





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از ابوهريره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمودند: «مَنْ خَبَّبَ زَوْجَةَ امْرِئٍ، أَوْ مَمْلُوكَهُ فَلَيْسَ مِنَّا»: «هرکس همسرِ کسی يا برده ی او را فريب دهد - و او را به نافرمانی تحريک کند - از ما نيست».
به روایت ابوداوودهرکس سعی در به هم زدن ارتباط بین زن و شوهر داشته باشد، چه مرد باشد یا زن، چنانکه نزد زن از بدی های شوهرش و اخلاق بد او بگوید تا از شوهرش نفرت پیدا کند و در برابر او سرکش و گستاخ شود و تلاش کند با طلاق یا خلع از دست او رها شود؛ یا اینکه برده ی کسی را به فساد کشانده و علیه آقایش بشوراند تا با آقای خود رفتار بدی داشته باشد، بر راه و روش ما نیست، بلکه عمل او از اعمال شیطان است.
از ابوهريره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمودند: «إِنَّ الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى لا يَصْبُغُونَ، فَخَالِفُوهُمْ»: «يهود و نصاری (محاسن و موهای شان را) رنگ نمی زنند، شما خلاف آنان عمل كنيد».
متفق علیهابوهريره رضی الله عنه خبر می دهد که رسول الله صلى الله عليه وسلم به آنان خبر داده است که یهود و نصاری موی سر و ریش خود را رنگ نکرده و موهای سفید خود را رها می کنند، بنابراین آنها را امر می کند که با رنگ کردن موها و حنا کردن ریش و سر با یهود و نصاری مخالفت کنند.
از بُريده رضی الله عنه روایت است که می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم هيچ چيزی را بدشگون و شوم نمی دانست (و هيچگاه فال بد نمی زد).
به روایت ابوداوودرسول الله صلى الله عليه وسلم مطلقا فال بد نمی زد؛ به این معنا که هیچگاه چیزی مانع او از عملی نمی شد که قصدش را داشت؛ بر خلاف اهل جاهلیت؛ و اسلام از بدشگونی و فال بد زدن و قرعه انداختن با تیرها نهی نمود و به جای آنها استخاره را مشروعیت بخشید.
از ابن عمر رضی الله عنهما روایت است که رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمودند: «إنَّ الَّذينَ يَصْنَعُونَ هذِهِ الصُّوَرَ يُعَذَّبُونَ يَوْمَ القِيامَةِ، يُقَالُ لَهُمْ: أحْيُوا مَا خَلَقْتُمْ»: «آنان که اين تصاویر را می سازند، روز قيامت عذاب می شوند، به آنها گفته می شود: آنچه را خلق کرده اید، زنده کنيد».
متفق علیهکسانی که تصویرسازی می کنند - فرقی نمی کند تصویر مذکور با تراشیدن ایجاد شود یا کشیده شدن یا تصویری فتوگرافی باشد - مادامی که تصویرسازی از یک جاندار باشد مانند تصویر انسان یا حیوان که روح دارند، چه تصویر مذکور مورد احترام قرار گیرد یا نه، تصویرسازان به علت تصویرسازی در روز قیامت عذاب می شوند، چون مشابهت به خلقت و آفرینش الهی می باشد. و به آنها گفته می شود: "أَحْيُوا" چنانکه جسد را ایجاد نمودید، روح را در آن بدمید و آنها را زنده کنید. "ما خَلَقْتُم": همان تصاویری که مشابه خلقت الهی ایجاد نمودید. بنابراین چنانکه آنها را شبیه خلقت و آفرینش الهی ایجاد کردید، در آنها روح هم بدمید؛ و این دستور از باب توبیخ و تحقیر و تمسخر می باشد. و در صحیحین از ابن عباس رضی الله عنهما روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «مَنْ صَوَّرَ صُورَةً فِي الدُّنْيَا، كُلِّفَ أَنْ يَنْفُخَ فِيهَا الرُّوحَ يَومَ القِيَامَةِ، وَلَيْسَ بِنَافِخٍ»: «هرکس در دنيا - موجود جانداری را در قالب نقاشی يا مجسمه - به تصوير بکشد، روز قيامت مکلّف می شود در آن روح بدمد؛ اما دميدن روح، از او ساخته نيست». و در روایت بخاری آمده است: «مَنْ صَوَّرَ صُورَةً فَإِنَّ اللَّهَ مُعَذِّبُهُ حَتَّى يَنْفُخَ فِيهَا الرُّوحَ»: «هركس تصويری بسازد، تا زمانی كه در آن روح بدمد، الله متعال او را عذاب خواهد داد». امام نووی رحمه الله می گوید: «علما می گویند: تصویرسازی از حیوان به شدت حرام است و از گناهان کبیره می باشد. چون چنین وعید شدیدی برای آن در احادیث ذکر شده است؛ و فرقی نمی کند تصویر ایجاد شده مورد احترام قرار گیرد یا اهانت، در هر صورت ایجاد آن حرام است چون مشابهت به خلقت و آفرینش الهی می باشد».
از ابوطلحه ـ رضی الله عنه ـ روایت است که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ فرمودند: «لاَ تَدْخُلُ المَلاَئِكَةُ بَيْتًا فِيهِ كَلْبٌ وَلاَ صُورَةٌ»: «ملائکه وارد خانهای نمیشوند که در آن سگ و تصویر [جاندار] باشد».
بخارى و مسلم در روايت آن اتفاق دارندپیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ بیان نمودهاند که ملائکهٔ رحمت وارد خانهای نمیشوند که در آن سگ یا تصویر جانداران باشد؛ زیرا تصویرگری جاندار، یک گناه فاحش است و از مصادیق مشابهت با خلقت و آفرینش الهی؛ و یکی از ابزار و وسایلی است که به شرک میانجامد؛ و برخی از این تصویرها، چیزهایی هستند که به جای الله عبادت میشوند. اما سبب امتناع ملائکه از ورود به خانهای که در آن سگ میباشد، نجاستخوری زیاد سگان است؛ و همچنین برخی از آنها شیطان نامیده میشوند و ملائکه ضد شیاطین هستند. و دلیل دیگر بوی بد سگهاست؛ و ملائکه از بوهای بد متنفر هستند. و چون نگهداری از سگها نهی شده است، درنتیجه کسی که از سگ نگهداری میکند با محروم شدن از ورود ملائکه به خانهاش و نماز و استغفار و دعای برکت ملائکه و دور نمودن آزار شیاطین توسط ملائکه از خانهاش، مجازات میشود.
از ابوهریره ـ رضی الله عنه ـ روایت است که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ فرمودند: «لَا تَصْحَبُ الْمَلَائِكَةُ رُفْقَةً فِيهَا كَلْبٌ وَلَا جَرَسٌ»: «ملائکه با گروهی که در بین آنها سگ و زنگوله است، همراهی نمیکنند».
به روایت مسلمپیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ خبر دادهاند که ملائکه در سفر با گروهی همراهی نمیکنند که سگی همراهشان است یا زنگولهای که به حیوان بسته میشود و هنگام حرکت صدا میدهد.
از عبدالرحمن بن سَمُره ـ رضی الله عنه ـ روایت است که رسول الله ـ صلی الله علیه وسلم ـ فرمودند: «لَا تَحْلِفُوا بِالطَّوَاغِي، وَلَا بِآبَائِكُمْ»: «به طاغوتها و به پدرانتان سوگند یاد نکنید».
به روایت مسلمپیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ از قسم یاد کردن به «طواغی» که جمع طاغوت است یعنی بتهایی که مشرکان عبادت میکردند و سبب طغیان و کفرشان شده بود، نهی کردهاند. و پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ از قسم یاد کردن به پدران نهی کردهاند؛ زیرا عادت عرب پیش از اسلام بود که از روی افتخار و بزرگداشت، به پدرانشان سوگند یاد میکردند.
از بُرَیده رضیاللهعنه روایت است که گفت: رسول الله صلیاللهعلیهوسلم فرمود: «کسی که به امانت سوگند یاد کند از ما نیست».
به روایت ابوداوود و احمدپیامبر صلیاللهعلیهوسلم از سوگند خوردن به «امانت» نهی کرده و هشدار دادهاند، و اینکه هر کس چنین کاری کند، از ما نیست.
از ابوهریره رضیاللهعنه روایت است که: كُنَّا قُعُودًا حَوْلَ رَسُولِ اللهِ صَلَّىاللهُعَلَيْهِوَسَلَّمَ، مَعَنَا أَبُو بَكْرٍ، وَعُمَرُ فِي نَفَرٍ، فَقَامَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مِنْ بَيْنِ أَظْهُرِنَا، فَأَبْطَأَ عَلَيْنَا، وَخَشِينَا أَنْ يُقْتَطَعَ دُونَنَا، وَفَزِعْنَا، فَقُمْنَا، فَكُنْتُ أَوَّلَ مَنْ فَزِعَ، فَخَرَجْتُ أَبْتَغِي رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ حَتَّى أَتَيْتُ حَائِطًا لِلْأَنْصَارِ لِبَنِي النَّجَّارِ، فَدُرْتُ بِهِ هَلْ أَجِدُ لَهُ بَابًا؟ فَلَمْ أَجِدْ، فَإِذَا رَبِيعٌ يَدْخُلُ فِي جَوْفِ حَائِطٍ مِنْ بِئْرٍ خَارِجَةٍ - وَالرَّبِيعُ الْجَدْوَلُ - فَاحْتَفَزْتُ، فَدَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَقَالَ: «أَبُو هُرَيْرَةَ» فَقُلْتُ: نَعَمْ يَا رَسُولَ اللهِ، قَالَ: «مَا شَأْنُكَ؟» قُلْتُ: كُنْتَ بَيْنَ أَظْهُرِنَا، فَقُمْتَ فَأَبْطَأْتَ عَلَيْنَا، فَخَشِينَا أَنْ تُقْتَطَعَ دُونَنَا، فَفَزِعْنَا، فَكُنْتُ أَوَّلَ مَنْ فَزِعَ، فَأَتَيْتُ هَذَا الْحَائِطَ، فَاحْتَفَزْتُ كَمَا يَحْتَفِزُ الثَّعْلَبُ، وَهَؤُلَاءِ النَّاسُ وَرَائِي، فَقَالَ: «يَا أَبَا هُرَيْرَةَ» وَأَعْطَانِي نَعْلَيْهِ، قَالَ: «اذْهَبْ بِنَعْلَيَّ هَاتَيْنِ، فَمَنْ لَقِيتَ مِنْ وَرَاءِ هَذَا الْحَائِطِ يَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُسْتَيْقِنًا بِهَا قَلْبُهُ، فَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّةِ»، فَكَانَ أَوَّلَ مَنْ لَقِيتُ عُمَرُ، فَقَالَ: مَا هَاتَانِ النَّعْلَانِ يَا أَبَا هُرَيْرَةَ؟ فَقُلْتُ: هَاتَانِ نَعْلَا رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، بَعَثَنِي بِهِمَا مَنْ لَقِيتُ يَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُسْتَيْقِنًا بِهَا قَلْبُهُ، بَشَّرْتُهُ بِالْجَنَّةِ، فَضَرَبَ عُمَرُ بِيَدِهِ بَيْنَ ثَدْيَيَّ فَخَرَرْتُ لِاسْتِي، فَقَالَ: ارْجِعْ يَا أَبَا هُرَيْرَةَ، فَرَجَعْتُ إِلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَأَجْهَشْتُ بُكَاءً، وَرَكِبَنِي عُمَرُ، فَإِذَا هُوَ عَلَى أَثَرِي، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «مَا لَكَ يَا أَبَا هُرَيْرَةَ؟» قُلْتُ: لَقِيتُ عُمَرَ، فَأَخْبَرْتُهُ بِالَّذِي بَعَثْتَنِي بِهِ، فَضَرَبَ بَيْنَ ثَدْيَيَّ ضَرْبَةً خَرَرْتُ لِاسْتِي، قَالَ: ارْجِعْ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «يَا عُمَرُ، مَا حَمَلَكَ عَلَى مَا فَعَلْتَ؟» قَالَ: يَا رَسُولَ اللهِ، بِأَبِي أَنْتَ، وَأُمِّي، أَبَعَثْتَ أَبَا هُرَيْرَةَ بِنَعْلَيْكَ، مَنْ لَقِيَ يَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُسْتَيْقِنًا بِهَا قَلْبُهُ بَشَّرَهُ بِالْجَنَّةِ؟ قَالَ: «نَعَمْ»، قَالَ: فَلَا تَفْعَلْ، فَإِنِّي أَخْشَى أَنْ يَتَّكِلَ النَّاسُ عَلَيْهَا، فَخَلِّهِمْ يَعْمَلُونَ، قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «فَخَلِّهِمْ». یعنی: ما دور رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم نشسته بودیم و ابوبکر و عمر نیز در میان گروهی همراه ما بودند. پس رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم از میان ما برخاستند و بازگشتشان به نزد ما طولانی شد و ترسیدیم که دور از ما دچار حادثهای شوند. پس هراسان شدیم و برخاستیم و من اولین کسی بودم که هراسان شد. پس بیرون رفتم تا رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم را بیابم تا به باغی از انصار که متعلق به بنینجار بود، رسیدم. دور آن گشتم که آیا دری برایش مییابم؟ اما نیافتم. ناگهان جوی آبی را دیدم که از چاهی بیرونی به داخل باغ میرفت - و ربیع به معنای جوی آب است - پس خود را جمع کردم و وارد [باغ] نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم شدم. ایشان فرمودند: «ابوهریره؟». عرض کردم: بله ای رسول خدا. فرمودند: «تو را چه شده است؟». عرض کردم: شما در میان ما بودید، پس برخاستید و بازگشتتان به نزد ما طولانی شد. ترسیدیم که دور از ما، دچار حادثه شوید، پس هراسان شدیم و من اولین کسی بودم که هراسان شد. پس به این باغ رسیدم و مانند روباه خود را جمع کردم [و وارد شدم]، و این مردم پشت سر من هستند. ایشان فرمودند: «ای ابوهریره» و کفشهایشان را به من دادند و فرمودند: «با این دو کفش من برو، پس هر کس را پشت این باغ ملاقات کردی که با یقین قلبی شهادت میدهد هیچ معبودی جز الله نیست، او را به بهشت بشارت بده». اولین کسی که ملاقات کردم، عمر بود. او گفت: این دو کفش چیست ای ابوهریره؟ گفتم: این دو، کفشهای رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم است، مرا با آن دو فرستادهاند تا هر کس را که ملاقات کردم که با یقین قلبی شهادت میدهد هیچ معبودی جز الله نیست، او را به بهشت بشارت دهم. پس عمر با دستش میان دو سینهٔ من زد و من بر پشتم افتادم. سپس گفت: بازگرد ای ابوهریره. پس به نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم بازگشتم و به گریه افتادم، و عمر نیز سواره به دنبالم آمد و ناگهان دیدم که پشت سر من است. رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم فرمودند: «تو را چه شده است ای ابوهریره؟». عرض کردم: عمر را ملاقات کردم و او را از آنچه مرا برایش فرستاده بودی، باخبر کردم. پس ضربهای میان دو سینهام زد که بر پشتم افتادم و گفت: بازگرد. رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم فرمودند: «ای عمر، چه چیزی تو را بر این کار واداشت؟». گفت: ای رسول خدا، پدر و مادرم فدایت، آیا ابوهریره را با کفشهایت فرستادی تا هر کس را که ملاقات کرد که با یقین قلبی شهادت میدهد هیچ معبودی جز الله نیست، او را به بهشت بشارت دهد؟ فرمودند: «آری». گفت: پس این کار را نکنید، زیرا من میترسم که مردم بر آن تکیه کنند. پس آنان را رها کنید تا عمل کنند. رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم فرمودند: «پس رهایشان کن».
به روایت مسلمروزی پیامبر صلیاللهعلیهوسلم در میان گروهی از یارانشان، از جمله ابوبکر و عمر، نشسته بودند. ایشان پس از مدتی از جمع برخاستند، اما بازگشتشان به درازا کشید. این تأخیر باعث نگرانی اصحاب شد؛ آنان ترسیدند که مبادا از سوی دشمن آسیبی، مانند اسارت یا اتفاق ناگوار دیگری، به ایشان رسیده باشد. اصحاب رضیاللهعنهم هراسان برخاستند و ابوهریره رضیاللهعنه اولین کسی بود که از شدت نگرانی به جستجو پرداخت. او خود را به باغی متعلق به بنینجار رساند و به امید یافتن دری باز، دور آن گشت اما چیزی نیافت. سرانجام شکاف کوچکی در دیوار دید که آب از آن عبور میکرد؛ پس خود را جمع کرد و از همان راه وارد شد و پیامبر صلیاللهعلیهوسلم را آنجا یافت. ایشان پرسیدند: تو ابوهریرهای؟ گفت: آری. فرمودند: تو را چه شده است؟ ابوهریره پاسخ داد: شما در میان ما بودید، اما برخاستید و بازگشتتان طولانی شد. ما ترسیدیم که مبادا دور از ما دچار حادثهای شوید، از این رو هراسان شدیم و من اولین کسی بودم که به جستجو برخاستم. به این باغ رسیدم و مانند روباهی خود را جمع کردم [و وارد شدم]، و بقیهٔ مردم نیز پشت سر من میآیند. پس پیامبر صلیاللهعلیهوسلم کفشهایشان را به عنوان نشانه و علامتی بر صدق گفتار او، به وی دادند و فرمودند: با این دو کفش من برو، هر کس را پشت این دیوار یافتی که با یقین قلبی شهادت میدهد هیچ معبودی جز الله نیست، او را به بهشت بشارت بده. اولین کسی که ابوهریره ملاقات کرد، عمر بود. عمر پرسید: ای ابوهریره، این دو کفش چیست؟ پاسخ داد: این دو، کفشهای رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم است. ایشان مرا فرستادهاند تا به هر کس که با یقین قلبی شهادت به یگانگی الله میدهد، بشارت بهشت دهم. با شنیدن این سخن، عمر با دست به سینهٔ ابوهریره زد و او بر پشت خود افتاد. سپس عمر گفت: ای ابوهریره، بازگرد! ابوهریره میگوید: پس هراسان، با چهرهای دگرگون و در آستانهٔ گریه به نزد پیامبر صلیاللهعلیهوسلم بازگشتم و عمر نیز پشت سر من میآمد. پس پیامبر صلیاللهعلیهوسلم فرمودند: تو را چه شده است ای ابوهریره؟ گفتم: عمر را ملاقات کردم و او را از آنچه مرا به آن فرستاده بودی، باخبر کردم. پس ضربهای به من زد که بر پشتم افتادم و گفت: بازگرد. پس پیامبر صلیاللهعلیهوسلم فرمودند: ای عمر، چه چیزی تو را به این کار واداشت؟ عمر عرض کرد: ای رسول خدا، پدر و مادرم فدایت، آیا ابوهریره را با کفشهایت فرستادی تا هر کس را که با یقین قلبی شهادت به یگانگی خدا میدهد، به بهشت بشارت دهد؟ گفت: آری. عمر عرض کرد: پس [خواهش میکنم] این کار را نکنید، زیرا میترسم مردم [با شنیدن این بشارت] تنها به گفتن این شهادت اکتفا کرده و عمل را رها کنند. اجازه دهید عمل کنند. پس رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم فرمودند: در این صورت، رهایشان کن.