





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از ابو سلیمان مالک بن حویرث رضی الله عنه روایت است که می گوید: ما تعدادی جوان هم سن و سال نزدِ رسول الله صلى الله عليه وسلم آمديم و بيست شب نزدش مانديم. رسول الله صلى الله عليه وسلم بسيار مهربان و دل سوز بود. احساس کرد که ما مشتاق خانواده و نزديکان خود شده ايم؛ بنابراین از ما درباره ی خانواده های مان پرسيد که آنها را ترک کرده بوديم و ما نيز پاسخش را داديم. فرمود: «ارْجِعُوا إلى أَهْلِيكُم، فَأَقِيمُوا فيهم، وَعَلِّمُوهُم وَمُرُوهُم، وَصَلُّوا صَلاَةَ كَذَا في حِينِ كذَا، وصَلُّوا كَذَا في حِينِ كَذَا، فَإِذا حَضَرَتِ الصلاةُ فَلْيُؤذِّن لكم أَحَدُكُم وَلْيَؤُمَّكُم أكبركم»: «نزدِ خانواده های تان باز گرديد و نزدِ آنها اقامت نماييد و آنها را تعليم دهيد و - به نماز و ساير احکام اسلام - امر کنيد و فلان نماز را در فلان وقت بخوانيد و فلان نماز را در فلان وقت؛ هنگامی که وقتِ نماز فرا می رسد، باید يکی از شما اذان بگويد و مسن ترين شما امامت دهد». و بخاری در روایتی می افزاید: «وَصَلَّوا كمَا رَأَيتُمُوني أُصَلِّي»: «آن گونه نماز بخوانيد که می بینید من نماز می خوانم».
متفق علیهمالک رضی الله عنه می گوید: درحالی نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفتیم که جوانانی هم سن و سال بودیم. این واقعه در "عام الوفود" در سال نهم هجری بود؛ و آنها جوان بودند و بیست روز نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم اقامت گزیدند. آنان به هدف کسب دانش در دین الله آمده بودند. مالک می گوید: رسول الله صلی الله علیه وسلم مهربان و دلسوز بود و احساس نمود که ما مشتاق خانواده و نزدیکان خود شده ایم؛ پس از ما در مورد خانواده های مان که ترک شان کرده بودیم سوال کرد و پاسخش را دادیم؛ سپس فرمود: «نزد خانواده های تان باز گردید و نزد آنها اقامت نمایید و به آنها بیاموزید و آنان را - به نماز و سایر احکام - امر کنید؛ و فلان نماز را در فلان وقت بخوانید؛ و چون وقت نماز فرا رسید باید یکی از شما اذان بگوید و مسن ترین شما امامت دهد». بخاری علاوه بر این می افزاید: «و نماز بخوانید چنانکه می بینید من نماز می خوانم». این خود بیانگر آن است که رسول الله صلی الله علیه وسلم مشهور به مهربانی و دلسوزی بوده است؛ مهربان ترین و دلسوزترین مردم نسبت به آنها؛ چون می بیند آنها مشتاق دیدار خانواده های شان هستند و از آنها در مورد کسانی می پرسد که ترک شان کرده اند و آنها او را در جریان می گذارند، به آنها فرمان می دهد نزد خانواده های شان بازگردند. اما اینکه فرمود: «مسن ترین شما امامت دهد» دلیلی بر مقدم کردن کسی برای امامت است که سن بیشتری دارد. و این روایت با روایتی منافات ندارد که می فرماید: «يَؤُمُّ الْقَوْمَ أَقْرَؤهُمْ لِكتَابِ اللَّه»: «کسی برای مردم امامت دهد که کتاب الله را بهتر قرائت می کند». زیرا این جوانان همگی در یک وقت به نزد پیامبر آمده بودند و ظاهرا در قرائت قرآن تفاوت زیادی بین آنها نبوده است و در این زمینه نزدیک به هم بوده اند؛ بر این اساس است که می فرماید: «بزرگترین شما از نطر سن و سال امامت دهد». چون آنها در قرائت قرآن یکسان یا نزدیک به هم بودند؛ بنابراین چون در قرائت و آگاهی به سنت و هجرت با هم برابر باشند، امامت به کسی برمی گردد که سن بیشتری داشته باشد. و اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «چنان نماز بخوانید که می بینید من نماز می خوانم». بر این موضوع تاکید دارد که راه و روش رسول الله صلی الله علیه وسلم، آموزش دادن مردم با قول و فعل بوده است. به عنوان مثال کسی را که بدون آرامش نماز می خواند با قول آموزش داده و به او فرمود: «إذَا قُمْتَ إِلَى الصَّلاَةِ فَأَسْبِغ الْوُضُوءَ ثُمَّ اسْتَقْبِل الْقِبْلَةَ، فَكَبِّرْ، ثُمَّ اقْرَأْ بِمَا تَيَسَّرَ مَعَكَ مِنْ الْقُرْآنِ، ثُمَّ ارْكَعْ»: «وقتی می خواستی به نماز بايستی، وضوی کاملی بگير؛ آنگاه به قبله روی بياور و الله اکبر بگو؛ سپس در حدّ امکان، هرچه از قرآن ياد داری، بخوان و آنگاه رکوع کن» تا پایان روایت. اما این جوانان را با عمل خود می آموزد.
از عمران بن حصین رضی الله عنهما روایت است که می گوید: آيه ی حج تمتع در کتاب الله نازل شد و ما به همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم بدان عمل نمودیم؛ و پس از آن آیه ای در تحریم آن نازل نشد و رسول الله صلی الله علیه وسلم تا زنده بود از آن نهی نکرد؛ اکنون این مرد چیزی را که به نظرش می آید می گوید. امام بخاری می گوید: گفته شده آن مرد عمر بوده است. و در روایتی آمده است: آيه ی حج تمتع در قرآن نازل شد و رسول الله صلى الله عليه و سلم ما را به انجام آن دستور داد و پس از آن هيچ آيه ای در قرآن نازل نشد که تمتع را تحريم کند و تا رسول الله صلى الله عليه و سلم زنده بود ما را از انجام آن نهی نکرد.
به روایت مسلم - متفق علیهعمران بن حصین رضی الله عنهما ادای عمره با حج را ذکر نموده و می گوید: این مساله در کتاب الله و سنت رسولش صلی الله علیه وسلم مشروع گردیده است؛ در قرآن می خوانیم: «فَمَن تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ»: «هرکس از عمره بهره مند گردید و سپس [اعمال] حج را آغاز کرد، آنچه از قربانی [برایش] میسر شد [ذبح کند]». و در سنت نبوی آمده که رسول الله صلی الله علیه وسلم چنین عمل کرده و آن را تایید نموده و آیه ای در قرآن مبنی بر تحریم آن نازل نشده و رسول الله صلی الله علیه وسلم از آن نهی نکرده و تا زنده بود، این حکم باقی بود و نسخ نشد؛ حال چگونه ممکن است کسی در این زمینه اظهار نظر کرده و از آن نهی کند؟ و به این ترتیب به نهی عمر بن خطاب رضی الله عنه از آن در ماه های حج اشاره می نماید؛ و این اجتهاد ایشان بود تا زائران بیت الله در همه ی سال زیاد باشند؛ چون در صورتی که حجاج عمره و حج را با هم به جای آورند، جز در موسم حج به بیت الله نمی آیند؛ و باید این نکته را در نظر داشت که نهی عمر رضی الله عنه از باب تحریم یا ترک عمل به کتاب و سنت نبوده، بلکه منعی موقت به دلیل مصلحتی عمومی بوده است.
از ابو جمره نصر بن عمران ضُبَعی روایت است که می گوید: از ابن عباس رضى الله عنهما درباره ی حج تمتع پرسيدم؛ وی مرا به انجام آن امر نمود؛ و از او درباره ی "هَدی" سوال کردم که در پاسخ گفت: شتر يا گاو يا گوسفند يا شراکت در قربانی کردن شتر و گاو است؛ راوی می گوید: برخی انجام تمتع را نمی پسندیدند. پس خوابیدم و در خواب دیدم که گویا انسانی ندا می دهد: این حجی درست و صحیح و تمتعی است که مورد قبول خداوند قرار گرفته است. [چون بیدار شدم] نزد ابن عباس رفته و این مساله را با او در میان گذاشتم؛ که وی گفت: الله اکبر، تمتع سنت ابوالقاسم صلی الله علیه وسلم می باشد.
متفق علیهابوجمره از ابن عباس رضی الله عنهما در مورد انجام عمره به همراه حج سوال نموده و ابن عباس او را بدان امر می کند؛ سپس از وی در مورد قربانی وارد شده در آیه می پرسد چنانکه الله متعال می فرماید: «فَمَن تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ»: «هرکس از عمره بهره مند گردید و سپس [اعمال] حج را آغاز کرد، آنچه از قربانی [برایش] میسر شد [ذبح کند]». ابن عباس خبر می دهد که مراد از آن قربانیِ شتر به عنوان بهترین قربانی و سپس گاو و بعد از آن گوسفند یا شراکت در یک سهم از هفت سهم قربانی شتر یا گاو می باشد؛ در ادامه گویا کسی در خواب و در حال ادای مناسک تمتع بر ابوجمره عارض شده و هاتفی را دیده که فریاد می زند: "این حجی درست و صحیح و تمتعی است که مورد قبول خداوند واقع شده است". پس نزد ابن عباس رضی الله عنهما می رود تا او را به این رویای زیبا بشارت دهد چراکه رویای نیکو جزئی از اجزای نبوت است؛ به این ترتیب ابن عباس رضی الله عنهما از اینکه الله متعال او را توفیق عمل درستی عطا نموده خوشحال شده و از فرط خوشحالی الله اکبر گفته و می گوید: این سنت ابوالقاسم صلی الله علیه وسلم می باشد.
از ابوقتاده انصاری رضی الله عنه روایت است که: رسول الله صلی الله علیه وسلم به قصد بيت الله (از مدينه) بيرون رفت؛ و صحابه همراه ايشان بيرون رفتند. پيامبر صلی الله علیه وسلم گروهی از يارانش را که ابوقتاده نيز در ميان آنان بود، برگرداند و به آنان فرمود: «خُذُوا سَاحِلَ الْبَحْرِ حَتَّى نَلْتَقِيَ»: «راه ساحل دريا را در پيش بگيريد تا یکدیگر را ملاقات کنیم». آنان نيز راه ساحل دريا را در پيش گرفتند. هنگامی که از ساحل به سوی رسول الله صلی الله علیه وسلم حرکت کردند بجز ابو قتاده، بقيه همگی احرام بستند. در مسير راه، تعدادی گورخر ديدند. ابو قتاده به آنها حمله کرد و يک گور خر ماده را شکار نمود. پس ما پیاده شدیم و از گوشت آن خوردیم. سپس با خود گفتیم: در حالت احرام گوشت شکار خورديم!. راوی می گويد: آنان باقيمانده ی گوشت شکار را با خود برداشتند؛ هنگامی که خدمت رسول الله صلی الله علیه وسلم آمدند و در این مورد از او سوال کردند؛ پيامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: «مِنْكُمْ أَحَدٌ أَمَرَهُ أن يحمل عليها أَوْ أَشَارَ إِلَيْها؟»: «آيا کسی از شما ابو قتاده را دستوری داد يا اشاره ای کرد؟». گفتند: خير. فرمود: «فَكُلُوا مَا بَقِيَ مِنْ لَحْمِهَا»: «پس باقيمانده ی گوشتش را نيز بخوريد». و در روایتی آمده است: «هَلْ مَعَكُمْ مِنْهُ شَيْءٌ؟»: «آيا چيزی از آن گوشت با خود داريد؟». گفتم: بله؛ پس تکه ای از بازويش را به ايشان دادم و از آن میل نمود.
متفق علیهرسول الله صلی الله علیه وسلم در سال حدیبیه به قصد عمره خارج شد. قبل از اینکه به محل احرام بستن افردی که از مدینه می آیند یعنی "ذو الحلیفة" برسد، در نزدیکی آن به ایشان خبر رسید که دشمن به قصد او از سمت ساحل حرکت کرده است؛ بنابراین گروهی از اصحابش را که ابوقتاده در میان آنها بود، امر نمود تا سمت راست ساحل را در پیش گیرند تا مانع دشمن مذکور شوند؛ و آنان این مسیر را در پیش گرفتند. وقتی از ماموریت خود برگشته و به سمتی حرکت نمودند که محل دیدار ایشان با رسول الله صلی الله علیه وسلم بود، همگی احرام بستند جز ابوقتاده؛ در طی مسیر با گورخرانی مواجه شدند و دوست داشتند ابوقتاده آنها را ببیند، چون حلال بودند؛ وقتی ابوقتاده آنها را دید، به سمت آنها هجوم آورد و ماده گورخری را شکار کرد و همگی از گوشت آن خوردند. پس از این دچار تردید شدند که آیا در حال احرام، خوردن از این گوشت برای آنها جایز بوده است؛ بنابراین مقدار گوشتی که باقی مانده بود با خود برداشتند تا اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم را ملاقات نمودند و در این زمینه از او سوال کردند؛ پس رسول الله صلی الله علیه وسلم وضعیت آنها را جویا شد و از آنان پرسید: آیا کسی از آنها ابوقتاده را به شکار گورخر امر نمود یا به نوعی یا به اشاره او را در این زمینه کمک کرد؟ گفتند: هیچیک از این موارد نبوده است. به این ترتیب اطمینان یافتند که کارشان حلال بوده است چون رسول الله صلی الله علیه وسلم آنها را به خوردن باقی گوشتی که با خود آورده بودند، امر نمود و خود جهت پاکی قلب های ایشان از آن میل نمود.
از ابوموسی اشعری رضى الله عنه روایت است که می گوید: خورشيد در زمان رسول الله صلى الله عليه و سلم خسوف کرد، پس سراسيمه برخاست و ترسید که مبادا قيامت برپا شده است؛ تا اينکه به مسجد آمد و به نماز ايستاد؛ نمازی با طولانی ترين قيام و رکوع و سجده خواند؛ هرگز نديده بودم نمازی را چنين طولانی بخواند. سپس فرمود: «إنَّ هَذِهِ الآيَاتِ الَّتِي يُرْسِلُهَا اللَّهُ -عز وجل- لا تَكُونُ لِمَوْتِ أَحَدٍ وَلا لِحَيَاتِهِ، وَلَكِنَّ اللَّهَ يُرْسِلُهَا يُخَوِّفُ بِهَا عِبَادَهُ، فَإِذَا رَأَيْتُمْ مِنْهَا شَيْئاً فَافْزَعُوا إلَى ذِكْرِ اللَّهِ وَدُعَائِهِ وَاسْتِغْفَارِهِ»: «اين آيات و نشانه هايی که الله متعال می فرستد به سبب مرگ و زندگی کسی نيست، بلکه الله متعال آنها را از این جهت می فرستد تا بندگانش را بترساند؛ پس اگر اين آيات را ديديد به ذکر الله و دعا و طلب مغفرت و آمرزش پناه ببريد».
متفق علیهچون در عهد رسول الله صلی الله علیه وسلم نور خورشید یا بخشی از آن پنهان می شد، رسول الله صلی الله علیه وسلم سراسیمه برمی خاست؛ چون معرفت و شناخت کاملی که نسبت به پروردگارش داشت، باعث می شد بسیار بترسد و خیلی مراقب باشد؛ زیرا شاهد گمراهی اغلب انسان ها و طغیان آنان بود یا احتمال آن می رفت وقت دمیدن در صور فرار رسیده باشد، لذا وارد مسجد می شد و با مردم نماز کسوف می خواند و این نماز را به صورت بی سابقه طولانی می کرد تا اظهار توبه و بازگشت باشد؛ و چون رسول الله صلی الله علیه وسلم از مناجات با پروردگارش فارغ می شد، رو به مردم کرده و آنها را پند و اندرز می داد؛ و برای آنها بیان می کرد که این موارد آیاتی است که الله متعال برای عبرت گرفتن بندگانش می فرستد تا به خود آمده و احساس ترس کنند و به دعا و استغفار و ذکر و نماز روی بیاورند.
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «اشْتَرَى رَجُلٌ مِنْ رَجُلٍ عَقَاراً، فَوَجَدَ الَّذِي اشْتَرَى العَقَارَ فِي عَقَارِهِ جَرَّةً فِيهَا ذَهَبٌ، فَقَالَ لَهُ الَّذِي اشْتَرَى العَقَارَ: خُذْ ذَهَبَكَ، إنَّمَا اشْتَرَيْتُ مِنْكَ الأَرْضَ وَلَمْ أشْتَرِ الذَّهَبَ، وَقَالَ الَّذِي لَهُ الأَرْضُ: إنَّمَا بِعْتُكَ الأَرْضَ وَمَا فِيهَا، فَتَحَاكَمَا إلَى رَجُلٍ، فَقَالَ الَّذِي تَحَاكَمَا إلَيْهِ: أَلَكُمَا وَلَدٌ؟ قالَ أحَدُهُما: لِي غُلاَمٌ، وقالَ الآخَرُ: لِي جَارِيَةٌ؛ قال: أنْكِحَا الغُلاَمَ الجَارِيَةَ، وأنْفِقَا عَلَى أنْفُسِهمَا مِنْهُ وَتَصَدَّقَا»: «مردی از مردی ديگر زمينی خريد. مرد خريدار در آن زمين، كوزه ای پر از طلا يافت. به فروشنده گفت: طلاهايت را بگير؛ زيرا من از تو فقط زمين را خريده ام، نه طلايش را. فروشنده گفت: من زمين و آنچه در آن است، به تو فروخته ام. سرانجام، برای داوری نزد مردی ديگر رفتند. آن مرد پرسيد: آيا شما فرزند داريد؟ يكی از آنها گفت: من يك پسر دارم. و ديگری گفت: من يك دختر دارم. آن مرد گفت: اين پسر و دختر را به ازدواج يكديگر در آوريد و از اين طلاها خرج شان را بدهيد و به آنها انفاق كنيد».
متفق علیه با روایت های متعددرسول الله صلی الله علیه وسلم خبر می دهد که مردی زمینی را از مرد دیگری خرید؛ خریدار در این زمین مقداری طلا پیدا کرد، اما به دلیل پرهیزگاری که داشت، طلای پیدا شده را به فروشنده بازگرداند؛ چون زمین را از وی خریده بود نه طلایی که در آن وجود داشت؛ اما فروشنده هم از روی تقوا و پرهیزگاری که داشت، از پذیرفتن آن خودداری کرد چون معتقد بود زمین را با آنچه در خود داشته، فروخته است؛ به این ترتیب با یکدیگر اختلاف کردند و به قاضی گفتند: کسی را بفرست تا این مقدار طلا را گرفته و در موردی که خود صلاح می دانی، مصرف کند؛ قاضی نیز این پیشنهاد را نپذیرفت؛ سپس از آنها پرسید: آیا فرزند دارند؟ یکی از آنها گفت پسری دارد و دیگری از داشتن دختری خبر داد؛ پس به آنها پیشنهاد کرد این پسر و دختر را به ازدواج هم درآورده و از این طلا خرج شان را داده و به آنها انفاق کنند.
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که می گوید: از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیده که می فرماید: «كانت امْرَأَتَانِ مَعَهُمَا ابْنَاهُمَا، جَاءَ الذِّئْبُ فَذَهَبَ بابْنِ إحْدَاهُمَا؛ فَقَالَتْ لِصَاحِبَتِهَا: إنَّمَا ذَهَبَ بِابْنِكِ، وقالتِ الأخرَى: إنَّمَا ذَهَبَ بِابْنِكِ، فَتَحَاكَمَا إلى دَاوُدَ - صلى الله عليه وسلم - فَقَضَى بِهِ لِلْكُبْرَى، فَخَرَجَتَا عَلَى سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُد - صلى الله عليه وسلم - فَأَخْبَرَتَاهُ. فَقالَ: ائْتُونِي بِالسِّكِّينِ أشُقُّهُ بَيْنَهُمَا؛ فَقَالَتِ الصُّغْرَى: لا تَفْعَلْ! رَحِمَكَ اللهُ، هُوَ ابْنُهَا. فَقَضَى بِهِ للصُّغْرَى»: «دو زن بودند که دو پسربچه ی خود را به همراه داشتند؛ گرگ آمد و پسرِ يکی از آنها را بُرد. يکی از آن زنان به ديگری گفت: گرگ پسرِ تو را برد و ديگری گفت: بلکه پسرِ تو را بُرد. برای قضاوت نزد داود صلى الله عليه وسلم رفتند و او به نفع زنِ بزرگ تر قضاوت کرد. از آنجا نزد سليمان پسر داود صلى الله عليه وسلم رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند. سليمان عليه السلام فرمود: "چاقويی برايم بياوريد تا اين پسربچه را به دو نيم کنم و هر قسمت از او را به يکی از اين دو زن بدهم". این بود که زنِ کوچک تر گفت: الله بر تو رحم کند؛ اين کار را نکن؛ اين پسر، فرزندِ آن زن است. لذا سليمان عليه السلام به نفع زن کوچک تر قضاوت کرد و بچه را به او داد».
متفق علیهرسول الله صلی الله علیه وسلم از داستان دو زنی خبر می دهد که با دو پسربچه ی خود بیرون رفتند؛ گرگ پسر یکی از آنها را خورد و دیگری جان سالم به در برد؛ به این ترتیب هریک از آنها ادعا نمود پسربچه ای که زنده مانده از آن اوست؛ لذا برای قضاوت نزد داود علیه السلام رفتند که بنا بر اجتهاد خود، به نفع زنی قضاوت کرد که بزرگ تر بود؛ چون احتمال آن می رفت که زن بزرگ تر دیگر بچه دار نشود، اما زن جوان و کوچک تر می توانست در آینده بچه دار شود؛ سپس نزد سلیمان علیه السلام فرزند داود رفتند و او را در جریان گذاشتند؛ وی چاقویی خواست و گفت: او را در بین شما به دو نیم تقسیم می کنم؛ زنی که بزرگتر بود واکنشی از خود نشان نداد و زن کوچکتر این خواسته را نپذیرفت و گفت: آن پسربچه، فرزند زن دیگر است؛ شفقت و مهربانی اش باعث شد چنین اعترافی کند، چون پسربچه حقیقتا فرزند او بود؛ پس برای نجات یافتن وی گفت: ای پیامبر خدا، او فرزند آن زن است. چنین بود که سلیمان علیه السلام به نفع زن کوچکتر قضاوت نمود و پسربچه را به او داد؛ و این قضاوت بر اساس این بینه و قرینه بود که زن کوچکتر به این پسربچه ترحم نمود و اعتراف کرد که فرزند زن بزرگتر می باشد و اینکه زنده بماند و تحت تکفل او نباشد، برایش آسان تر بود از اینکه به دو نیم تقسیم شود؛ به این ترتیب بود که به نفع وی قضاوت شد.
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «غزا نَبِيٌّ مِنَ الأَنْبِياءِ صلواتُ اللَّه وسلامُهُ علَيهِمْ فَقَالَ لقوْمِه: لايتْبَعَنِّي رَجُلٌ ملَكَ بُضْعَ امْرَأَةٍ. وَهُوَ يُرِيدُ أَن يَبْنِيَ بِهَا وَلَمَّا يَبْنِ بِها، ولا أَحدٌ بنَى بيُوتاً لَمْ يرفَع سُقوفَهَا، ولا أَحَدٌ اشْتَرى غَنَماً أَوْ خَلِفَاتٍ وهُو يَنْتَظرُ أوْلادَهَا. فَغزَا فَدنَا مِنَ الْقَرْيَةِ صلاةَ الْعصْرِ أَوْ قَريباً مِنْ ذلك، فَقَال للشَّمس: إِنَّكِ مَأمُورةٌ وأَنا مأمُور، اللهمَّ احْبسْهَا علَينا، فَحُبِسَتْ حَتَّى فَتَحَ اللَّهُ عليْه، فَجَمَعَ الْغَنَائِم، فَجاءَتْ - يَعْنِي النَّارَ - لِتَأكُلَهَا فَلَمْ تطْعمْهَا، فقال: إِنَّ فِيكُمْ غُلُولاً، فليُبَايعنِي منْ كُلِّ قبِيلَةٍ رجُل، فَلَزِقَتْ يدُ رَجُلٍ بِيدِهِ فَقال: فِيكُم الْغُلول، فليبايعنِي قبيلَتُك، فلزقَتْ يدُ رجُليْنِ أو ثلاثَةٍ بِيَدِهِ فقال: فِيكُمُ الْغُلُول، فَجاؤوا برَأْسٍ مِثْلِ رَأْس بَقَرَةٍ مِنْ الذَّهب، فوضَعها فَجَاءَت النَّارُ فَأَكَلَتها، فلمْ تَحل الْغَنَائِمُ لأحدٍ قَبلَنَا، ثُمَّ أَحَلَّ اللَّهُ لَنا الغَنَائِمَ لمَّا رأَى ضَعفَنَا وعجزنَا فأحلَّها لنَا»: «يکی از پيامبران صلوات الله وسلامه عليهم می خواست به جنگ برود؛ به قومش گفت: كسی كه زنی را نكاح كرده و مالک همبستری با او شده، ولی هنوز با او همبستر نشده و می خواهد با او همبستر شده و زفاف داشته باشد و نيز كسی كه خانه ای ساخته و هنوز سقفش را درست نکرده است، همچنين كسی كه شترهای آبستنی خريده و منتظر زاييدن آنهاست، با من نيايد. سپس عازم جنگ شد. هنگام نماز عصر يا نزديک به عصر بود که به نزديکی روستای مورد نظر رسيد. خطاب به خورشيد گفت: تو مأموری و من نيز مأمورم. بارالها، آن را برای ما متوقف کن؛ و خورشيد متوقف شد تا آن كه خداوند او را پيروز گردانيد؛ آنگاه به جمع آوری غنايم پرداخت. سپس آتشی آمد تا اموال غنيمت را بخورد و نابود كند؛ ولی به آنها نزديك نشد. آن پيامبر گفت: حتماً در ميان شما خيانت يا سرقتی از مال غنيمت صورت گرفته است. از هر قبيله يك نفر با من بيعت كند. (هنگام بيعت) دست يك نفر از آنان به دست او چسبيد. گفت: سرقت در قبيله ی شما انجام شده است. همه ی افراد قبيله ات بايد با من بيعت كنند. آنگاه دست دو يا سه نفر از افراد آن قبيله، به دست پيامبر چسبيد. گفت: شما سرقت كرده ايد. آنها (اعتراف کردند و) چيزی مانند سرِ گاو كه از طلا ساخته شده بود، آوردند و پيامبر آن را (روی ساير غنايم) گذاشت. سپس آتش آمد و همه ی اموال را خورد و نابود کرد. پيش از ما، اموال غنيمت برای هيچکس حلال نبوده است؛ اما خداوند كه ضعف و ناتوانی ما را ديد، غنايم را برای ما حلال نمود».
متفق علیهرسول الله صلی الله علیه وسلم از یکی از پیامبران - عليهم الصلاة والسلام - خبر می دهد که با قومی وارد جنگ شد که به جهاد با آنان ماموریت یافته بود؛ اما قبل از آغاز جنگ سه نفر را از همراهی با خود منع کرد؛ کسی که زنی را به ازدواج خود درآورده و با او همبستر نشده است، کسانی که خانه ای را ساخته اند و سقف آن را درست نکرده اند و کسی که گوسفند یا شتران آبستنی خریده و منتظر زاییدن آنهاست؛ چون این سه دسته ذهن شان مشغول به مواردی است که ذکر شد؛ کسی که تازه ازدواج کرده ذهن وی مشغول همسرش می باشد که با او همبستر نشده است؛ و مشتاق آن می باشد؛ همچنین مردی که خانه ای ساخته و سقف آن را کامل نکرده، ذهنش مشغول خانه ای است که قرار است به همراه خانواده اش در آن سکونت کند. و کسی که شتران و گوسفندان آبستنی دارد و منتظر زاییدن آنهاست ذهنش درگیر این مساله می باشد. این درحالی است که برای جهاد ذهنی آزاد و انسانی فارغ بال لازم است؛ کسی که دغدغه ای جز جهاد نداشته باشد. سپس این پیامبر عازم نبرد با آن قوم شد و بعد از نماز عصر به آنها رسید؛ زمانی که شب در پیش است و ترس آن می رود با تاریک شدن هوا، پیروزی از دست برود. بنابراین خطاب به خورشید می گوید: تو ماموری و من نیز مامور هستم؛ با این تفاوت که امر خورشید تکوینی بوده و امر وی شرعی می باشد. این پیامبر مامور به جهاد است و خورشید مامور است که به هر کجا الله متعال امر نموده حرکت نماید؛ الله متعال می فرماید: «وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ العَزِيزِ العَلِيمِ»: «و خورشید [نیز پیوسته] به سوی قرارگاهش در حرکت است. این تقدیرِ [پروردگارِ] شکست ناپذیرِ داناست». از وقتی که الله متعال خورشید را خلق کرده است، به سویی که امر شده در حال حرکت می باشد بدون اینکه تقدیم و تاخیری داشته باشد و پایین آمده و اوج بگیرد. آن پیامبر در این وضعیت گفت: بار الها، آن را برای ما متوقف کن. بنابراین الله متعال خورشید را متوقف نمود و در وقت خود غروب نکرد؛ تا اینکه این پیامبر با آن قوم وارد جنگ شد و غنایم زیادی به دست آورد. این درحالی بود که غنایم در امت های گذشته برای مجاهدان حلال نبود بلکه حلال بودن غنایم از ویژگی های این امت می باشد. اما امت های گذشته غنایم را جمع می کردند و آتشی از آسمان می آمد و آنها را می بلعید؛ و این زمانی بود که الله متعال آنها را قبول می کرد؛ پس از پایان جنگ، غنایم جمع شد و آتش نازل شد اما آنها را از بین نبرد و نبلعید؛ پس آن پیامبر گفت: در میان شما از مال غنایم دزدی شده است. بنابراین به هر قبیله دستور داد تا یکی از آنها با او بیعت کند که دزدی نکرده است؛ زمانی که با او بر سر این مساله بیعت کردند دست یکی از آنها به دست آن پیامبر - عليه الصلاة والسلام - چسبید؛ وقتی دست وی به دست او چسبید گفت: دزدی در میان قبیله ی شما رخ داده است؛ سپس دستور داد تک تک افراد آن قبیله با او بیعت کنند که دست دو یا سه نفر از افراد این قبیله به دست پیامبر چسبید؛ بنابراین فرمود: دزدی از اموال غنیمت کار شما بوده است. آنچه دزدیدید بیاورید؛ آنها که چیزی مثل سر گاو از طلا پنهان کرده بودند، آوردند؛ وقتی آن را در میان سایر غنایم گذاشتند، آتش همه ی غنایم را خورد.
از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما روایت است که می گوید: رسول الله صلى الله عليه وسلم در حجة الوداع، حج و عمره را با هم ادا نمود و هدی به همراه داشت كه آن را از ذوالحليفه آورده بود. نخست برای عمره و سپس برای حج نيت نمود. و مردم نيز با رسول الله صلى الله عليه وسلم نيت حج و عمره كردند. عده ای از آنان، هدی (شكرانه) همراه داشتند و عده ای ديگر، بدون هدی بودند. هنگامی كه رسول الله صلى الله عليه وسلم وارد مكه شد، به مردم گفت: «مَنْ كَانَ مِنكُم أَهْدَى فَإِنَّهُ لا يَحِلُّ مِن شَيء حَرُمَ مِنْهُ حَتَّى يَقْضِيَ حَجَّهُ، وَمَن لَم يَكُن أَهْدَى فَلْيَطُفْ بالبَيت وَبالصَّفَا وَالمَروَة وَلْيُقَصِّر وَلْيَحْلِل ثُمَّ لِيُهِلَّ بالحج وليُهدِ فَمَن لم يجد هَدْياً فَلْيَصُم ثَلاثَةَ أَيَّام فِي الحج وَسَبعة إذَا رَجَعَ إلى أَهلِهِ»: «آنانی كه هدی همراه خود آورده اند، حلال نخواهند شد مگر اينكه مناسك حج را به پايان برسانند. و كسانی كه هدی به همراه نياورده اند، بعد از طواف و سعی بين صفا و مروه، موهای شان را كوتاه كنند و از احرام بيرون آيند. سپس برای حج احرام ببندند. و كسانی كه توانايی هدی ندارند، سه روز در (ايام) حج و هفت روز بعد از بازگشت به خانه روزه بگيرند». رسول الله صلى الله عليه وسلم را ديدم كه هنگام ورود به مكه، در آغاز طواف، حجر الاسود را می بوسيد و از هفت شوط، در سه شوط اول رمل می کرد (گام های نزديک به هم و تندی برمی داشت) و چهار شوط ديگر را به صورت عادی راه می رفت. و هنگامی که طوافش تمام شد، دو رکعت نماز نزد مقام ابراهيم خواند. بعد از سلام دادن، به صفا رفت و هفت بار ميان صفا و مروه سعی نمود. سپس هيچیک از اموری که (به سبب احرام) برايش حرام شده بودند، حلال نشد تا اينکه حجش را انجام داد و در روز دهم، هديش را ذبح نمود و رفت و خانه را طواف نمود. آنگاه همه ی چيزهای ممنوع (به سبب احرام) جايز شد. و مردمی که هدی همراه خود آورده بودند مانند رسول الله صلی الله علیه وسلم عمل نمودند. رسول الله صلى الله عليه وسلم را ديدم كه هنگام ورود به مكه، در آغاز طواف، حجر الاسود را می بوسيد و از هفت شوط، در سه شوط اول رمل می كرد.
هر دو روایت متفق علیه استزمانی که رسول الله صلی الله علیه وسلم به سوی ذوالحلیفه میقات اهل مدینه به قصد احرام برای حج خارج شد - حجی که در آن با خانه و مناسک حج و مردم وداع کرد و پیامش را به ایشان ابلاغ نمود و آنان را بر آن گواه گرفت - برای عمره و حج احرام بست؛ و به این ترتیب قارن شده و حجش قِران گردید که همان تمتع است. و به این ترتیب قصد تمتع نمود و مردم نیز همچون رسول الله صلی الله علیه وسلم عمل نمودند؛ برخی از آنها احرام عمره و حج بستند و برخی ابتدا احرام عمره بستند با این نیت که پس از آن احرام حج ببندند؛ و برخی از آنها فقط احرام حج بستند. رسول الله صلی الله علیه وسلم آنها را در بین این مناسک سه گانه آزاد گذاشت. رسول الله صلی الله علیه وسلم و برخی از اصحاب و یارانش از ذوالحلیفه به همراه خود هدی آورده بودند و برخی بدون هدی بودند. زمانی که به مکه نزدیک شدند، کسانی را که هدی به همراه نداشتند و نیت حج افراد و قران داشتند، تشویق نمود تا حج خود را فسخ نموده و آن را به عمره تبدیل کنند؛ زمانی که طواف و سعی را انجام دادند به آنها تاکید نمود تا موهای شان را کوتاه کنند و از عمره خارج شوند و احرام حج بسته و هدی اختیار کنند؛ تا در یک سفر هر دو مناسک را انجام دهند؛ و هرکس که توانایی هدی ندارد، ده روز روزه بگیرد، سه روز در ایام حج که وقت آن از احرام بستن برای عمره آغاز می شود و هفت روز وقتی روزه بگیرند که نزد خانواده خود باز می گردند. هنگامی که رسول الله صلی الله علیه وسلم وارد مکه شد، رکن حجر الاسود را بوسید و طواف نمود چنانکه در سه شوط اول رمل کرد و در چهار شوط باقی به صورت عادی حرکت نمود. سپس دو رکعت نماز نزد مقام ابراهیم خواند و به سوی صفا رفت و هفت بار سعی بین صفا و مروه را انجام داد؛ و فقط در میان دو علامت، با سرعت بیشتری حرکت می کرد. سپس از احرامش بیرون نیامد تا اینکه حجش را به پایان رساند و هدیش را در روز دهم ذبح نمود؛ زمانی که از حج و رمی جمره عقبی فارغ شد و هدیش را ذبح نمود و سرش را در روز دهم تراشید که این تحلل اول بود، به هنگام چاشت به سوی خانه حرکت نمود و آن را طواف کرد و بعد از آن همه ی چیزهایی که بر ایشان حرام شده بود حتی زنان، حلال شد؛ و تمام کسانی که هدی به همراه داشتند مانند او عمل کردند.