، كه از جمله: رعایت عدالت میان دو طرف متخاصم مصداق صدقه است، برای سوار شدن انسان عاجز بر حیوانش یا کمک نمودن به وی برای حمل بارش بر آن مصداق صدقه است، و سخن نیک که شامل هر سخنی نیکویی می شود مانند ذکر و دعاء مصداق صدقه است، و هر گامی که برای نماز بر می داری مصداق صدقه است، و دور کردن هر چیزی که موجب اذیت و آزار دیگران می شود مصداق صدقه است.
از وائل الحضرمی روایت است که گفت: سلمه بن یزید الجعفی رضی الله عنه از رسول الله صلی الله علیه وسلم پرسید و گفت: ای پیامبر الله! چه فکر می کنید اگر امیران از ما حق خود را مطالبه کنند و حق ما را ندهد، در این صورت برای ما چه دستور می دهید؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم از او رو گردان شدند، بار دیگر پرسید، باز هم ازو رو گردانیدند، در بار دوم و یا سوم اشعث بن قیس او را بسوی خود کشید، سپس ایشان فرمودند: «گوش کنید و اطاعت کنید، آنها مسئولیت خود را بدوش دارند و شما مسئولیت خود را بدوش دارید».
مسلم روایت کردهاز پیامبر صلی الله علیه وسلم در مورد امیرانی که حق خود را مانند شنیدن و اطاعت از مردم مطالبه می کنند، و حقوقی را که بر آن ها است انکار می کنند؛ از قبیل عدالت، توزیع غنائم، و حق طلبى و مساوات پرسیده شد، پس برای ما چه دستور می دهید که با آنان انجام دهیم؟ پیامبر صلی الله علیه وسلم از او روی گردانیدند؛ گویا از این مسائل متنفر هستند، ولی سوال کننده بار دوم و سوم سوال را مطرح نمود، پس اشعث بن قیس رضی الله عنه سوال کننده را بسوی خود کشید که او را ساکت کند. پیامبر صلی الله علیه وسلم پاسخ داده و فرمودند: به آنچه می گویند گوش کنید، و فرمان آنان را اطاعت کنید؛ زیرا آنان بر آنچه که مکلف شده اند از قبیل عدالت و سپردن حق رعیت، و برای شما آنچه هست که به آن از قبیل اطاعت و ادای حقوق و شکیبایی در برابر نابسامانی ها مکلف شده اید.
از ابوهریره رضی الله عنه از پیامبر صلی الله علیه وسلم روایت است که فرمودند: «دين آسان است؛ و هرکس آن را بر خود سخت بگيرد، سرانجام خسته و درمانده می شود؛ پس راه راست و درست و ميانه را در پيش بگيريد، و (به درست کاری و ميانه روی) خوشحال باشيد، و از عبادت صبح و شام و جزئی از شب کمک بگيريد».
بخاری روایت کردهپیامبر صلی الله علیه وسلم بیان نمودند که دین مبین اسلام در همه امور بر سهولت و آسانی استوار است، و سهولت زمانی تأیید می شود که سببی بر ناتوانی و نیاز وجود داشته باشد، چون تعمق و کاوشگری در کارهای دینی و ترک نرم خویی، ناتوانی و ترک تمام یا قسمتی از عمل در پی دارد. سپس وی صلی الله علیه وسلم به میانه روی بدون مبالغه تشویق کردند، بنده در کاری که به آن امر شده کوتاهی نکند، و چیزی را که قادر به انجام آن نمی باشد تحمل نکند، و اگر نتوانست عملی را به کامل ترین وجه ممکن انجام دهد، باید آن را نزدیک به کامل انجام داد. وی صلی الله علیه وسلم برای عمل دایمی به ثواب زیاد مژده داده است، هرچند اندک باشد برای کسانی که قادر به عمل کامل نیستند؛ چون اگر ناتوانی از سوی او نباشد لازمۀ اجر و پاداش او نمی گردد. از آنجایی که دنیا در واقع محل سفر و انتقال به آخرت است، وی صلی الله علیه وسلم به ما دستور داده است که برای مداومت عبادت در سه زمان بانشاط یاری جسته شود: اول: الغَدوة: یعنی حرکت در ابتدای روز؛ بین نماز صبح و طلوع خورشید. دوم: الرَّوحة: یعنی حرکت در پایان روز (بعد از زوال). سوم: الدُّلْجة: یعنی حرکت در همۀ شب و یا جزئی از آن، چون کار شب سنگین تر از کار روز است؛ بنابر این به حرکت در جزئی از شب امر نمودند چنانچه فرمودند: (وشيءٍ من الدلجة) و جزئی از شب.
از علی رضی الله عنه روایت است که فرمود: رسول الله صلی الله علیه وسلم گروهی را برای مأموریت جنگی اعزام کرد و مردی از انصار را فرمانده آنان قرار داد و به افراد دستور داد تا از او اطاعت کنند. (در طی مأموریت) آن فرمانده (به دلیلی) خشمگین شد و گفت: مگر پیامبر (صلی الله علیه وسلم) به شما دستور نداده است که از من اطاعت کنید؟ گفتند: «چرا، دستور داده است. گفت: «پس برای من هیزم جمع کنید، آنان هیزم جمع کردند، سپس گفت: آتش بیفروزید، آنان آتش افروختند، آنگاه گفت: در آتش درآیید! آنان قصد انجام دادن این دستور را کردند، اما برخی دست و پای دیگران را گرفتند و (مانع شدند) و به یکدیگر گفتند: «ما تنها برای فرار از آتش (دوزخ) به سوی پیامبر (صلی الله علیه وسلم) پناه آوردهایم، آنان همچنان در این حال بودند تا اینکه آتش خاموش شد و خشم فرمانده نیز فرو نشست، این ماجرا به پیامبر (صلی الله علیه وسلم) رسید، ایشان فرمودند: «اگر در آن آتش داخل میشدند، هرگز تا روز قیامت از آن خارج نمیشدند؛ چرا که اطاعت تنها در کار نیک و پسندیده واجب است».
متفق علیهپیامبر اکرم (صلی الله علیه وسلم) گروهی را به مأموریت نظامی اعزام فرمود و یکی از انصار را به فرماندهی آنان گماشت و به سپاهیان دستور داد تا از وی اطاعت کنند. (در طی مأموریت) آن فرمانده (به دلیلی) بر آنان خشمگین شد و گفت: آیا پیامبر (صلی الله علیه وسلم) به شما دستور نداده است که از من اطاعت کنید؟ پاسخ دادند: آری، پیامبر (به اطاعت از تو) دستور داده است، گفت: پس من به شما دستور میدهم که هیزم جمع کنید و آتشی بیفروزید و سپس در آن داخل شوید، آنان هیزم جمع کردند و آتش افروختند؛ اما هنگامی که خواستند به درون آتش بپرند، به یکدیگر نگاه کردند (و در تردید افتادند). و به یکدیگر گفتند: ما تنها برای فرار از آتش (دوزخ) به پیامبر (صلی الله علیه وسلم) ایمان آوردهایم، آیا اکنون خود را به آتش دنیا بسپاریم؟! در همین حال، شعلههای آتش به تدریج خاموش شد و خشم فرمانده نیز فرو نشست. وقت این واقعه به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وسلم) گزارش شد، فرمودند: اگر آنان از فرمانده اطاعت کرده و وارد آتشی که افروخته بودند میشدند، تا ابد در عذاب آن گرفتار میآمدند و هرگز تا پایان دنیا از آن رهایی نمییافتند. هیچ اطاعتی برای مخلوق در نافرمانی از خالق جایز نیست؛ همانا اطاعت تنها در کارهای نیک و پسندیده واجب است [ نه در گناه].
از حذیفه رضی الله عنه روایت است که پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمودند: «إِنَّهَا سَتَكُونُ أُمَرَاءُ يَكْذِبُونَ وَيَظْلِمُونَ، فَمَنْ صَدَّقَهُمْ بِكَذِبِهِمْ وَأَعَانَهُمْ عَلَى ظُلْمِهِمْ فَلَيْسَ مِنَّي، وَلَسْتُ مِنْهُ، وَلَا يَرِدُ عَلَيَّ الْحَوْضَ، وَمَنْ لَمْ يُصَدِّقْهُمْ بِكَذِبِهِمْ وَلَمْ يُعِنْهُمْ عَلَى ظُلْمِهِمْ فَهُوَ مِنِّي، وَأَنَا مِنْهُ، وَسَيَرِدُ عَلَيَّ الْحَوْضَ». پس از من کسانی خواهند بود که صاحب نفوذ و اقتدار می باشند، دروغ می گویند و به مردم ظلم می کنند، هر کس آنان را تصدیق نموده و در ظلم کردن به مردم آنان را کمک کند از من نیستند، و من از آنان نیستم، و هر کس دروغ های آنها را باور نکند و در ستم آنها را یاری نکند، او از من است و من از او هستم، و به حوض من وارد می شوند.
احمد روایت کردهپیامبر صلی الله علیه وسلم خبر می دهد این که پس از وفاتش، امیران و کسانی با نفوذ می آیند که در گفتار دروغ می گویند و آنچه را که می گویند انجام نمی دهند، و در حکم و قضاوت ظلم می کنند، پس هر کس بر آنان وارد شود و دروغ آنان را تصدیق نماید، و یا آنان را در ستم و قول یاری رساند از قبیل اصدار فتوا برای آنان جهت نزدیک شدن و آنچه که نزد آنان هست امید ببندند؛ من از این شخص بی زار هستم و او از من نیست، و من از او نیستم، و در روز قیامت به حوض کوثر نزد من نمی آید، و هر کس به آنان وارد نشود و دروغ آنان را تصدیق نکند و در ستم با آنان یاری نکند، او از من است و من از او هستم، و در روز قیامت نزد من به حوض وارد می شود.
از صهیب رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: "كَانَ مَلِكٌ فِيمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ، وَكَانَ لَهُ سَاحِرٌ، فَلَمَّا كَبِرَ، قَالَ لِلْمَلِكِ: إِنِّي قَدْ كَبِرْتُ، فَابْعَثْ إِلَيَّ غُلَامًا أُعَلِّمْهُ السِّحْرَ، فَبَعَثَ إِلَيْهِ غُلَامًا يُعَلِّمُهُ، فَكَانَ فِي طَرِيقِهِ إِذَا سَلَكَ رَاهِبٌ فَقَعَدَ إِلَيْهِ وَسَمِعَ كَلَامَهُ، فَأَعْجَبَهُ، فَكَانَ إِذَا أَتَى السَّاحِرَ مَرَّ بِالرَّاهِبِ وَقَعَدَ إِلَيْهِ، فَإِذَا أَتَى السَّاحِرَ ضَرَبَهُ، فَشَكَا ذَلِكَ إِلَى الرَّاهِبِ، فَقَالَ: إِذَا خَشِيتَ السَّاحِرَ، فَقُلْ: حَبَسَنِي أَهْلِي، وَإِذَا خَشِيتَ أَهْلَكَ فَقُلْ: حَبَسَنِي السَّاحِرُ، فَبَيْنَمَا هُوَ كَذَلِكَ إِذْ أَتَى عَلَى دَابَّةٍ عَظِيمَةٍ قَدْ حَبَسَتِ النَّاسَ، فَقَالَ: الْيَوْمَ أَعْلَمُ آلسَّاحِرُ أَفْضَلُ أَمِ الرَّاهِبُ أَفْضَلُ؟ فَأَخَذَ حَجَرًا، فَقَالَ: اللهُمَّ إِنْ كَانَ أَمْرُ الرَّاهِبِ أَحَبَّ إِلَيْكَ مِنْ أَمْرِ السَّاحِرِ فَاقْتُلْ هَذِهِ الدَّابَّةَ، حَتَّى يَمْضِيَ النَّاسُ، فَرَمَاهَا فَقَتَلَهَا، وَمَضَى النَّاسُ، فَأَتَى الرَّاهِبَ فَأَخْبَرَهُ، فَقَالَ لَهُ الرَّاهِبُ: أَيْ بُنَيَّ أَنْتَ الْيَوْمَ أَفْضَلُ مِنِّي، قَدْ بَلَغَ مِنْ أَمْرِكَ مَا أَرَى، وَإِنَّكَ سَتُبْتَلَى، فَإِنِ ابْتُلِيتَ فَلَا تَدُلَّ عَلَيَّ، وَكَانَ الْغُلَامُ يُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ، وَيُدَاوِي النَّاسَ مِنْ سَائِرِ الْأَدْوَاءِ، فَسَمِعَ جَلِيسٌ لِلْمَلِكِ كَانَ قَدْ عَمِيَ، فَأَتَاهُ بِهَدَايَا كَثِيرَةٍ، فَقَالَ: مَا هَاهُنَا لَكَ أَجْمَعُ، إِنْ أَنْتَ شَفَيْتَنِي، فَقَالَ: إِنِّي لَا أَشْفِي أَحَدًا إِنَّمَا يَشْفِي اللهُ، فَإِنْ أَنْتَ آمَنْتَ بِاللهِ دَعَوْتُ اللهَ فَشَفَاكَ، فَآمَنَ بِاللهِ فَشَفَاهُ اللهُ، فَأَتَى الْمَلِكَ فَجَلَسَ إِلَيْهِ كَمَا كَانَ يَجْلِسُ، فَقَالَ لَهُ الْمَلِكُ: مَنْ رَدَّ عَلَيْكَ بَصَرَكَ؟ قَالَ: رَبِّي، قَالَ: وَلَكَ رَبٌّ غَيْرِي؟ قَالَ: رَبِّي وَرَبُّكَ اللهُ، فَأَخَذَهُ فَلَمْ يَزَلْ يُعَذِّبُهُ حَتَّى دَلَّ عَلَى الْغُلَامِ، فَجِيءَ بِالْغُلَامِ، فَقَالَ لَهُ الْمَلِكُ: أَيْ بُنَيَّ قَدْ بَلَغَ مِنْ سِحْرِكَ مَا تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ، وَتَفْعَلُ وَتَفْعَلُ، فَقَالَ: إِنِّي لَا أَشْفِي أَحَدًا، إِنَّمَا يَشْفِي اللهُ، فَأَخَذَهُ فَلَمْ يَزَلْ يُعَذِّبُهُ حَتَّى دَلَّ عَلَى الرَّاهِبِ، فَجِيءَ بِالرَّاهِبِ، فَقِيلَ لَهُ: ارْجِعْ عَنْ دِينِكَ، فَأَبَى، فَدَعَا بِالْمِئْشَارِ، فَوَضَعَ الْمِئْشَارَ فِي مَفْرِقِ رَأْسِهِ، فَشَقَّهُ حَتَّى وَقَعَ شِقَّاهُ، ثُمَّ جِيءَ بِجَلِيسِ الْمَلِكِ فَقِيلَ لَهُ: ارْجِعْ عَنْ دِينِكَ، فَأَبَى فَوَضَعَ الْمِئْشَارَ فِي مَفْرِقِ رَأْسِهِ، فَشَقَّهُ بِهِ حَتَّى وَقَعَ شِقَّاهُ، ثُمَّ جِيءَ بِالْغُلَامِ فَقِيلَ لَهُ ارْجِعْ عَنْ دِينِكَ، فَأَبَى فَدَفَعَهُ إِلَى نَفَرٍ مِنْ أَصْحَابِهِ، فَقَالَ: اذْهَبُوا بِهِ إِلَى جَبَلِ كَذَا وَكَذَا، فَاصْعَدُوا بِهِ الْجَبَلَ، فَإِذَا بَلَغْتُمْ ذُرْوَتَهُ، فَإِنْ رَجَعَ عَنْ دِينِهِ، وَإِلَّا فَاطْرَحُوهُ، فَذَهَبُوا بِهِ فَصَعِدُوا بِهِ الْجَبَلَ، فَقَالَ: اللهُمَّ اكْفِنِيهِمْ بِمَا شِئْتَ، فَرَجَفَ بِهِمِ الْجَبَلُ فَسَقَطُوا، وَجَاءَ يَمْشِي إِلَى الْمَلِكِ، فَقَالَ لَهُ الْمَلِكُ: مَا فَعَلَ أَصْحَابُكَ؟ قَالَ: كَفَانِيهِمُ اللهُ، فَدَفَعَهُ إِلَى نَفَرٍ مِنْ أَصْحَابِهِ، فَقَالَ: اذْهَبُوا بِهِ فَاحْمِلُوهُ فِي قُرْقُورٍ، فَتَوَسَّطُوا بِهِ الْبَحْرَ، فَإِنْ رَجَعَ عَنْ دِينِهِ وَإِلَّا فَاقْذِفُوهُ، فَذَهَبُوا بِهِ، فَقَالَ: اللهُمَّ اكْفِنِيهِمْ بِمَا شِئْتَ، فَانْكَفَأَتْ بِهِمِ السَّفِينَةُ فَغَرِقُوا، وَجَاءَ يَمْشِي إِلَى الْمَلِكِ، فَقَالَ لَهُ الْمَلِكُ: مَا فَعَلَ أَصْحَابُكَ؟ قَالَ: كَفَانِيهِمُ اللهُ، فَقَالَ لِلْمَلِكِ: إِنَّكَ لَسْتَ بِقَاتِلِي حَتَّى تَفْعَلَ مَا آمُرُكَ بِهِ، قَالَ: وَمَا هُوَ؟ قَالَ: تَجْمَعُ النَّاسَ فِي صَعِيدٍ وَاحِدٍ، وَتَصْلُبُنِي عَلَى جِذْعٍ، ثُمَّ خُذْ سَهْمًا مِنْ كِنَانَتِي، ثُمَّ ضَعِ السَّهْمَ فِي كَبِدِ الْقَوْسِ، ثُمَّ قُلْ: بِاسْمِ اللهِ رَبِّ الْغُلَامِ، ثُمَّ ارْمِنِي، فَإِنَّكَ إِذَا فَعَلْتَ ذَلِكَ قَتَلْتَنِي، فَجَمَعَ النَّاسَ فِي صَعِيدٍ وَاحِدٍ، وَصَلَبَهُ عَلَى جِذْعٍ، ثُمَّ أَخَذَ سَهْمًا مِنْ كِنَانَتِهِ، ثُمَّ وَضَعَ السَّهْمَ فِي كَبْدِ الْقَوْسِ، ثُمَّ قَالَ: بِاسْمِ اللهِ، رَبِّ الْغُلَامِ، ثُمَّ رَمَاهُ فَوَقَعَ السَّهْمُ فِي صُدْغِهِ، فَوَضَعَ يَدَهُ فِي صُدْغِهِ فِي مَوْضِعِ السَّهْمِ فَمَاتَ، فَقَالَ النَّاسُ: آمَنَّا بِرَبِّ الْغُلَامِ، آمَنَّا بِرَبِّ الْغُلَامِ، آمَنَّا بِرَبِّ الْغُلَامِ، فَأُتِيَ الْمَلِكُ فَقِيلَ لَهُ: أَرَأَيْتَ مَا كُنْتَ تَحْذَرُ؟ قَدْ وَاللهِ نَزَلَ بِكَ حَذَرُكَ، قَدْ آمَنَ النَّاسُ، فَأَمَرَ بِالْأُخْدُودِ فِي أَفْوَاهِ السِّكَكِ، فَخُدَّتْ وَأَضْرَمَ النِّيرَانَ، وَقَالَ: مَنْ لَمْ يَرْجِعْ عَنْ دِينِهِ فَأَحْمُوهُ فِيهَا، أَوْ قِيلَ لَهُ: اقْتَحِمْ، فَفَعَلُوا حَتَّى جَاءَتِ امْرَأَةٌ وَمَعَهَا صَبِيٌّ لَهَا فَتَقَاعَسَتْ أَنْ تَقَعَ فِيهَا، فَقَالَ لَهَا الْغُلَامُ: يَا أُمَّهْ اصْبِرِي فَإِنَّكِ عَلَى الْحَقِّ". «در ميان امت های پيش از شما پادشاهی بود که ساحری داشت، وقتی ساحر پير شد، به پادشاه گفت: من پير شده ام؛ نوجوانی نزدم بفرست تا به او جادوگری بیاموزم، پادشاه نوجوانی نزدش فرستاد تا نزد ساحر آموزش ببیند، در مسير اين نوجوان بسوی ساحر، راهبی بود؛ باری نوجوان نزد راهب رفت و به سخنانش گوش داد و به او علاقه مند شد. از آن پس، هرگاه تصمیم داشت نزد ساحر برود، در مسيرش به راهب سر می زد و نزدش می نشست، و چون (با تأخير) نزد ساحر می رفت، ساحر وی را با چوب می زد، نوجوان از اين بابت نزد راهب شکایت کرد، راهب به او گفت: چون از ساحر ترسيدی، بگو: خانواده ام مرا معطل کردند و هنگامی که از خانواده ات ترسيدی، بگو: ساحر مرا نگهداشت. نوجوان به همين منوال عمل می کرد تا اينکه روزی جانور بزرگی ديد که راه مردم را بسته بود، با خود گفت: امروز برايم روشن می شود که راهب بهتر است يا ساحر. پس سنگی برداشت و گفت: الهی، اگر کار راهب نزد تو پسنديده تر از کار ساحر است، اين جانور را بکُش تا مردم عبور کنند. سپس سنگ را به سوی جانور پرتاب کرد و او را کشت و مردم عبور کردند، سپس نزد راهب رفت و ماجرا را برايش بازگو کرد، راهب به او گفت: پسر جان، تو امروز از من بهتری؛ می بينم که کارَت پيشرفت کرده است و به زودی امتحان خواهی شد، اگر امتحان شدی، مرا معرفی نکن. نوجوان کورِ مادرزاد و پيس و ساير بيماری های مردم را درمان می کرد. يکی از نديمان پادشاه که کور شده بود، اين خبر را شنيد و با هديه های فراوانی نزد اين نوجوان آمد و به او گفت: اگر مرا شفا دهی، هرچه اين جاست، از آنِ تو خواهد بود. نوجوان گفت: من کسی را شفا نمی دهم؛ فقط الله متعال شفا می بخشد. اگر به الله متعال ايمان بياوری، دعا می کنم تو را شفا دهد. نديم پادشاه به الله ايمان آورد و الله متعال شفايش داد. سپس نزد پادشاه رفت و مثل گذشته کنارش نشست. پادشاه از او پرسيد: چه کسی بينايی ات را به تو برگرداند؟ پاسخ داد: پروردگارم. پادشاه گفت: مگر پروردگاری جز من داری؟ نديمش پاسخ داد: پروردگار من و تو، الله است. پادشاه او را بازداشت کرد و آن قدر شکنجه نمود که سرانجام از آن نوجوان نام برد. (به دستور پادشاه) آن نوجوان را نزدش آوردند. پادشاه به او گفت: پسر جان! سحر تو به آنجا رسيده که کورِ مادرزاد و پيس را شفا می دهی و چنين و چنان می کنی؟ نوجوان گفت: من هيچکس را شفا نمی دهم؛ شفادهنده فقط الله متعال است. بنابراین پادشاه او را بازداشت نموده و همواره شکنجه کرد تا اينکه راهب را معرفی نمود. (به فرمان پادشاه) راهب را نزدش آوردند و به او گفتند: از دينت برگرد؛ ولی او قبول نکرد. پادشاه دستور داد ارّه ای بياورند و آن را روی سرش گذاشتند و او را دو نيمه کردند؛ به گونه ای که هر دو نيمه اش به زمين افتاد. سپس نديمش را آوردند و به او گفتند: از دينت برگرد؛ ولی او نپذيرفت. ارّه را روی سرش گذاشتند و او را دو نيمه کردند كه هر دو نيمه اش به زمين افتاد. آنگاه نوجوان را آوردند و به او گفتند: از دينت برگرد؛ ولی او قبول نکرد. پادشاه او را به تعدادی از يارانش سپرد و گفت: او را به بالای فلان کوه ببريد وقتی به قلّه ی کوه رسيديد، اگر از دينش برنگشت، او را به پايين پرتاب کنيد. به این ترتیب او را بالای کوه بردند، وی دعا کرد: يا الله، هرگونه که می خواهی، شرّشان را از سرم کوتاه کن، پس کوه به لرزه درآمد و همه ی آنها سقوط کردند. آنگاه نوجوان نزد پادشاه بازگشت. پادشاه از او پرسيد: همراهانت چه شدند؟ پاسخ داد: الله مرا از شرشان حفظ کرد. پادشاه دوباره او را به چند نفر از يارانش سپرد و گفت: او را سوار قايق کنيد و به وسط دريا ببريد، اگر از دينش برنگشت، او را درون دريا بيندازيد. بدين ترتيب او را بردند، نوجوان دعا کرد: يا الله، هرگونه می خواهی، مرا از شرشان حفظ کن، قايق واژگون شد و آنها در دريا غرق شدند. دوباره نوجوان نزد پادشاه برگشت. پادشاه از او پرسيد: همراهانت چه شدند؟ پاسخ داد: الله مرا از شرشان حفظ کرد. آنگاه به پادشاه گفت: تو فقط در صورت می توانی مرا بکُشی که کاری که می گويم، انجام دهی. پادشاه پرسيد: چه کاری؟ نوجوان گفت: مردم را در ميدانی جمع کن و مرا به دار بکش؛ سپس تيری از تيردان خودم بردار و آن را در وسط کمان بگذار و بگو: به نام الله، پروردگار اين جوان؛ و سپس مرا هدف بگير. اگر چنين کنی، می توانی مرا بکشی. پادشاه مردم را در ميدان (زمين همواری) جمع کرد و نوجوان را بر شاخه ای از درخت خرما به دار کشيد. سپس تيری از تيردان نوجوان برداشت و در وسط کمان گذاشت و گفت: به نام الله، پروردگار اين نوجوان؛ و آنگاه تير را رها کرد که تير به شقيقه ی نوجوان خورد و دستش را روی شقيقه اش گذاشت و جان داد. مردم گفتند: به پروردگار اين نوجوان ايمان آورديم. عده ای نزد پادشاه رفتند و گفتند: ديدی؛ آنچه از آن بيم داشتی اتفاق افتاد؛ به الله سوگند که آنچه از آن می ترسيدی، بر سرت آمد و مردم ايمان آوردند. پادشاه فرمان داد چاله هايی بر سرِ راه ها حفر کنند. چاله هايی حفر کردند و در آنها آتش افروختند. پادشاه گفت: هرکس از دينش برنگشت، او را در آتش بيندازيد يا مجبورش کنيد وارد آتش شود. همه اين کار را کردند تا اينکه زنی با کودکش پيش آمد و خودش را عقب کشيد تا در آتش نيفتد، کودک به او گفت: مادر جان، صبور باش که تو برحقی.
مسلم روایت کردهپیامبر صلی الله علیه وسلم خبر می دهد که در ملت های قبل از ما پادشاهی بود که ساحری داشت، وقتی ساحر بزرگسال شد به پادشاه گفت: من پیر شدم، نوجوانی را نزدم بفرست تا به او سحر و جادوگری بیاموزم. بنابراین پادشاه نوجوانی را برای این کار انتخاب کرد و برای او فرستاد، و در مسیر راه این جوان بسوی ساحر راهبی بود، روزی از روزهایی که نزد ساحر می رفت، در راه به راهبی برخورد و سخنان وی را شنید که توجه وی را به خود جلب نمود، هر بار که نوجوان خانواده اش را به قصد ساحر ترک می کرد، ابتدا نزد راهب می رفت و با تاخیر در جلسه ی ساحر حاضر می شد، و به همین دلیل ساحر او را می زد که چرا تاخیر کرده است؟ این بود که نوجوان از این مساله نزد راهب شکایت کرد و راه حلی خواست تا از این تنگنا نجات یابد. راهب به وی گفت: هرگاه نزد ساحر رفتی و ترسیدی که تو را تنبیه کند، بگو: خانواده ام باعث تاخیرم شدند. و چون نزد خانواده ات رفتی و از تاخیرت سوال کردند، بگو: ساحر باعث تاخیرت شده است تا از هر دوی آنها نجات یابی. وضع به همین منوال بود تا اینکه روزی حیوان بزرگی - که شیر بوده - مانع عبور و مرور مردم شده و مردم نمی توانستند به راه خود ادامه دهند؛ نوجوان که با این صحنه مواجه شد، فرصت را غنیمت شمرد تا از این طریق بداند ساحر برای او بهتر است یا راهب؟ بنابراین سنگی را برداشت و به درگاه الهی دست دعا بلند کرد که اگر راه و روش و گفته های راهب برای او بهتر است، آن حیوان بايد با این سنگ بمیرد؛ سپس سنگ را پرتاب کرد و حیوان در اثر آن مرد؛ و مردم به راه خود ادامه دادند، این مساله را با راهب در میان گذاشت که راهب به وی گفت: ای پسرم! امروز تو از من بهتری؛ می بینم که پیشرفت کرده ای؛ بدان که ابتلا و آزمایش خواهی شد و چون مورد آزمایش قرار گرفتی، از من چیزی نگو؛ کار نوجوان به جایی رسیده بود که کور مادرزاد و پیس و سایر بیماری های مردم را مداوا می کرد. چون خبر وی به ندیمی از ندیمان پادشاه رسید که کور بود، با هدایای زیادی نزد نوجوان رفت و گفت: اگر مرا شفا دهی، آنچه اینجا انباشته شده، برای تو خواهد بود. نوجوان گفت: من کسی را شفا نمی دهم؛ فقط الله است که شفا می دهد؛ اگر به الله ایمان بیاوری، از الله می خواهم که شفایت دهد. بنابراین وی ایمان آورد و الله متعال او را شفا داد، پس او نزد پادشاه آمد و در مکان خودش نشست، پادشاه برای او گفت: کى بینایی تو را برگرداند؟ گفت: پروردگارم، گفت: آیا جز من پروردگاری داری؟ گفت: پروردگار من و پروردگار تو الله است. پس او را گرفت و شکنجه نمود تا اینکه پسر نوجوان را به او معرفی کرد، و پادشاه به او گفت: ای پسرم، جادوی تو به جایی رسیده است که می توانی کور و جذامی را شفا دهی، و این و آن را انجام می دهی. گفت: من کسی را شفا نمیدهم، فقط الله شفا میدهد، و به شکنجهاش ادامه داد تا اینکه راهب را معرفی کرد. راهب را آوردند و به او گفت: از دینت بازگرد، او نپذیرفت؛ بنابراین اره ای آوردند و بر فرق سرش گذاشتند و او را به دونیم تقسیم کردند. سپس ندیم پادشاه را آوردند و برایش گفته شد: از دینت بازگرد، او نپذیرفت؛ بنابراین اره ای آوردند و بر فرق سرش گذاشتند و او را دونیم کردند. سپس پسر نوجوان را آوردند و برایش گفته شد: از دینت بازگرد، او نپذیرفت، پادشاه او را به چند تنی -بین سه تا ده نفر- از یارانش سپرد. و به آنان گفت: او را به بالای فلان کوه ببرید و چون به قله رسیدید، در صورتی که از دینش بازنگشت پرتش کنید؛ آنان نیز چنین کردند و با وی در کوه بالا رفتند. نوجوان دعا کرد: الهی، چنانکه خود می خواهی، شرّشان را از سرم کوتاه کن. این بود که کوه به لرزه درآمد و از کوه پرت شدند و نوجوان سالم و سلامت به نزد پادشاه آمد. و پادشاه به او گفت: همراهانت چه شدند؟ نوجوان پاسخ داد: الله مرا از شرشان نجات داد. پس او را به چند تنی از یارانش سپرد و دستور داد او را با قایقی به وسط دریا ببرند و چون از دینش برنگشت، او را به دریا بیندازید. پس نوجوان را بردند و وی همچون بار قبل دعا کرد: الهی، هرگونه که خود می خواهی، شرّشان را از سرم کوتاه کن. پس قایق واژگون شد و آنها غرق شدند، و نوجوان سالم و سلامت به نزد پادشاه آمد. پادشاه به وی گفت: همراهانت چه شدند؟ وی پاسخ داد: الله مرا از شرشان نجات داد. این بار نوجوان به پادشاه گفت: تو نمی توانی مرا بکشی مگر اینکه به آنچه تو را امر می کنم انجام دهی. پادشاه گفت: آن چه است؟ نوجوان گفت: مردم را در مکانی جمع کن و مرا از شاخه ی خرما به دار آویزان كن، سپس تیری از تیردان من را بردار و تیر را در وسط کمان قرار ده و بگو: به نام الله پروردگار نوجوان؛ سپس به سوی من تیراندازی کن؛ اگر چنین کنی مرا می کشی. بنابراین پادشاه مردم را در مکانی جمع نمود و نوجوان را از شاخه ی خرما به دار آویخت و تیری از تیردان او را برداشت و در وسط کمان گذاشت و سپس گفت: به نام الله پروردگار نوجوان؛ و آنگاه تیر را رها کرد که به شقیقه ی نوجوان اصابت کرد و نوجوان دست بر شقیقه اش گذاشت و جان باخت. چنین بود که مردم گفتند: به پروردگار نوجوان ایمان آوردیم، به پروردگار نوجوان ایمان آوردیم، به پروردگار نوجوان ایمان آوردیم. پس عده ای نزد پادشاه رفتند و گفتند: ديدی؛ آنچه از آن بيم داشتی، اتفاق افتاد؟ به الله سوگند آنچه از آن می ترسيدی بر سرت آمد و مردم ايمان آوردند. پادشاه که وضعیت را چنین دید، دستور داد چاله هایی بر سر راه ها حفر کنند و در آنها آتش بیفروزند و هرکس از دینش بازنگشت، او را در آنها بیندازند، یا مجبورش کنند وارد آتش شود. تا جایی که مادری به همراه کودکش آورده شد و از سر دلسوزی نسبت به فرزندش خود را عقب کشید تا در آتش نیفتد که فرزندش به او گفت: مادرم، صبر کن که تو بر حقی.
از ابی بن کعب رضی الله عنه روایت است که می گوید: مردی بود که من سراغ نداشتم کسی به اندازه ی او از مسجد دور باشد؛ ولی هيچ نمازی از او فوت نمی شد، به او گفتند يا من به او گفتم: کاش الاغی می خريدی و در تاريکی و گرما (برای پيمودن زمين داغ) بر آن سوار می شدی. گفت: دوست ندارم خانه ام در کنارِ مسجد باشد؛ می خواهم قدم هايی که به سوی مسجد برمی دارم و نيز پاداش بازگشتم به نزد خانواده ام، برايم نوشته شود. پس رسول الله صلى الله عليه وسلم (به او) فرمود: «قَدْ جمع اللَّهُ لكَ ذلِكَ كُلَّهُ». «الله همه ی اينها را برای تو فراهم کرده است».
مسلم روایت کردهابی بن کعب رضی الله عنه خبر می دهد که مردی از انصار که خانه اش دورترین خانه از مسجد نبوی بود؛ اما نماز جماعت از وی فوت نمی شد؛ بلکه برای هر نماز با پیامبر صلی الله علیه وسلم حضور به هم می رساند، برای او گفته شد: خوب است الاغی بخری تا در تاریکی شب، و روزهایی که هوا بسیار گرم است بر آن سواری شوی، اما وی در پاسخ می گوید: دوست ندارم خانه ام در کنارِ مسجد باشد؛ می خواهم قدم هايی که به سوی مسجد برمی دارم و نيز پاداش بازگشتم به نزد خانواده ام، برايم نوشته شود، این موضوع برای رسول الله صلى الله عليه وسلم رسید و (به او) فرمود: «قد جمع الله لك ذلك كله». «الله همه ی اينها را برای تو فراهم کرده است».
از عایشه ام المومنین رضی الله عنها همسر پیامبر صلی الله علیه وسلم روایت است که: رسول الله صلی الله علیه وسلم نزد من بود که حولاء دختر تُوَيت بن حبيب بن اسد بن عبدالعزی از کنارم گذشت. گفتم: اين حَوْلاء دختر تويت است. مردم گمان می کنند او شب ها نمی خوابد (عبادت می کند). پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «لَا تَنَامُ اللَّيْلَ! خُذُوا مِنْ الْعَمَلِ مَا تُطِيقُونَ، فَوَاللَّهِ لَا يَسْأَمُ اللَّهُ حَتَّى تَسْأَمُوا»: «شب ها نمی خوابد؟! اعمالی را انجام دهيد که توان آن را داشته باشيد. سوگند به الله که الله خسته نمی شود اما شما خسته می شويد».
متفق علیهحولاء دختر تویت رضی الله عنها هنگام داخل شدن رسول الله صلی الله علیه وسلم از نزد عایشه ام المومنین رضی الله عنها خارج شد. عایشه رضی الله عنها برای او صلی الله علیه وسلم گفت: این زن تمام شب را به نماز و عبادت می پردازد و نمی خوابد. اما رسول الله صلی الله علیه وسلم قیام تمام شب را برای او نپسندیده و می فرماید: شب نمی خوابد! عملی را انجام دهید که توان ادامۀ آن را داشته باشید، به الله سوگند الله متعال از دادن ثواب و پاداش به بندگان صالح و مطیع خود خسته نمی شود؛ یعنی الله متعال به اندازه ی عمل تان به شما پاداش می دهد، اما وقتی بنده از انجام اعمال نیک خسته و درمانده شود، آن را ترک می کند.
از ابی بکرة رضی الله عنه روایت است که شنید رسول الله صلی الله علیه وسلم میفرمودند: «هرگز رستگار نخواهند شد قومی که امر خود را به زنی بسپارند».
بخاری روایت کردهپیامبر صلى الله عليه وسلم بیان فرمودند که قومی اگر زنی را بر کارهای خود —مانند قضاوت یا ولایت عام یا وزارت— بگمارند، به آنچه میخواهند (از رستگاری) نخواهند رسید.