





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از انس بن مالک رضی الله عنه روایت است که می گوید: رسول الله صلی الله علیه وسلم از اينکه مردها به بدن يا لباس خود زعفران بزنند - يا لباس زرد و زعفرانی رنگ بپوشند - نهی فرمود.
متفق علیهرسول الله صلی الله علیه وسلم از اینکه مردی بدن یا لباسش را با زعفران رنگ کند، نهی فرموده است؛ چون زعفران از خوشبویی های زنان بود؛ بنابراین مردان را از استعمال آن نهی می کند تا تشابهی با زنان صورت نگیرد.
از علی بن ابی طالب رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «لا يُتْمَ بَعْدَ احْتِلاَمٍ، وَلا صُمَاتَ يَومٍ إِلَى اللَّيْلِ»: «پس از بلوغ، يتيمی نيست و سکوت کردن از صبح تا غروب روا نمی باشد».
به روایت ابوداوودنخست اینکه وقتی کسی به بلوغ برسد، یتیم محسوب نمی شود. دوم اینکه در جاهلیت با سکوت کردن الله متعال را عبادت می کردند؛ چنانکه همه ی روز را سکوت می کردند و تا غروب خورشید سخن نمی گفتند؛ رسول الله صلی الله علیه وسلم مسلمانان را از اینکار نهی می کند؛ چون باعث ترک تسبیح و تهلیل و تحمید و امر به معروف و نهی از منکر و قرائت قرآن و عبادات زبانی دیگر می شود؛ علاوه بر اینکه عمل دوران جاهلیت است؛ به همین دلیل از آن نهی کرده است.
از قیس بن حازم روایت است که می گوید: ابوبکر صديق رضی الله عنه نزد زنی به نامِ زينب از قبيله ی "احمس" رفت و متوجه شد که سخن نمی گويد. فرمود: چرا صحبت نمی کند؟ گفتند: نذر سکوت کرده است. ابوبکر رضی الله عنه به آن زن فرمود: «سخن بگو؛ زيرا اين کار روا نيست و از کارهای عصر جاهليت است». آنگاه آن زن سخن گفت.
به روایت بخاریابوبکر رضی الله عنه نزد زنی به نام زینب از قبیله ی احمس می رود و متوجه می شود که وی حرف نمی زند؛ از اطرافیان علت سخن نگفتن وی را جویا می شود و آنها می گویند: نذر کرده ساکت باشد؛ پس به او می گوید: سخن بگو و حرف بزن؛ چون ترک سخن به صورت کلی جایز نیست و از عبادات جاهلیت می باشد که اسلام آن را حرام کرده است. ناگفته نماند که رفتن مردی نزد زنی بدون اینکه شک و شبهه ای در میان باشد و خلوتی صورت بگیرد، چنانکه ابوبکر صدیق رضی الله عنه عمل نمود، جایز است.
از عبدالله بن عمرو بن عاص رضی الله عنهما روایت است که رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمودند: «قَفْلَةٌ كَغَزْوَةٍ»: «پاداشِ بازگشت از جهادِ (انجام شده)، همانند پاداشِ جهاد می باشد».
به روایت ابوداوودحدیث مذکور بیانگر فضل الله متعال به بندگانش هنگام ادای عبادات توسط آنها می باشد؛ با این توضیح که وقتی بنده ای عبادتی را انجام می دهد و در برابر آن اجر و پاداش می برد، همچنین زمانی که از ادای آن عبادت باز می گردد، اجر و پاداش وی محسوب می شود؛ به همین دلیل رسول الله صلی الله علیه وسلم خبر می دهد، مجاهدی که از جهاد بازمی گردد مانند کسی است که در حال جهاد است و هردو در اجر و پاداش یکسان هستند. چنانکه پاداش رفت و برگشت به مسجد برای مسلمان نوشته می شود.
از ابوهريره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمودند: «لِلْعَبْدِ المَمْلُوكِ المُصْلِحِ أجْرَانِ»: «برده ی درستکار دو پاداش دارد». ابوهريره رضی الله عنه می گوید: سوگند به ذاتی که جان ابوهريره در دست اوست، اگر جهاد در راه الله، حج و نيکی به مادرم نبود، دوست داشتم در حالِ بردگی بميرم.
متفق علیهابوهریره رضی الله عنه می گوید: رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «برای برده ی درستکاری که خیرخواه آقایش باشد و حق پروردگارش را به جای آورد، دو اجر و پاداش می باشد. اجری به خاطر پرداختن وی به حق پروردگارش که انجام عبادات است و اجری در برابر پرداختن وی به حق آقایش که خدمت به او می باشد. سپس ابوهریره رضی الله عنه خبر می دهد که اگر برده موظف به جهاد می بود و اگر نیکی به مادرش با انفاق و خدمت به ایشان نبود، دوست داشت درحالی بمیرد که برده باشد، چون از چنین اجری برخوردار است.
از عمرو بن عبسه رضی الله عنه روایت است که می گوید: من در دوران جاهليت بر اين باور بودم که مردم در گمراهی هستند و در مسير هدايت قرار ندارند که بت ها را عبادت می کنند، تا آن که باخبر شدم مردی در مکه، خبرهايی می دهد (و سخنانِ تازه ای می گويد.) سوارِ شترم شدم تا نزد او بروم. در آن زمان رسول الله صلى الله عليه وسلم مخفيانه دعوت می داد و قومش بر او گستاخ و مسلط بودند. مخفيانه وارد مکه شدم (و رسول الله صلى الله عليه وسلم را پيدا کردم). از او پرسيدم: تو کيستی؟ فرمود: «أنا نَبيٌّ»: «من پيامبرم». گفتم: پيامبر چيست؟ فرمود: «أَرْسَلِني اللَّه»: «الله مرا فرستاده است». پرسيدم: تو را با چه مأموريتی فرستاده است؟ فرمود: «أَرْسَلَنِي بِصِلَةِ الْأَرْحَامِ وَكَسْرِ الْأَوْثَانِ وَأَنْ يُوَحَّدَ اللَّهُ لَا يُشْرَكُ بِهِ شَيْءٌ»: «برای صله ی رحم، شکستن بت ها و اينکه الله به يگانگی عبادت شود و هيچ چيز و هيچکس را شريکش نسازند». گفتم: چه کسانی بر این باور همراه تو هستند (و همراه تو وارد این دین شده اند)؟ فرمود: «حُرٌّ وعَبْدٌ»: «مردی آزاد و يک برده». در آن زمان ابوبکر و بلال با او بودند. گفتم: من نيز پيرو تو هستم. فرمود: «إِنَّكَ لن تَسْتَطِيعَ ذَلِكَ يَوْمَكَ هَذَا، أَلَا تَرَى حَالِي وَحَالَ النَّاسِ؟ وَلَكِنْ ارْجِعْ إِلَى أَهْلِكَ فَإِذَا سَمِعْتَ بِي قَدْ ظَهَرْتُ فَأْتِنِي»: «تو امروز نمی توانی اسلام آوردن خود را آشکار کنی؛ مگر حال مرا با مردم نمی بينی؟ نزد خانواده ات بازگرد و وقتی خبر موفقيت و آشکار شدن دعوتم به تو رسيد، نزدم بيا». (عمرو رضی الله عنه) می گويد: نزد خانواده ام بازگشتم تا اينکه رسول الله صلى الله عليه وسلم به مدينه هجرت کرد و من همچنان در منطقه ی خود بودم؛ پس از هجرت رسول الله صلى الله عليه وسلم به مدينه، جويای اخبار بودم و از مردم پرس و جو می کردم تا اين که عده ای از اهالی محلّ ما به مدينه رفتند. (وقتی بازگشتند) از آنها پرسيدم: کار اين مرد تازه وارد به مدينه، به کجا رسيده است و چه وضعيتی داشت؟ گفتند: مردم به سويش می شتابند؛ قومش تصميم داشته اند او را به قتل برسانند، ولی موفق نشده اند. (عمرو رضی الله عنه می گويد:) به مدينه و نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفتم. گفتم: یا رسول الله، آيا مرا می شناسيد؟ فرمود: «نَعَمْ، أَنْتَ الَّذِي لَقِيتَنِي بِمَكَّةَ»: «بله، تو همان کسی هستی که در مکه به ملاقاتم آمدی». گفتم: یا رسول الله، از دانشی که الله به تو داده است و من نمی دانم، به من بياموز و نماز را به من آموزش بده. فرمود: «صَلِّ صَلَاةَ الصُّبْحِ، ثُمَّ أَقْصِرْ عَنْ الصَّلَاةِ حَتَّى تَطْلُعَ الشَّمْسُ حَتَّى تَرتفَعِ الشَّمْسُ قِيدَ رُمْح، فَإِنَّهَا تَطْلُعُ حِينَ تَطْلُعُ بَيْنَ قَرْنَيْ شَيْطَانٍ، وَحِينَئِذٍ يَسْجُدُ لَهَا الْكُفَّارُ، ثُمَّ صَلِّ فَإِنَّ الصَّلَاةَ مَشْهُودَةٌ مَحْضُورَةٌ حَتَّى يَسْتَقِلَّ الظِّلُّ بِالرُّمْحِ، ثُمَّ أَقْصِرْ عَنْ الصَّلَاةِ، فَإِنَّ حِينَئِذٍ تُسْجَرُ جَهَنَّمُ، فَإِذَا أَقْبَلَ الْفَيْءُ فَصَلِّ، فَإِنَّ الصَّلَاةَ مَشْهُودَةٌ مَحْضُورَةٌ حَتَّى تُصَلِّيَ الْعَصْرَ، ثُمَّ أَقْصِرْ عَنْ الصَّلَاةِ حَتَّى تَغْرُبَ الشَّمْسُ، فَإِنَّهَا تَغْرُبُ بَيْنَ قَرْنَيْ شَيْطَانٍ، وَحِينَئِذٍ يَسْجُدُ لَهَا الْكُفَّارُ»: «نماز صبح را به جای آور؛ سپس تا زمانی که خورشيد به اندازه ی يک نيزه بالا بيايد، از خواندن نماز خودداری کن؛ زيرا خورشيد، هنگام طلوع، از ميان دو شاخ شيطان طلوع می کند و اين زمانی است که کافران برای خورشيد سجده می کنند. سپس نماز بخوان؛ زيرا نماز خواندن، با حضور ملائکه است و آنگاه که سايه ی نيزه (يا هر چيز ديگری) به کم ترين حدّ آن برسد، از خواندن نماز خودداری کن. چون در اين زمان دوزخ شعله ور و برافروخته می شود و وقتی سايه (به سمت مشرق) متمايل شد، نماز بخوان؛ زيرا خواندن نماز با حضور ملائکه است تا آن که نماز عصر را به جای آوری. پس از نماز عصر، تا غروب خورشيد نماز نخوان؛ زيرا خورشيد در ميان دو شاخ شيطان غروب می کند و کافران در اين هنگام برای خورشيد، سجده می نمايند». (عمرو رضی الله عنه می گويد: گفتم: یا رسول الله، درباره ی وضو برايم سخن بگو. فرمود: «مَا مِنْكُمْ رَجُلٌ يُقَرِّبُ وَضُوءَهُ، فَيَتَمَضْمَضُ وَيَسْتَنْشِقُ فَيَستنْثِرُ، إِلَّا خَرَّتْ خَطَايَا وَجْهِهِ مِنْ أَطْرَافِ لِحْيَتِهِ مَعَ الْمَاءِ، ثُمَّ يَغْسِلُ يَدَيْهِ إِلَى الْمِرْفَقَيْنِ، إِلَّا خَرَّتْ خَطَايَا يَدَيْهِ مِنْ أَنَامِلِهِ مَعَ الْمَاءِ، ثُمَّ يَمْسَحُ رَأْسَهُ، إِلَّا خَرَّتْ خَطَايَا رَأْسِهِ مِنْ أَطْرَافِ شَعْرِهِ مَعَ الْمَاءِ، ثُمَّ يَغْسِلُ قَدَمَيْهِ إِلَى الْكَعْبَيْنِ، إِلَّا خَرَّتْ خَطَايَا رِجْلَيْهِ مِنْ أَنَامِلِهِ مَعَ الْمَاءِ، فَإِنْ هُوَ قَامَ فَصَلَّى، فَحَمِدَ اللَّهَ - تعالی - وَأَثْنَى عَلَيْهِ وَمَجَّدَهُ بِالَّذِي هُوَ لَهُ أَهْلٌ وَفَرَّغَ قَلْبَهُ لِلَّهِ -تعالی- إِلَّا انْصَرَفَ مِنْ خَطِيئَتِهِ كَهَيْئَتِهِ يَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ»: «هیچیک از شما نیست که آب وضويش را تهيه کند و مضمضه و استنشاق و استنثار نماید، مگر اینکه گناهان صورتش با آب وضو از اطراف ريش او می ريزد. و چون دستانش را تا آرنج می شويد، خطاهای دستانش با آب وضو از انگشتانش فرو می چکد و وقتی سرش را مسح می کند، گناهان سرش با آب وضو از اطراف موهايش پايين می افتد و آنگاه که پاهايش را تا دو قوزک می شويد، گناهان پاهايش به همراه آب وضو از انگشتانش فرو می ريزد و هنگامی که به نماز می ايستد و الله متعال را حمد و ستايش می کند و ثنايش می گويد و او را آن گونه که شايسته ی اوست، به بزرگی ياد می نمايد و قلبش را برای الله متعال خالی می گرداند، مانند روزی که از مادر به دنيا آمد، از گناهانش پاک می شود». عمرو بن عبسه رضی الله عنه اين حديث را برای ابوامامه رضی الله عنه، صحابی رسول الله صلى الله عليه وسلم بازگو کرد. ابوامامه رضی الله عنه به او گفت: ای عمرو بن عبسه! بنگر چه می گويی؛ يک نفر يک جا (در يک وضو و نماز) اين همه پاداش می يابد؟! عمرو رضی الله عنه پاسخ داد: ای ابوامامه! پا به سن گذاشته و پير شده ام؛ استخوان هايم سست و ضعيف گشته و مرگم نزديک است و نيازی ندارم که بر الله متعال و پيامبرش دروغ ببندم و اگر اين حديث را يک يا دو يا سه بار - و تا هفت بار برشمرد - از رسول الله صلى الله عليه وسلم نمی شنيدم، آن را بازگو نمی کردم؛ ولی اين حديث را بيش از اين از رسول الله صلى الله عليه وسلم شنيدم.
به روایت مسلمعمرو بن عبسه سلمی رضی الله عنه از حال و و وضع خود در جاهلیت خبر می دهد و اینکه چگونه الله متعال او را به اسلام هدایت کرد. در دوران جاهلیت، نوری در قلبش روشن بود که بیان می کرد این مردم بر باطل، شرک و گمراهی هستند و به آنچه آنان باور و اعتقاد داشتند، معتقد نبود؛ سپس اخبار مردی به گوشش می رسد که در همین روزها در مکه ظهور نموده و اخبار و سخنانی می گوید. در نتیجه شترش را آماده نمود و خود را به رسول الله صلی الله علیه وسلم می رساند. و ایشان را درحالی مشاهده می کند که از ترس اذیت و آزار کافرانِ قریش مخفیانه دعوت می دهد. عمرو بن عبسه می گوید: "مخفيانه وارد مکه شدم (و رسول الله صلى الله عليه وسلم را پيدا کردم). از او پرسيدم: تو کيستی؟ فرمود: «من پيامبرم». گفتم: پيامبر چيست؟ فرمود: «الله مرا فرستاده است». پرسيدم: تو را با چه مأموريتی فرستاده است؟ فرمود: «برای صله ی رحم، شکستن بت ها و اينکه الله به يگانگی عبادت شود و هيچ چيز و هيچکس را شريکش نسازند»". در اینجا رسول الله صلی الله علیه وسلم عمرو را به سوی الله عز وجل دعوت می دهد و خوبی های این دین بزرگ را برای او بیان می کند و اینکه مهمترین مساله در این دین توحید الله متعال و مکارم اخلاق است. رسول الله صلی الله علیه وسلم به مواردی اشاره می کند که مردم با عقل خود به باطل بودن آن پی می بردند؛ و آن عبادت بت ها بود. و چنین بود که عمرو پیش از ورود به اسلام می دانست که عبادت بت ها توسط مشرکان کار نادرست و باطلی است و به دنبال آن جویای حق و حقیقت می باشد. بنابراین وقتی نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم می رود، رسول الله صلی الله علیه وسلم برای وی ذکر می کند که الله متعال او را فرستاده است: «الله مرا با پیام پیوند خویشاوندی فرستاده است». و این رفتار از مصادیق اخلاق نیکو می باشد؛ زیرا اهل مکه در مورد ایشان شایع کرده بودند: آمده تا پیوندهای خویشاوندی را از هم بپاشد، اما رسول الله صلی الله علیه وسلم سخن آنان را تکذیب نموده و بیان می دارد که برای برقراری پیوند خویشاوندی آمده است نه قطع آن. "و شکستن بت ها" شکستن چیزهایی که به جای الله به عنوان معبود عبادت می شوند. "اينکه الله به يگانگی عبادت شود و هيچ چيز و هيچکس را شريکش نسازند". عمرو رضی الله عنه می گوید: گفتم: چه کسانی در این باور همراه تو هستند؟ یعنی چه کسانی همراه تو وارد این دین شده اند؟ فرمود: «آزاد و برده»؛ آزاد: ابوبکر رضی الله عنه و برده: بلال رضی الله عنه بود. در این هنگام عمرو گفت: من پیرو تو هستم. و رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «تو امروز نمی توانی اسلام آوردن خود را آشکار کنی»؛ یعنی: اگر از ایشان پیروی نماید و قومش را ترک گوید تا همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم در مکه باشد، رسول الله صلی الله علیه وسلم نمی تواند در برابر کافران از او دفاع نماید. از این رو به او فرمود: در میان قوم خود بمان درحالی که مسلمان هستی، تا اینکه این دین ظاهر و غالب شود، آنگاه نزد من بیا و همراه ما باش. و این از مهربانی، رحمت و شفقت رسول الله صلی الله علیه وسلم بود. از آنجا که عمرو ضعیف است، رسول الله صلی الله علیه وسلم به او می گوید: «تو امروز نمی توانی اسلام آوردن خود را آشکار کنی؛ مگر وضعیت مرا با مردم نمی بينی؟» یعنی مردم بسیارند و مرا آزار می دهند و من قادر به مقابله با آنها نیستم، پس چطور می توانم از تو دفاع کنم؟ و در ادامه می فرماید: «نزد خانواده ات بازگرد و وقتی خبر موفقيت و آشکار شدن دعوتم به تو رسيد، نزدم بيا»؛ یعنی: بر اسلامت تداوم داشته باشد تا اینکه خبر موفقیت من به تو برسد، آنگاه نزد من بیا. عمرو رضی الله عنه می گوید: «نزد خانواده ام بازگشتم تا اينکه رسول الله صلى الله عليه وسلم به مدينه هجرت کرد و من همچنان در منطقه ی خود بودم؛ پس از هجرت رسول الله صلى الله عليه وسلم به مدينه، جويای اخبار بودم». زیرا اسلام در قلب عمرو نفوذ کرده و جای گرفته بود. وی می گوید: «و از مردم پرس و جو می کردم تا اينکه عده ای از اهالی محلّ ما به مدينه رفتند. (وقتی بازگشتند) از آنها پرسيدم: کار اين مرد تازه وارد به مدينه، به کجا رسيده است و چه وضعيتی داشت؟». گویا وی اسلام خود را مخفی می داشت و از ترس قومش آن را آشکار نمی کرد. "قومش گفتند: مردم به سويش می شتابند؛ قومش تصميم داشته اند او را به قتل برسانند، ولی موفق نشده اند. (عمرو رضی الله عنه می گويد:) پس به مدينه و نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفتم و گفتم: یا رسول الله، مرا می شناسيد؟ فرمود: «بله، تو همان کسی هستی که در مکه به ملاقاتم آمدی». گفتم: یا رسول الله، از دانشی که الله به تو داده است و من نمی دانم، به من بياموز". اکنون عمرو در مورد احکامی که بر رسول الله صلی الله علیه وسلم نازل شده پرسیده و می گوید: از دانشی که الله به تو داده است و من نمی دانم، به من بياموز و نماز را به من آموزش بده. فرمود: «نماز صبح را به جای آور» یعنی در وقت آن بجای آور؛ «سپس تا زمانی که خورشيد بالا بيايد، از خواندن نماز خودداری کن»؛ یعنی: پس از نماز صبح نماز دیگری نیست. پس بعد از نماز صبح دیگر نماز نخوان تا اینکه خورشید طلوع کند. اما چون خورشید طلوع کرد، اجازه خواندن نماز نافله وجود دارد؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: «سپس تا زمانی که خورشيد به اندازه ی يک نيزه بالا بيايد، از خواندن نماز خودداری کن»؛ یعنی: در نگاه شخصی که به آن می نگرد، خورشید به اندازه یک نیزه بالا بیاید. «زيرا خورشيد، هنگام طلوع، از ميان دو شاخ شيطان طلوع می کند»؛ زمان طلوع خوشید همان وقتی است که کافران برای خورشید سجده می کنند، پس مسلمان اجازه ندارد که به اختیار خود نماز فرض را تا آن زمان به تاخیر بیندازد و اجازه ندارد در زمان طلوع خورشید نماز نافله بخواند، تا اینکه خورشید به اندازه یک نیزه بالا بیاید که به آن وقت شروق یا اشراق می گویند. رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: «زيرا خورشيد، هنگام طلوع، از ميان دو شاخ شيطان طلوع می کند و اين زمانی است که کافران برای خورشيد سجده می کنند» پس ما را از مشابهت با آنان نهی می کند. در ادامه می فرماید: «سپس نماز بخوان؛ زيرا نماز خواندن، با حضور ملائکه است»؛ یعنی: ملائکه ی روز در آن نماز حاضر می شوند تا آن را بنویسند و برای کسی که آن را می خواند گواهی دهند، یعنی مشهود و مکتوب است. «و آنگاه که سايه ی نيزه (يا هر چيز ديگری) به کمترين حدّ آن برسد، از خواندن نماز خودداری کن»؛ یعنی به هنگام زوال، آنگاه که خورشید در وسط آسمان و بالای سر انسان قرار دارد و سایه کاملا زیر پایش می باشد. به او می فرماید: در این وقت نماز نخوان. این مدت خیلی کوتاه بوده و تقریبا به اندازه خواندن دو رکعت نماز به طول می انجامد و خواندن نماز در آن صحیح نیست، زیرا رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «چون در اين زمان دوزخ شعله ور و برافروخته می شود»؛ این زمانی است که خواندن نماز در آن حرام است و نمازگزار باید منتظر بماند تا اذان ظهر داده شود. «و وقتی سايه (به سمت مشرق) متمايل شد»؛ یعنی: آنگاه که سایه زیر پاهایت جمع شد و شروع به مایل شدن به سمت دیگر نمود. سایه در زمان اذان ظهر از مغرب به سمت مشرق مایل می شود. «و وقتی سايه (به سمت مشرق) متمايل شد نماز بخوان؛ زيرا خواندن نماز با حضور ملائکه است تا آن که نماز عصر را به جای آوری»؛ یعنی: نماز فرض ظهر و نیز نماز نفلی را تا زمان فرا رسیدن عصر بخوان. و در این مدت منعی برای نماز خواندن نیست؛ پس هر چقدر نوافل دوست داری بجا آور که مکروه نیست. سپس می فرماید: «پس از نماز عصر، تا غروب خورشيد نماز نخوان»؛ یعنی: وقتی نماز عصر را بجا آوردی، تا زمان غروب خورشید دیگر هیچ نماز نفلی نخوان. پیش از غروب خورشید بار دیگر وقت تحریم نماز، همانند زمان طلوع خورشید فرا می رسد؛ و دلیلش این است که خورشید در میان دو شاخ شیطان غروب می کند؛ بنابراین برای هیچ مسلمانی جایز نیست به اختیار، نماز عصر را تا نزدیک غروب خورشید به تاخیر بیندازد، زیرا این رفتار مشابهت با کفار خورشید پرست می باشد؛ و اگر مسلمان نماز عصر را تا این وقت به تاخیر بیندازد، گویا از این کافران تقلید می کند؛ و رسول الله صلی الله علیه وسلم نماز خواندن در این وقت را نماز منافقین نامیده است، زیرا منافق منتظر می ماند تا خورشید به زردی گراید، آنگاه بلند می شود و (مانند مرغ) چهار رکعت را همچون نوک زدن می خواند و الله را بسيار اندک ذکر می نمايد. پس از مشابهت با کافران و منافقان بر حذر باش و دوری کن و نماز عصر را به اختیار تا زمان زردی خورشید به تاخیر مینداز. عمرو رضی الله عنه می گويد: گفتم: یا رسول الله! درباره ی وضو برايم سخن بگو. فرمود: «هیچیک از شما نیست که آب وضويش را تهيه کند و مضمضه و استنشاق و استنثار نمايد (آب در دهان و بينی بگرداند و با فشار از بینی خارج کند) مگر اینکه گناهان صورت و دهان و بينی اش، با آب وضو فرو می چکد»؛ یعنی: وقتی انسان وضو می گیرد، گناهانش همراه قطرات آب فرو می ریزد؛ وقتی صورتش را می شوید، گناهان دهان، بینی، صورت و چشمانش همگی با آب فرو می ریزند. سپس عمرو بن عبسه رضی الله عنه این حدیث را برای ابوامامه نقل می کند و ابوامامه به او می گوید: «ای عمرو بن عبسه! بنگر چه می گويی؛ يک نفر يک جا (در يک وضو و نماز) اين همه پاداش می يابد؟!» یعنی: گویا ابوامامه رضی الله عنه این همه پاداش را آن هم در یک جا بسیار زیاد می بیند؛ اینکه با گرفتن وضو گناهانش فرو ریزند و با پایان دادن به نمازش، همچون روزی که از مادر متولد شده، بی گناه گردد. از این رو به عمرو می گوید: مواظب باش چه می گویی! شاید چیزی از آنچه رسول الله صلی الله علیه وسلم فرموده فراموش کرده باشی. عمرو رضی الله عنه پاسخ می دهد: «ای ابوامامه! پا به سن گذاشته و پير شده ام؛ استخوان هايم سست و ضعيف گشته و مرگم نزديک است و نيازی ندارم که بر الله متعال دروغ ببندم»؛ و حاشا که اصحاب رسول الله صلی الله علیه وسلم بر رسول الله و یا بر الله متعال دروغ ببندند. می گوید: «نیازی ندارم بر رسول الله صلی الله علیه وسلم دروغ ببندم و اگر اين حديث را يک يا دو يا سه بار - و هفت بار شمرد - از رسول الله صلى الله عليه وسلم نمی شنيدم، آن را بازگو نمی کردم»؛ یعنی: رسول الله صلی الله علیه وسلم فقط یک مرتبه این حدیث را نفرموده اند، بلکه هفت مرتبه فرموده اند. بکار بردن عدد هفت توسط عرب به معنی کثرت است و چه بسا بیش از هفت مرتبه فرموده باشد. لذا عمرو رضی الله عنه می گوید: «اما اين حديث را بيش از اين از رسول الله صلى الله عليه وسلم شنيدم».
از انس رضی الله عنه روایت است که می گوید: پسرِ ابوطلحه رضی الله عنه بيمار بود؛ ابوطلحه بيرون رفت و در غيابش کودک فوت کرد. وقتی ابوطلحه بازگشت، پرسيد: حال فرزندم چطور است؟ ام سليم که مادر کودک بود گفت: از هميشه آرام تر است. سپس برای ابوطلحه شام آورد و او شام خورد و با همسرش نزديکی کرد. آنگاه ام سليم به شوهرش گفت که (بچه مرده) و بايد دفنش کنيد. ابوطلحه صبحگاه نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفت و ماجرا را برايش بازگو کرد. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «أعَرَّسْتُمُ اللَّيلَةَ»: «آيا ديشب با هم نزديکی کرديد؟» گفت: بله. رسول الله صلى الله عليه وسلم دعا کرد: «اللَّهمَّ باركْ لَهُما»: «پروردگارا، به اين دو برکت عنايت کن». بنابراین (چندی بعد) ام سليم پسری به دنيا آورد. ابوطلحه به من گفت: بچه را نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم ببر و چند خرما با او فرستاد. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «أَمَعَهُ شْيء؟»: «آيا همراهش چيزی هست؟» گفتم: بله، چند خرما همراه اوست. پس رسول الله صلى الله عليه وسلم آن را گرفت و خرمايی جويد و سپس آن را از دهانش درآورد و در دهان کودک گذاشت و به کامش ماليد و او را «عبدالله» ناميد. در روايتی آمده است: ابن عيينه می گويد: مردی از انصار می گفت: نُه نفر از فرزندان عبدالله (بن ابی طلحه) را ديدم که همه قاری قرآن بودند. در روايت دیگری آمده است: يکی از پسران ابوطلحه که از همسرش ام سليم بود، فوت نمود. ام سليم به افراد خانواده اش گفت: به ابوطلحه چيزی نگوييد تا خودم به او بگويم. وقتی ابوطلحه به خانه آمد، ام سليم برايش شام آورد و او شام خورد. ام سليم بهتر از هميشه خودش را برای ابوطلحه آراست و ابوطلحه با او نزديکی کرد. وقتی ام سليم ديد که شوهرش از خوردن شام سير شده و نزديکی کرده است، به او گفت: ای ابوطلحه، به من بگو: اگر گروهی امانتی به خانواده ای بسپارند و بعد امانت شان را بخواهند، آيا آن خانواده حق دارند که آن را به آنها پس ندهند؟ پاسخ داد: نه؛ ام سليم گفت: پس بايد بر مرگ پسرت به نيت ثواب، صبور باشی. پس ابوطلحه عصبانی شد و گفت: گذاشتی که من آلوده شوم، آنگاه مرگ پسرم را به من خبر می دهی؟! از خانه خارج شد و نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفت و ماجرا را بازگو کرد. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «بَاركَ اللَّه لكُما في ليْلتِكُما»: «خداوند شبِ شما را با برکت و خجسته بگرداند». انس رضی الله عنه می گويد: پس ام سليم باردار شد و در سفری با رسول الله صلى الله عليه وسلم همراه بود. رسول الله صلى الله عليه وسلم عادت داشت که هنگام بازگشت از سفر، شب وارد مدينه نمی شد. وقتی به نزديکی مدينه رسيدند، ام سليم را درد زايمان گرفت و ابوطلحه ناگزير شد نزد همسرش بماند و رسول الله صلى الله عليه وسلم به راهش ادامه داد. راوی می گويد: ابوطلحه دعا کرد و گفت: پروردگارا، تو می دانی که من دوست دارم هنگام خروج و ورود رسول الله صلى الله عليه وسلم با ايشان باشم و می بينی که به ناچار اينجا مانده ام. ام سليم گفت: ای ابوطلحه، الآن مثل قبل درد ندارم؛ می توانيم برويم. و رفتند. وقتی به مدينه رسيدند او را درد زايمان گرفت و پسری به دنيا آورد. مادرم به من گفت: ای انس، هيچکس او را شير نمی دهد تا اینکه صبح او را نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم ببری. صبح که شد، او را نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم بردم. و سپس ادامه ی حديث را ذکر کرد.
متفق علیهانس رضی الله عنه روایت می کند که ابو طلحه پسری بیمار داشت. ابوطلحه شوهر مادر انس بن مالک رضی الله عنهم بود که پس از فوت پدر انس با او ازدواج کرده بود. ابوطلحه برای کاری از خانه بیرون می شود و هنگامی که به خانه بازمی گردد از مادر بچه می پرسد: حال فرزندم چطور است؟ ام سلیم رضی الله عنها می گوید: از همیشه آرام تر است. و راست می گفت، فرزندش از همیشه آرام تر بود، زیرا از دنیا رفته بود. اما ابوطلحه از این سخن چنین برداشت می کند که فرزندش در برابر رنج بیماری از همیشه آرام تر است و بهتر شده است. سپس همسرش برایش شام می آورد و از آنجا که گمان می کند فرزندش خوب شده، شام می خورد و سپس با همسرش نزدیکی می کند. آنگاه ام سلیم می گوید: کودک را دفن کن که مرده است - مطابق روایت اول-؛ و به این ترتیب صبح که می شود ابوطلحه کودک را دفن نموده و ماجرا را برای رسول الله صلی الله علیه وسلم تعریف می کند. و رسول الله صلی الله علیه وسلم از او می پرسد: «آیا دیشب با هم نزدیکی نمودید؟». و ابوطلحه می گوید: بله. در نتیجه رسول الله صلی الله علیه وسلم برای آنها دعای برکت نموده و ام سلیم فرزند مبارکی به دنیا می آورد. انس می گوید: ابوطلحه به من گفت: این کودک را همراه با چند دانه خرما نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم ببر تا آن را تحنیک نماید و اولین چیزی که وارد دهان بچه می شود، آب دهان رسول الله صلی الله علیه وسلم باشد و فرزند مبارکی گردد. وقتی فرزند را نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم می برد، ایشان می فرماید: «آیا چیزی به همراه دارد». یعنی برای تحنیک نمودن چیزی همراه او هست؟ و انس پاسخ می دهد: چند عدد خرما به همراه دارد. پس رسول الله صلی الله علیه و سلم آنها را گرفته، در دهان مبارک قرار می دهد و جویده و خرما با آب دهان ایشان مخلوط می شود و مبارک می گردد، سپس رسول الله صلی الله علیه وسلم خرماهای جویده شده را از دهان مبارکش بیرون می آورد و در دهان کودک قرار می دهد و آن را به کام کودک می مالد و او را عبدالله می نامد. این فرزند بعدها صاحب نه فرزند می شود که به برکت دعای رسول الله صلی الله علیه وسلم همگی قاری قرآن شدند. اما در روایت مسلم آمده است: ام سلیم به خانواده خود گفت: به ابوطلحه در مورد پسرش چيزی نگوييد تا خودم به او بگويم. وقتی ابوطلحه به خانه آمد، ام سليم برايش شام آورد و او شام خورد. ام سليم بهتر از هميشه خودش را برای ابوطلحه آراست و خوشبو نمود و ابوطلحه با او نزديکی کرد. و پس از اینکه با هم نزدیکی نمودند، ام سلیم پسرش را به عاریه ای که باید به صاحبانش پس داده شود، مثال زد و گفت: ای ابوطلحه! به من بگو: اگر گروهی امانتی به خانواده ای بسپارند و بعد امانت شان را بخواهند، آيا آن خانواده حق دارند که امانت را به آنها پس ندهند؟ پاسخ داد: نه؛ ام سليم گفت: پس بايد بر مرگ پسرت به نيت ثواب، صبور باشی. ابوطلحه با شنیدن این سخن عصبانی شد و گفت: گذاشتی که من آلوده شوم، آنگاه مرگ پسرم را به من خبر می دهی؟! بنابراین از خانه خارج شد و نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفت تا از همسرش و آنچه رخ داده شاکی شود. و رسول الله صلى الله عليه وسلم برای آنها دعایی نمود که نفعش به هر دو برگردد و فرمود: «خداوند شبِ شما را با برکت و خجسته بگرداند» یعنی در کاری که انجام داده اید، به شما برکت ارزانی دارد و فرزند و ثمره ای خوب و نیکو به شما بدهد. این بود که ام سلیم باردار شد؛ او و همسرش در سفری با رسول الله صلى الله عليه وسلم بودند. رسول الله صلى الله عليه وسلم عادت داشت که هنگام بازگشت از سفر، شب وارد مدينه نمی شد. وقتی به نزديکی مدينه رسيدند، ام سليم را درد زايمان گرفت. و عادت رسول الله صلى الله عليه وسلم بر این بود که پیش از ورودش به شهر، فردی را می فرستاد تا خبر ورود قافله را بدهد. ابوطلحه مجبور شد نزد همسرش بماند و رسول الله صلی الله علیه وسلم به راهش ادامه داد. سپس ابوطلحه دعا کرد و گفت: پروردگارا، تو می دانی که من دوست دارم هنگام خروج و ورود رسول الله صلى الله عليه وسلم با ايشان باشم و می بينی که به ناچار اينجا مانده ام. این بود که ام سليم گفت: ای ابوطلحه، الآن مثل قبل درد ندارم؛ یعنی: درد زایمانم کم شده و مانند قبل نیست؛ و گفت: می توانیم برویم و رفتند. وقتی به مدينه رسيدند ام سلیم را درد زايمان گرفت و پسری به دنيا آورد. و ام سلیم به انس رضی الله عنه دستور داد که کودک را نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم ببرد و هيچکس او را شير ندهد تا اولین چیزی که وارد دهان این کودک می شود، آب دهان رسول الله صلی الله علیه وسلم باشد و به خیر دنیا و آخرت دست یابد. و چنین شد و اثر آن در این کودک خود را نشان داد چنانکه از فرزندان نیک و صالح و متقی بهره مند شد. ناگفته نماند که تبرک جستن به آنچه از جسم شخص جدا می شود تنها مخصوص رسول الله صلی الله علیه وسلم می باشد و هیچکس در این امر با ایشان شریک نیست و بزرگترین دلیل این مساله رفتار صحابه رضی الله عنهم می باشد که شاهد نزول وحی بوده و بر حقایق این دین واقف بودند اما نه به خلفای راشدین و نه به هیچیک از عشره مبشره تبرک نجستند.
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که می گوید: «وقتی الله متعال مکه را برای رسولش فتح نمود، مردم قبیله خزاعه به خونخواهی مردی از آنان که در جاهلیت کشته شده بود، مردی از بنی لیث را کشتند. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم در ميان مردم برخاست و فرمود: «إنَّ الله عَزَّ وَجَلَّ قَدْ حَبَسَ عَنْ مَكَّةَ الْفِيلَ، وَسَلَّطَ عَلَيْهَا رَسُولَهُ وَالْمُؤْمِنِينَ، وَإِنَّهَا لَمْ تَحِلَّ لأَحَدٍ كَانَ قَبْلِي، وَلا تَحِلُّ لأَحَدٍ بَعْدِي، وَإِنَّمَا أُحِلَّتْ لِي سَاعَةً مِنْ نَهَارٍ، وَإِنَّهَا سَاعَتِي هَذِهِ: حَرَامٌ، لا يُعْضَدُ شَجَرُهَا، وَلا يُخْتَلَى خَلاهَا، وَلا يُعْضَدُ شَوْكُهَا، وَلا تُلْتَقَطُ سَاقِطَتُهَا إلاَّ لِمُنْشِدٍ، وَمَنْ قُتِلَ لَهُ قَتِيلٌ: فَهُوَ بِخَيْرِ النَّظَرَيْنِ: إمَّا أَنْ يَقْتُلَ، وَإِمَّا أَنْ يُودِيَ»: «الله عزوجل مانع حمله ی فيل ها به مکه شد و رسول خود و مؤمنان را بر اهل مکه غالب گردانيد؛ بدانيد که مکه نه برای کسی قبل از من و نه برای کسی بعد از من، حلال نشده است؛ و فقط بخشی از روز برای من حلال شده است. و اکنون مکه حرام گشته است؛ درختش قطع نمی شود، علف های سبزش بريده نمی شود، گياهان خشکش نيز قطع نمی شود و مال پيدا شده در مکه برداشته نمی شود مگر کسی که بخواهد دنبال صاحبش بگردد. و اگر کسی در آن کشته شود، اوليای دم مختارند که: يا ديه (خون بها) بگيرند و يا قاتل را قصاص کنند». در این هنگام مردی از اهالی یمن که به او ابوشاه می گفتند، برخاست و گفت: ای رسول خدا، برای من بنویسید. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «اُكْتُبُوا لأَبِي شَاهٍ»: «برای ابوشاه بنویسید». سپس عباس برخاست و گفت: یا رسول الله، مگر گیاه اذخر، زيرا ما از آن در خانه ها و قبرهای مان استفاده می کنیم. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «إلاَّ الإِذْخِرَ»: «مگر اذخر (که کندن آن اشکالی ندارد)».
متفق علیهابوهریره رضی الله عنه خبر می دهد که وقتی مکه فتح شد، مردی از خزاعه به خون خواهی شخصی از قبیله آنها که در جاهلیت کشته شده بود، مردی از بنی هذیل را به قتل رساند؛ و اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم برخاست و به ایراد سخنان و مطالبی پرداخت که در حدیث ذکر شده است؛ چنانکه حرمت مکه را بیان نمود و اینکه خداوند متعال مانع ورود سپاه فیل به آنجا شد؛ و آن را برای ساعتی از یک روز برای پیامبرش مباح نموده است و منظور از ساعت، همین ساعت معین و مشخص نیست، بلکه منظور زمان و بخشی از روز فتح مکه است، چنانکه مکه از صبح روز فتح تا عصر آن برای رسول الله صلی الله علیه وسلم مباح بود. و خبر داد که پس از این زمان، حرمت آن به حالت قبلی بازگشته است، در نتیجه خارها و علف های خشک آن قطع نمی شود و گیاهان سبز آن بریده نمی شود، یعنی درختان محدوده حرم قطع نشده و گیاهان خشک و علف های آن قطع نمی شود، مگر گیاه اذخر. و مال گمشده آن برداشته نمی شود، مگر اینکه کسی بخواهد به دنبال صاحبش بگردد.
از ابوهریره و زید بن خالد جهنی رضی الله عنهما روایت است که می گویند: مردی بادیه نشین نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمده و گفت: یا رسول الله، تو را به الله سوگند می دهم كه در میان ما بر اساس كتاب الله قضاوت نمايی. طرف ديگر كه مردی داناتر بود، گفت: بله، ميان ما بر اساس كتاب الله قضاوت كن. و اجازه بده تا من سخن بگويم. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «قُل»: «صحبت كن». او گفت: پسرم نزد اين (باديه نشين) كار می كرد و با همسرش مرتكب زنا گرديد. به من گفتند: پسرت بايد رجم شود. من بجای رجم، صد گوسفند و يک كنيز به او فديه دادم. سپس مسأله را از علما پرسيدم. گفتند: پسرت بايد صد ضربه شلاق زده شود و يك سال تبعيد گردد و زن این مرد باید رجم (سنگسار) شود. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لأَقْضِيَنَّ بَيْنَكُمَا بِكِتَابِ اللَّهِ، الْوَلِيدَةُ وَالْغَنَمُ رَدٌّ عليك، وَعَلَى ابْنِكَ جَلْدُ مِائَةٍ وَتَغْرِيبُ عَامٍ، واغْدُ يَا أُنَيْسُ - لرجل مِن أَسْلَم - علی امْرَأَةِ هَذَا، فَإِنِ اعْتَرَفَتْ فَارْجُمْهَا»: «سوگند به ذاتی كه جانم در دست اوست، ميان شما طبق كتاب خدا قضاوت می نمايم. گوسفندان و كنيزت به تو برگردانده می شوند و پسرت بايد صد ضربه شلاق زده شود و يک سال تبعيد گردد. ای انيس - مردی از اسلم - فردا صبح نزد همسر اين مرد برو و اگر اعتراف كرد (مرتكب زنا شده)، او را رجم كن». انيس فردا نزد آن زن رفت و او نيز اعتراف كرد. آنگاه رسول الله صلى الله عليه وسلم دستور رجم داد و حكم اجرا شد.
متفق علیهحدیث مذکور به ما خبر می دهد که مردی نزد دیگری کار می کرد و با زن آن مرد مرتکب زنا شد. پدر مرد زناکار شنیده بود که هرکس زنا کند باید رجم شود، در نتیجه به عنوان فدیه صد گوسفند و یک کنیز را به شوهر آن زن داد. سپس از برخی اهل علم در این رابطه سؤال نمود، آنها به او خبر دادند که حکم پسرش رجم نیست، بلکه آن زن باید رجم شود و پسرش باید صد ضربه شلاق خورده و یک سال تبعید شود. از این رو شوهر زن زناکار و پدر مرد زانی نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفتند تا بر اساس کتاب الله میان آنها قضاوت نماید. در نتیجه رسول الله صلی الله علیه وسلم صد گوسفند و کنیز را به پدر مرد زانی بازگرداند و به او خبر داد که پسرش باید صد ضربه شلاق خورده و یک سال تبعید شود، زیرا فرزندش مجرد بوده و همسری نداشته است. و فرمان داد تا اگر زن زناکار اعتراف نمود، او را رجم کنند؛ و او نیز به این گناه اعتراف نمود و در نتیجه رجم شد، زیرا زن مذکور متاهل بود و شوهر داشت.