





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از عایشه رضی الله عنها روایت است که می گوید: همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم حج نمودیم و در روز عید قربان از منی به سوی مکه روانه شدیم؛ صفیه دچار عادت ماهانه شد و رسول الله صلی الله علیه وسلم از او درخواستی داشت که هر مردی از خانواده اش دارد؛ به ایشان گفتم: صفیه عادت شده است؛ فرمود: «أَحَابِسَتُنَا هِيَ»: «آیا او مانع رفتن ما می شود؟» گفتند: ای رسول خدا، او روز عید قربان طواف افاضه را انجام داده است؛ فرمود: «اخْرُجُوا»: «از مکه خارج شوید». و در روایتی آمده است: رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «عَقْرَى حَلْقَى، أَطَافَتْ يَوْمَ النَّحْرِ؟»: «ای زن گرفتار و مصيبت زده، آیا طواف زيارت را انجام نداده است؟» گفته شد: بله انجام داده است. فرمود: «فَانْفِرِي»: «پس حرکت کن».
متفق علیهعایشه رضی الله عنها یادآور می شود که آنها به همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم در حجة الودداع حضور داشتند؛ زمانی که مناسک را به پایان بردند، به سوی مکه سرازیر شدند و کعبه را طواف نمودند؛ صفیه رضی الله عنها نیز با آنها بوده است. شبی که می خواستند حرکت کنند، صفیه دچار عادت ماهیانه می شود و رسول الله صلی الله علیه وسلم نزد صفیه آمده و از او همان درخواستی را دارد که هر مردی از خانواده اش دارد؛ اما عایشه رضی الله عنها به ایشان خبر می دهد که صفیه عادت شده است. بنابراین رسول الله صلی الله علیه وسلم گمان می کند صفیه قبل از اینکه طواف افاضه را انجام داده باشد، دچار عادت شده است؛ چون این طواف، رکنی در حج است که حج بدون آن کامل نمی شود. بنابراین آنها را از خارج شدن از مکه منع می کند تا صفیه پاک شود و این طواف را انجام دهد. و رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: آیا صفیه ما را اینجا نگه داشته تا عادت وی تمام شود و برای حجش طواف کند؟ که به ایشان خبر می دهند صفیه قبل از عادت شدن، طواف افاضه را انجام داده است. بنابراین دستور به حرکت می دهد، چون فقط طواف وداع بر عهده ی صفیه مانده است که در ترک آن معذور می باشد.
از جابر بن سمره رضی الله عنهما روایت است که می گويد: اهالی کوفه از سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه - که والیِ آنها بود - به عمر بن خطاب رضی الله عنه شکايت کردند. و عمر او را برکنار کرد و عمار رضی الله عنه را بر آنان گماشت. شکايت اهالی کوفه از سعد اين بود که خوب نماز نمی خوانَد! این بود که عمر رضی الله عنه سعد را احضار کرد و فرمود: ای ابواسحاق، اينان ادعا می کنند خوب نماز نمی خوانی. سعد در پاسخ گفت: به الله سوگند، مطابق نماز رسول الله صلى الله عليه وسلم برای آنان امامت می دهم و نقصی در آن نياورده ام. - مثلاً - نماز عشا را به اين صورت به جا می آورم که دو رکعت نخست را طولانی می خوانم و دو رکعتِ پايانی را کوتاه. عمر رضی الله عنه فرمود: ای ابواسحاق، ما نيز چنين گمانی درباره ی تو داريم. آنگاه يک - يا چند نفر - را با او به کوفه فرستاد تا در اين باره از اهالی کوفه تحقيق کنند؛ و بازرس مذکور در همه ی مساجد کوفه درباره ی سعد رضی الله عنه تحقيق و پرس و جو کرد و همه از سعد رضی الله عنه به نيکی ياد کردند تا اينکه به مسجد طايفه ی «بنی عبس» رفت که شخصی از ايشان به نام اسامه بن قتاده که به ابوسعده مشهور بود، برخاست و گفت: اينک که نظر ما را می خواهی، سعد با لشکريان در جنگ حاضر نمی شد و غنايم را مساوی تقسيم نمی کرد و در قضاوت و داوری عادل و دادگر نبود. سعد رضی الله عنه گفت: به الله سوگند که سه دعا می کنم: يا الله، اگر اين بنده ات به خاطر نام و شهرت دروغ گفت، عمرش را طولانی و آکنده از فقر و تنگدستی بگردان و او را به فتنه ها گرفتار کن. از آن پس که - مردم - جويای حال آن شخص می شدند، پاسخ می داد: پيری کهنسالم که گرفتار فتنه شده ام؛ دعای سعد مرا دربرگرفت. عبدالملک بن عُميرِ که از جابر بن سمره روايت می کند، می گويد: من آن شخص را ديدم که ابروهايش از فرط پيری روی چشمانش افتاده بود و در کوچه و بازار برای دختران مزاحمت ايجاد می کرد.
متفق علیهعمر بن خطاب رضی الله عنه، سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه را به عنوان والی کوفه تعیین می کند که کوفیان از او نزد امیرالمومنین عمر رضی الله عنه شکایت می کنند؛ تا جایی که می گویند: خوب نماز نمی خواند. این درحالی است که سعد از جمله اصحاب بزرگواری است که رسول الله صلی الله علیه وسلم به بهشتی بودن او گواهی داده است؛ بنابراین عمر رضی الله عنه به دنبال سعد می فرستد و سعد حاضر شده و عمر رضی الله عنه به او می گوید: اهل کوفه از تو شکایت کرده و گفته اند: خوب نماز نمی خوانی. سعد رضی الله عنه در پاسخ به ایشان خبر می دهد که همان نماز رسول الله صلی الله علیه وسلم را برای آنها خوانده است و نماز عشاء را مثال می زند؛ گویا شاکیان همین نماز را ذکر کرده اند – الله داناتر است –. و سعد رضی الله عنه می گوید: همان نماز رسول الله صلی الله علیه وسلم را برای آنها می خوانم و چیزی از آن نمی کاهم و در نماز عشاء دو رکعت اول را طولانی می کنم و دو رکعت دوم را کوتاه تر می خوانم. و عمر رضی الله عنه به او می گوید: ای ابواسحاق، ظن و گمان ما نسبت به تو همین است. و به این ترتیب او را تزکیه می کند چون ظن و گمانی که در مورد وی می رفت همین بود که نماز را خوب می خواند و با قوم خود همان نماز رسول الله صلی الله علیه وسلم را بجا می آورد؛ با این همه عمر رضی الله عنه شکایت و محتوای آن را بررسی نموده و به تحقیق می پردازد؛ چون مسئولیت داشته و به اهمیت جایگاهی که در آن قرار دارد واقف می باشد؛ بنابراین کسانی را برای تحقیق و بررسی در این زمینه به کوفه می فرستد تا از سعد و رفتار و کردار او در میان کوفیان پرس و جو کنند. این افراد در هیچ مسجدی وارد نمی شوند و در مورد سعد سوال نمی کنند مگر اینکه تعریف و ستایش او را می شنوند. تا اینکه به مسجد بنی عبس می روند و در این مورد از آنها سوال می کنند که مردی برخاسته و می گوید: اينک که نظر ما را می خواهی، این مرد (سعد) برای جهاد خارج نمی شود و غنایمی را که به دست می آورد به مساوات تقسیم نمی کند و چون در بین مردم قضاوت و داوری می کند، عدالت را در نظر نمی گیرد. و این سه تهمت را متوجه سعد می کند. بنابراین سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه می گوید: تو که چنین گفتی، سه دعا علیه تو می کنم؛ و در ادامه علیه وی دعا می کند که الله متعال عمرش را طولانی بگرداند و فقیر و نیازمندش بگرداند و گرفتار فتنه ها کند. از همه ی اینها به الله متعال پناه می بریم؛ و به درگاه الهی این سه دعای بزرگ را مقید به به این مساله می کند که اگر این بنده ات از باب کسب نام و شهرت و به تعبیر دیگر، به ناحق آن موارد را بیان داشته، دعای سعد در حق او را اجابت کند. این بود که آن شخص عمر طولانی کرد و چنان پیر و فرتوت شد که ابروهایش بر روی چشمانش می افتاد، علاوه بر اینکه فقیر و نیازمند شد و مبتلا به فتنه ها؛ تا جایی که در این سن و سال، در کوچه و بازار برای دختران مزاحمت ایجاد می کرد و در مورد خود می گفت: من پیری کهنسالم که به فتنه افتاده ام و دعای سعد در حق من اجابت شده و گرفتارم کرده و مرا به این روز انداخته است.
از براء بن عازب رضی الله عنهما روایت است که می گوید: رسول الله صلى الله عليه وسلم بعد از نماز عید قربان در خطبه فرمود: «مَنْ صَلَّى صَلاتَنَا وَنَسَكَ نُسُكَنَا فَقَدْ أَصَابَ النُّسُكَ، وَمَنْ نَسَكَ قَبْلَ الصَّلاةِ فَإِنَّهُ فَلا نُسُكَ لَهُ»: «هركس مثل ما نماز بخواند و بعد از نماز، مثل ما قربانی كند، قربانی اش بجا و درست می باشد؛ و هركس قبل از نماز ذبح كند، قربانی اش درست نیست و از او پذيرفته نمی شود». پس أبوبُرْدَة بن نِيَار دايی براء بن عازب گفت: ای رسول خدا، من قبل از نماز قربانی خود را ذبح نمودم، چون فكر می كردم امروز روز خوردن و نوشيدن است. و همچنين دوست داشتم كه گوسفندم نخستین گوسفندی باشد که در خانه ام ذبح گردد. لذا قبل از اينكه به نماز بيايم، از گوشت آن خوردم. پس رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «شَاتُكَ شَاةُ لَحْمٍ»: «گوسفند تو برای گوشت خوردن ذبح شده است». ابو برده گفت: ای رسول خدا، ما يك عَناق (ماده بزغاله ای که یکسال را تمام نکرده باشد) داريم كه از دو گوسفند نزد من پسنديده تر است؛ آيا قربانی كردن آن درست است؟ رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «نَعَمْ، وَلَنْ تَجْزِيَ عَنْ أَحَدٍ بَعْدَكَ»: «بله، اما بعد از تو برای كسی ديگر جايز نيست».
متفق علیهرسول الله صلى الله عليه وسلم در روز عید قربان و بعد از نماز عید به ایراد خطبه ایستاد و احکام ذبح و وقت آن در این روز را بیان داشت و فرمود: هرکس مانند ما نماز خوانده و همچون قربانی ما قربانی کند، عملی مشروع انجام داده است؛ اما کسی که قبل از نماز عید و قبل از وارد شدن وقت ذبح، اقدام به ذبح کردن کند، ذبیحه ی وی برای استفاده از گوشت آن می باشد و قربانی، مشروع و مقبول محسوب نمی گردد؛ وقتی ابوبرده این خطبه را از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنید، گفت: ای رسول خدا، من گوسفندم را قبل از نماز ذبح نمودم و گمان می کردم امروز روز خوردن و نوشیدن است و دوست داشتم گوسفندم اولین گوسفندی باشد که در خانه ام ذبح می شود؛ بنابراین گوسفندم را ذبح کردم و قبل از آمدن برای نماز از آن خوردم. این بود که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «کاری که انجام دادی مناسک قربانی مشروع نیست، بلکه ذبح گوسفندی برای استفاده از گوشت آن است». وی گفت: ای رسول خدا، من بزغاله ی کوچکی دارم که در خانه ام پرورش یافته و نزد من بسیار ارزشمند است تا جایی که از دو گوسفند برایم دوست داشتنی تر است؛ آیا اگر آن را جهت بجا آوردن قربانی و عبادت الله قربانی کنم، برای من جایز است؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «بله، اما در میان امت، این حکم تنها برای تو می باشد و برای هیچیک از آنها جایز نیست بزغاله ای را که یکسالش تمام نشده قربانی کنند».
از سهل بن سعد رضی الله عنه روایت است که می گوید: زنی پارچه ی بافته شده ای نزد پيامبر صلى الله عليه وسلم آورد و گفت: اين را با دستان خود بافته ام که شما بپوشيد. رسول الله صلى الله عليه وسلم که به آن نياز داشت، آن را پذيرفت. پس از مدتی درحالی نزدمان آمد که آن پارچه ازارش بود. شخصی عرض کرد: چقدر خوب و زيباست؛ آن را به من بدهيد. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «بله» و در مجلس نشست؛ آنگاه - به خانه - برگشت و آن را تا کرد و پيچيد و برای آن شخص فرستاد. مردم به آن شخص گفتند: کارِ خوبی نکردی؛ رسول الله صلى الله عليه وسلم آن را پوشيده بود و به آن نياز داشت و با اينکه می دانستی رسول الله صلى الله عليه وسلم درخواست هيچکس را رد نمی کند، آن را از ايشان طلب کردی. آن مرد گفت: به الله سوگند من آن را برای پوشيدن درخواست نکردم؛ بلکه می خواهم کفنم باشد. سهل رضی الله عنه می گويد: سرانجام اين پارچه کفنِ آن شخص شد.
بخاری به مانند آن روایت کرده استاین حدیث بیانگر ایثار و از خود گذشتگی رسول الله صلی الله علیه وسلم می باشد؛ چنانکه آن شخص را بر خود ترجیح می دهد و پارچه ای را که خود به آن نیاز دارد و به همین دلیل بلافاصله آن را می پوشد، به او می دهد. زنی نزد ایشان آمده و پارچه ای را به او هدیه می کند؛ چیزی نمی گذرد که مردی نزد پیامبر آمده و از زیبایی آن گفته و آن را از ایشان طلب می کند؛ به این ترتیب رسول الله صلی الله علیه وسلم آن را از تن بیرون نموده و تا کرده و به وی می بخشد. برخی از شارحان حدیث، یکی از فواید این حدیث را تبرک جستن به آثار صالحان ذکر می کنند؛ که البته عمل مذکور تبرک جستن به ذات پیامبر صلی الله علیه وسلم نیست و دیگران در فضل و صلاح به ایشان قیاس نمی شوند؛ همچنین صحابه چنین رفتاری با کسی جز پیامبر نداشتند چه در حیات ایشان و چه پس از مرگش؛ و اگر در چنین عملی خیری می بود، قطعا آنها در این زمینه بر ما پیشی می گرفتند.
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «بيْنَما رَجُلٌ يَمشِي بِفَلاةٍ مِن الأَرض، فَسَمِعَ صَوتًا في سَحَابَةٍ: اسقِ حَدِيقَةَ فُلان، فَتَنَحَّى ذلكَ السَّحَابُ، فَأَفْرَغَ مَاءَهُ في حَرَّةٍ، فإِذا شَرْجَةٌ من تِلْكَ الشِّراجِ قَدِ اسْتَوعَبَتْ ذلِكَ الماءَ كُلَّهُ، فَتَتَبَّعَ الماءَ، فإِذا رَجُلٌ قَائِمٌ في حَدِيقَتِهِ يُحَوِّلُ المَاءَ بمِسْحَاتِهِ، فقال له: يا عَبْدَ اللَّهِ، ما اسْمُكَ؟ قال: فُلانٌ، للاسْمِ الَّذِي سَمِعَ في السَّحَابَةِ، فقال له: يَا عَبْدَ اللَّهِ لِمَ تَسْأَلُنِي عَنِ اسْمِي؟ فَقال: إني سَمِعْتُ صَوتًا في السَّحَابِ الَّذي هذَا مَاؤُهُ يقُول: اسقِ حَدِيقَةَ فُلانٍ لإسمِك، فما تَصْنَعُ فِيها؟ فقال: أَما إِذْ قُلْتَ هَذَا، فَإنِّي أَنْظُرُ إِلى ما يَخْرُجُ مِنها، فَأَتَّصَدَّقُ بثُلُثِهِ، وآكُلُ أَنا وعِيالِي ثُلُثًا، وأَرُدُّ فِيها ثُلثَه»: «شخصی در بيابانی راه می رفت که از ابری صدايی شنيد که می گفت: باغِ فلانی را آبياری کن. آن ابر کنار رفت و آبش را در سنگلاخی سياه خالی کرد. آب راهه ای، همه ی آن آب را در خود گرفت و آب به جريان افتاد. آن مرد، به دنبال آب رفت. مردی را ديد که در باغش ايستاده بود و با بيل، آبياری می کرد. به او گفت: ای بنده ی الله، اسمت چيست؟ باغبان، نامش را گفت؛ همان نامی که آن مرد از ابر شنيده بود. باغبان پرسيد: ای بنده ی خدا، چرا نام مرا می پرسی؟ پاسخ داد: من از ابری که باريد، صدایی شنيدم که می گفت: باغِ فلانی را آبياری کن و تو را نام برد. مگر تو چه می کنی؟ باغبان گفت: اينک که تو اين را گفتی، (من نيز به تو می گويم چه می کنم)؛ من محصول باغ را می سنجم و يک سوم آن را صدقه می دهم، يک سومش را با خانواده ام می خورم و يک سوم ديگر را - برای زراعت- به باغ برمی گردانم».
به روایت مسلمباری مردی در بیابان وسیعی بود که صدایی از ابری شنید که می گوید: باغ فلانی را آبیاری کن؛ پس آن ابر از مقصد خود فاصله گرفت و آب خود را در سنگلاخی سیاه باراند؛ سپس آبراهه ای همه ی این آب را در خود گرفت و جاری شد؛ آن مرد مسیر آب را دنبال کرد تا به مردی رسید که با بیل مشغول آبیاری جاهای مختلف باغش بود؛ پس به او گفت: ای بنده ی الله، اسمت چیست؟ گفت: فلان؛ همان اسمی را گفت که آن مرد از ابر شنیده بود؛ پس صاحب باغ به وی گفت: ای بنده ی الله، چرا از اسمم پرسیدی؟ آن مرد گفت: از ابری که این آب، آب آن است صدایی شنیدم که می گفت: باغ فلانی را آبیاری کن؛ و اسم تو را برد؛ چه عمل خیری در باغت انجام می دهی که مستحق این احترام شده ای؟ صاحب باغ گفت: اينک که تو اين را گفتی، (من نيز به تو می گويم چه می کنم)؛ محصول باغ را در نظر می گیرم و یک سوم آن را صدقه می دهم، یک سوم آن را خود و خانواده ام مصرف می کنیم و یک سوم باقیمانده را در باغ برای زراعت استفاده می کنم.
از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما روايت است كه وی همسرش را در دوران عادت ماهانه اش طلاق داد. پس عمر رضی الله عنه این مساله را با رسول الله صلى الله عليه وسلم در میان گذاشت که رسول الله صلی الله علیه وسلم با شنیدن آن ناراحت شد و سپس فرمود: «لِيُرَاجِعْهَا، ثُمَّ ليُمْسِكْهَا حَتَّى تَطْهُرَ، ثُمَّ تَحِيضَ فَتَطْهُرَ، فَإِنْ بَدَا لَهُ أَنْ يُطَلِّقَهَا فَلْيُطَلِّقْهَا طَاهِرًا قَبْلَ أَنْ يَمَسَّهَا، فَتِلْكَ العِدَّةُ كَمَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ»: «باید به همسرش رجوع كند و او را نگه دارد تا پاك گردد و دوباره دچار قاعدگی شود و سپس پاك گردد؛ بعد از آن اگر خواست طلاقش دهد، او را در حال پاکی و قبل از اینکه با او همبستر شود، طلاق دهد. و این عده ای است که الله متعال بدان امر کرده است». و در لفظی آمده است: «حَتَّى تَحِيضَ حَيْضَةً مُسْتَقْبَلَةً، سِوَى حَيْضَتِهَا الَّتِي طَلَّقَهَا فِيهَا»: «تا اينکه يکبار ديگر عادت شود غير از آن عادتی که او را در آن طلاق داده است». و در لفظی آمده است: «فَحُسِبَتْ مِنْ طَلاقِهَا، وَرَاجَعَهَا عَبْدُ اللَّهِ كَمَا أَمَرَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و سلم»: «و اين طلاق به عنوان يکی از سه طلاق برای زنش محسوب شد؛ و عبدالله نيز آن را چنانکه رسول الله صلى الله عليه و سلم فرموده بود، برگرداند».
متفق علیهعبدالله بن عمر رضی الله عنهما همسرش را که در عادت ماهانه بود طلاق می دهد؛ پدرش عمر بن خطاب رضی الله عنه این مساله را با رسول الله صلی الله علیه وسلم در میان گذاشته و رسول الله صلی الله علیه وسلم بسیار ناراحت می شود؛ چون همسرش را به شیوه ی حرامی طلاق داده بود و عمل وی مطابق سنت نبوی نبود. سپس به عبدالله دستور می دهد که به همسرش رجوع کند و او را نزد خود نگه دارد تا از این دوره ی عادت پاک شود سپس دوباره عادت شود و باز پاک شود؛ بعد از این اگر تصمیم به طلاقش داشت و رغبتی به نگه داشتن او نداشت، باید قبل از اینکه با او همبستر شود طلاقش دهد؛ و این همان عده ای است که الله متعال به طلاق در آن دستور داده است. علما در مورد وقوع طلاق زنی که در عادت ماهانه به سر می برد اختلاف کرده اند؛ چراکه طلاق دادن زن در عادت ماهانه حرام است و مخالف سنت؛ روایت ابوداود و دیگران در این حدیث، دیدگاه مفتی به مبنی بر وقوع طلاق در این حالت را تایید نمی کند چنانکه در آن آمده است: «فَرَدَّهَا عَلَيَّ، وَلَمْ يَرَهَا شَيْئًا»: «رسول الله صلی الله علیه وسلم همسرم را به من بازگرداند و طلاقی را که در مدت عادت ماهانه ی وی داده بودم، چیزی به حساب نیاورد». و از طرفی الفاظ وارده در این روایت نه در وقوع طلاق صریح است و نه در این مساله که: این رسول الله صلی الله علیه وسلم بوده که آن را یک طلاق به حساب آورده است. و در حدیث محکمِ مشهور آمده است که: «مَن عَمِلَ عَمَلاً لَيسَ عَلَيهِ أمرُنا فَهُوُ رَدٌّ»: «هرکس عملی انجام دهد که امر ما بر آن نبوده باشد، عملش مردود است». متفق علیه
از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما روایت است که رسول الله صلى الله عليه وسلم از بیع وَلاء و از بخشیدن آن نهی فرمود.
متفق علیهوَلاء همچون نسب می باشد از این جهت که هر دو با فروختن و بخشیدن و هدیه دادن به دست نمی آیند. به همین دلیل تصرف در آنها به هر صورتی جایز نیست از جمله فروختن و هدیه دادن؛ بلکه وَلاء ارتباطی بین آزاد کننده و آزاد شده می باشد که در اثر آن آزاد کننده از آزاد شده ارث می برد. و نهی از فروختن و بخشیدن آن از این جهت است که: مانند نسبی است که هیچگاه و به هیچ ترتیبی از بین نمی رود. چنانکه اگر کسی نسب خود با برادرش را بفروشد، معامله ی وی درست نیست؛ یا اینکه اگر نسبش با فرزندش را بفروشد، معامله ی وی درست نیست. یا اگر نسبی را که بین او و پسر عمویش برقرار است بفروشد، معامله ی وی درست نیست چون نسب فروختنی نیست و حق ولاء هم به همین ترتیب می باشد.
از ابوهريره رضی الله عنه روایت است که می گويد: مردی باديه نشين نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد و گفت: ای رسول خدا، همسرم پسر بچه ای سياه پوست به دنيا آورده است. رسول الله صلی الله علیه وسلم به او فرمود: «هَلْ لَكَ مِنْ إِبِلٍ؟»: «آيا شتر داری؟» گفت: بله. فرمود: «مَا أَلْوَانُهَا؟»: «چه رنگی دارند؟» گفت: قرمز هستند. فرمود: «هَلْ فِيهَا مِنْ أَوْرَقَ؟»: «آيا در ميان آنها شتر خاکستری هم وجود دارد؟» گفت: بله. فرمود: «فَأَنَّى هُوَ؟»: «اين شتر خاکستری از کجا آمده است؟» گفت: شايد به يکی از اجدادش شباهت پيدا کرده است. فرمود: «وَهَذَا لَعَلَّهُ يَكُونُ نَزَعَهُ عِرْقٌ لَهُ»: «شايد اين فرزند هم به يکی از اجدادش شباهت پيدا کرده است».
متفق علیهپسر مردی از قبیله ی فزاره به دنیا می آید که رنگ پوستش با رنگ پوست پدر و مادرش متفاوت است؛ و این مساله باعث ایجاد شک و تردید در پدر می شود؛ لذا نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفته و همسرش را متهم می کند و خبر می دهد که پسری سیاه به دنیا آورده است. و رسول الله صلی الله علیه وسلم از سخنانش منظور او را می فهمد؛ و برای اینکه او را به قناعت برساند و وسوسه هایش را از بین ببرد، مثالی می زند که برای او ملموس است و می گوید: آیا شتر داری؟ وی می گوید: بله دارم؛ می فرماید: چه رنگ هایی دارند؟ می گوید: قرمز رنگ هستند. می فرماید: آیا در میان آنها شتری خاکستری رنگ نیست که رنگش با سایر شتران تفاوت داشته باشد؟ می گوید: بله چنین است؛ می فرماید: از کجا چنین رنگی به خود گرفته و با سایر شترها متفاوت است؟ می گوید: شاید به یکی از آباء و اجدادش رفته است. می فرماید: پسر تو نیز چنین است. شاید به یکی از آباء و اجدادت رفته باشد که سیاه بوده است. و به این ترتیب مرد مذکور با این قیاس درست به قناعت می رسد و وسوسه هایش از بین می رود.
از عقبه بن حارث رضی الله عنه روایت است که وی با ام یحیی دختر ابواهاب ازدواج کرد که کنیزی سیاه پوست آمد و مدعی شد: هر دوی شما را شیر داده ام؛ پس این مساله را با رسول الله صلی الله علیه وسلم در میان گذاشتم که از من روی گرداند. دوباره به کناری رفتم و این مساله را با ایشان در میان گذاشتم که این بار فرمود: «كَيْفَ وَقَدْ زَعَمَتْ أَنْ قَدْ أَرْضَعَتْكُمَا؟!»: «چگونه می خواهی با همسرت بمانی حال آنکه کنیز مذکور ادعا می کند هر دوی شما را شیر داده است؟!».
به روایت بخاریعقبه بن حارث با ام یحیی دختر ابواهاب ازدواج می کند که کنیزی سیاه پوست آمده و به عقبه خبر می دهد او و همسرش را شیر داده و خواهر و برادر رضاعی هستند؛ بنابراین عقبه این مساله را با رسول الله صلی الله علیه وسلم مطرح می کند و ادعای کنیز مذکور را به ایشان انتقال داده و مدعی می شود که وی دروغ می گوید. لذا رسول الله صلی الله علیه سلم از باب انکارِ تمایلی که عقبه برای ماندن با ام یحیی دارد و با وجود شهادت کنیز مذکور، می فرماید: «چگونه می خواهی با وی بمانی، حال آنکه این زن چنین گفته است و به چیزی گواهی داده که می دانسته؟».