





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از عبدالله بن عمر بن خطاب رضی الله عنهما روایت است که می گوید: رسول الله صلی الله علیه وسلم در یکی از روزها به همراه ما نماز خوف خواند؛ به این ترتیب که عده ای همراه او به نماز ایستادند و عده ای در برابر دشمن قرار گرفتند؛ پس با کسانی که همراه ایشان بودند، یک رکعت نماز خواند، سپس آنها جای خود را به عده ی دیگر دادند و رسول الله صلی الله علیه وسلم رکعت دیگر را با آنها خواند؛ و هریک از این دو گروه رکعت باقی مانده را خواندند.
متفق علیهرسول الله صلی الله علیه وسلم به همراه اصحابش در یکی از جنگ ها با مشرکان، نماز خوف می خواند؛ و این زمانی است که مسلمانان با دشمن کافرشان روبرو شده و ترس آن می رود که به هنگام نماز، به مسلمانان یورش آورده و شبیخون بزنند. در این جنگ، دشمن در مسیر قبله نبود. به همین دلیل رسول الله صلی الله علیه وسلم صحابه را به دو گروه تقسیم می کند؛ گروهی که همراه ایشان به نماز می ایستند و گروهی که در برابر دشمن صف آرایی می کنند و از نمازگزاران حفاظت می کنند. بنابراین با گروهی که همراه ایشان است یک رکعت می خواند و این گروه جای خود را به گروه دیگر می دهند و خود در برابر دشمن می ایستند؛ و گروهی که نماز نخوانده، یک رکعت با رسول الله صلی الله علیه وسلم می خواند، آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم سلام می دهد؛ در ادامه گروهی که به تازگی با ایشان همراه شده بودند، رکعت دوم نمازشان را می خوانند و پس از آن جای خود را به گروه اول می دهند و گروه اول یک رکعت باقی مانده از نمازشان را می خوانند. و این یکی از روش های خواندن نماز خوف می باشد. و مقصود از این نماز همان است که ابن عباس رضی الله عنهما در روایت بخاری می گوید: «مردم همگی در نماز بودند، اما برخی از برخی حفاظت و نگهبانی می کردند».
از زبیر بن عوام رضی الله عنه روایت است که: ام کلثوم بنت عقبه در نکاح وی بود؛ وی درحالی که حامله بود به زبیر گفت: با دادن یک طلاق مرا خوشحال کن؛ پس زبیر او را یک طلاق داد؛ سپس از منزل خارج شده و به نماز رفت. و درحالی بازگشت که همسرش وضع حمل کرده بود؛ پس گفت: «ما لها؟ خَدَعتني، خَدَعها اللهُ»: او را چه شده؟ مرا فریب داد، الله او را فریب دهد؛ سپس نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمده (و ماجرا را بازگو کرد) و رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «سَبَقَ الكتابُ أَجَلَه، اخطِبها إلى نفسِها»: «مدت معين کتاب «عده» گذشته است، از او خواستگاری کن».
به روایت ابن ماجهزبیر بن عوام با ام کلثوم بنت عقبه ازدواج کرده بود؛ ام کلثوم درحالی که حامله است به شوهرش می گوید: «مرا با دادن یک طلاق خوشحال کن»؛ ظلاهرا ام کلثوم زبیر را دوست نداشته و قصد داشته از عقد نکاح او بیرون شود، آن هم بگونه ای که زبیر دوباره نتواند رجوع کند. بنابراین از زبیر می خواهد که او را یک طلاق بدهد، زیرا احساس می کرد تولد بچه نزدیک است و می دانست که عده ی زن حامله، وضع حملش می باشد؛ و زبیر او را یک طلاق داد. سپس برای نماز بیرون شد و درحالی بازگشت که ام کلثوم وضع حمل کرده بود. زبیر گفت: «ما لها؟ خَدَعتني، خَدَعها اللهُ»: «او را چه شده؟ مرا فریب داد، الله او را فریب دهد»؛ "خداع" از جمله صفات فعلی و خبری الله متعال است، اما این صفت بطور مطلق برای الله متعال استعمال نمی شود، بلکه بر سبیل مقابله برای الله بکار می رود و گفته می شود: «يخدع الله من يخدعه»: «الله متعال کسی را که در پی فریب دادن اوست، فریب می دهد». مانند خداع الله متعال با منافقان و کسانی که در پی مکر و فریب و دسیسه چینی برای مؤمنان هستند. و تاویل آن به این صورت که: "الله او را به سبب فریبش مجازات کند" صحیح نیست. بلکه باید این صفت را مانند سایر صفات الله متعال بدون هرگونه تحریف، تعطیل، تشبیه و تعیین کیفیتی ثابت دانست. سپس زبیر نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم می رود و ایشان را در جریان آنچه بین او و همسرش رخ داده قرار می دهد. و رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: «سَبَقَ الكتابُ أَجَلَه»؛ یعنی: عده ای که برای طلاق تعیین شده، پیش از آنکه انتظارش را داشته باشد، تمام شده و طلاق واقع شده است؛ سپس می فرماید: «اخطِبها إلى نفسِها» یعنی مانند سایر خواستگاران از او خواستگاری کن، چون عده اش تمام شده و در این صورت حقی بر او نداری.
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که می گوید: هرگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم از رکوع رکعت آخر نماز سرش را بلند می کرد، چنین می فرمود: «اللَّهُمَّ أَنْجِ عَيَّاشَ بْنَ أَبِي رَبِيعَةَ، اللَّهُمَّ أَنْجِ سَلَمَةَ بْنَ هِشَامٍ، اللَّهُمَّ أَنْجِ الْوَلِيدَ بْنَ الْوَلِيدِ، اللَّهُمَّ أَنْجِ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنْ الْمُؤْمِنِينَ، اللَّهُمَّ اشْدُدْ وَطْأَتَكَ عَلَى مُضَرَ، اللَّهُمَّ اجْعَلْهَا سِنِينَ كَسِنِي يُوسُفَ»: «یا الله، عیاش بن ابی ربیعه را نجات بده؛ یا الله، سلمه بن هشام را نجات بده؛ یا الله، ولید بن ولید را نجات بده؛ یا الله، مؤمنان ضعیف را نجات بده؛ یا الله، قهر و غضبت را بر قوم مُضَر نازل کن و آنان را دچار خشکسالی مانند خشکسالی دوران يوسف بگردان». و رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرمود: «غِفَارُ غَفَرَ اللَّهُ لَهَا، وَأَسْلَمُ سَالَمَهَا اللَّهُ»: «الله قبیله غفار را مورد آمرزش قرار دهد و قبیله اسلم را سلامت دارد». ابن ابی زناد از پدرش نقل نموده که می گوید: همه اینها در نماز صبح بود.
متفق علیهوقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم سرش را از رکوعِ رکعت آخر نمازِ صبح بلند می کرد، چنین می فرمود: "یا الله، عیاش بن ابی ربیعه را نجات بده؛ یا الله، سلمه بن هشام را نجات بده؛ یا الله، ولید بن ولید را نجات بده؛ یا الله، مؤمنان ضعیف را نجات بده"؛ این عده از صحابه که رسول الله صلی الله علیه وسلم برایشان دعا کرد تا الله متعال آنها را از عذاب و شکنجه نجات داده و خلاص نماید، در مکه به دست کافران اسیر بودند. عیاش بن ابی ربیعه برادر مادری ابوجهل بود که ابوجهل در مکه او را زندانی کرده بود؛ سلمة بن هشام برادر ابوجهل بود که از ابتدا اسلام آورده بود و در راه الله شکنجه شد و او را از مهاجرت بازداشتند؛ و ولید بن ولید برادر خالد بن ولید بود که در مکه محبوس بود و در نهایت آزاد شد. سپس رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: "یا الله، قهر و غضبت را بر قوم مُضَر نازل کن و آنان را دچار خشکسالی مانند خشکسالی دوران يوسف بگردان" یعنی: پروردگارا عذاب و مجازات خود را بر کفار قریش که از قبیله مضر بودند نازل نما؛ و قحطی بزرگ هفت ساله یا بیش از آن همانند قحطی زمان یوسف علیه السلام بر آنان مسلط کن. "الوطأة" - کوبیدن با پا - مطابق این حدیث یکی از صفات الله است، اما سراغ نداریم که کسی از سلف صالح یا علمای مسلمان آن را در جمله صفات الله برشمرده باشد، بنابراین "الوطء" بر شدت و عذاب حمل می شود و انتساب آن به الله متعال از این جهت است که فعل و تقدیر او تعالی می باشد. والله اعلم. سپس رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: "غِفَارُ غَفَرَ اللَّهُ لَهَا" ممکن است این عبارت دعای آمرزش باشد یا اخبار و اطلاع از این مطلب که الله آنها را مورد آمرزش قرار داده است. همچنین اینکه می فرماید: «وَأَسْلَمُ سَالَمَهَا اللَّهُ»؛ این تعبیر نیز می تواند دعایی باشد، به این معنی که الله آنها را سلامت بدارد و به جنگ با آنان فرمان ندهد، یا خبری باشد به این معنی که الله آنها را سلامت داشته و از جنگ با آنان منع کرده است. و به این دلیل دو قبیله ی مذکور ذکر شدند چون قبیله غفار از قدیم اسلام آورده بود و اسلم نیز با رسول الله صلی الله علیه وسلم صلح کردند. "ابن ابی زناد از پدرش روایت کرده که می گوید: همه اینها در صبح بود". یعنی: وی از پدرش این حدیث را با این اسناد روایت کرده و بیان داشته که دعای مذکور در نماز صبح بوده است.
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که می گوید: رسول الله صلى الله عليه وسلم ذکر مردی از بنی اسرائيل نمود که از فرد ديگری از بنی اسرائيل درخواست نمود هزار دينار به او قرض بدهد؛ آن مرد گفت: شاهدانی نزد من بياور که از آنها شهادت بگيرم. وی جواب داد: الله به عنوان گواه و شاهد کافی است. وی گفت: ضامنی نزد من بياور. جواب داد؟ الله به عنوان ضامن کافی است. آن مرد گفت: راست گفتی. پس تا زمان مشخصی به او قرض داد. وی به دريا رفت و حاجت و نيازش را بر آورده نمود، سپس به جستجوی کشتی ای رفت تا بر آن سوار شده و با آن در موعد مقرر نزد آن مرد برگردد، اما کشتی ای نيافت، پس چوبی برداشته و درون آن را خالی نمود و هزار دينار را به همراه نامه ای برای دوستش در آن گذاشته و آن سوراخ را محکم نموده و با آن به کنار دريا آمد و گفت: پروردگارا، تو می دانی که من از فلانی هزار دينار قرض گرفتم و او از من ضامنی خواست، من گفتم: الله بهترين ضامن است و او به تو راضی شد. و از من گواه طلبيد، گفتم: الله برای گواهی کافی است و او به تو راضی شد. من تلاش کردم که کشتی ای بيابم تا قرضش را به او برگردانم، اما نتوانستم. و می خواهم که تو قرضم را ادا کنی. پس چوب را در دريا انداخت تا اينکه به ميان دريا رفت. سپس برگشت و همچنان به دنبال کشتی بود تا به وسيله ی آن به سرزمینش برود. مردی که به او قرض داده بود در جستجوی کشتی خارج شد که شايد مالش با آن آمده باشد، پس چوبی را که پول در آن بود، مشاهده کرد و آن را به عنوان هيزمی برای خانواده اش برداشت. اما هنگامی که آن را شکافت، پول و نامه را در آن ديد! سپس فردی که به او قرض داده بود آمد و هزار دينار آورده و گفت: به الله سوگند بسيار تلاش کردم کشتی بيابم که مال تو را بياورد، اما تا قبل از اينکه نزد تو بيايم کشتی نيافتم. آن مرد گفت: آيا تو چيزی را به سوی من فرستادی؟ جواب داد: به تو گفتم تا قبل از اينکه نزدت بيايم کشتی نيافتم. آن مرد گفت: پس خداوند آنچه را که تو با چوب فرستاده بودی رسانيد، پس هزار دينارت را بردار و به سلامت برو.
به روایت بخاریرسول الله صلى الله عليه وسلم بیان می فرماید که مردی از بنی اسرائيل از فرد ديگری از بنی اسرائيل تقاضا نمود هزار دينار به او قرض بدهد؛ و آن مرد گفت: شاهدی نزد من بياور تا گواهی دهد از من هزار دینار قرض گرفته ای؟ مردی که قرض می خواست جواب داد: الله به عنوان گواه و شاهد کافی است؛ یعنی: الله به عنوان گواه برای من و تو کافی است. آن مرد گفت: ضامنی نزد من بياور تا ضمانتت را بکند. جواب داد؟ خداوند به عنوان ضامن کافی است؛ یعنی: الله به عنوان ضامن برایت کافی است. آن مرد گفت: راست گفتی. پس تا زمان مشخصی به او هزار دینار قرض داد. فردی که قرض گرفته بود، به دريا رفت و با آن مال تجارت کرد و چون موعد پرداخت بدهی فرا رسید، به دنبال کشتی گشت تا بر آن سوار شود و نزد فرد قرض دهنده برود، اما مرکبی نیافت. در نتیجه چوبی برداشته و درون آن را خالی نمود و هزار دينار را به همراه نامه ای برای دوستش در آن گذاشت، وی در آن نامه نوشت: از فلانی به فلانی. من مالت را به وکیلی سپردم که او را به عنوان ضامن من پذیرفتی؛ سپس سوراخی را که ایجاد کرده بود، محکم نموده و با آن به کنار دريا آمد و گفت: پروردگارا، تو می دانی که من از فلانی هزار دينار قرض گرفتم و او از من ضامنی خواست و من گفتم: الله بهترين ضامن است، پس به تو راضی شد. و از من گواه طلبيد، گفتم: الله برای گواهی کافی است، پس به تو راضی شد. من تلاش کردم مرکبی بيابم تا قرضش را به او برگردانم، اما نتوانستم. و می خواهم که تو قرضم را ادا کنی و آن را ودیعه و امانتی نزد تو رها می کنم. پس چوب را در دريا انداخت تا اينکه به ميان دريا رفت. سپس برگشت، اما همچنان به دنبال مرکبی بود تا با آن به محل اقامت آن مرد رفته و هزار دینار دیگر را نزد آن مرد ببرد. با این گمان که کار اول او کافی نبوده است. و مردی که به او قرض داده بود در موعد پرداخت قرض به کنار ساحل رفت تا شاید کشتی حامل مال وی از راه برسد و گمان می کرد که آن مرد مالش را با کسی فرستاده یا خودش می آورد. اما کشتی ای نیافت. وی چوبی را که پول در آن بود، مشاهده کرد و آن را به عنوان هيزمی برای خانواده اش برداشت غافل از اینکه پول وی در آن چوب است، اما وقتی آن را با اره شکافت، پولش را به همراه نامه ی آن مرد ديد! سپس فردی که به او قرض داده بود آمد و هزار دينار دیگر آورده و گفت: به الله سوگند که بسيار تلاش کردم کشتی بيابم که مال تو را بياورد، اما تا قبل از اينکه نزد تو بيايم کشتی نيافتم. آن مرد گفت: آيا تو چيزی را به سوی من فرستادی؟ جواب داد: به تو گفتم تا قبل از اينکه نزدت بيايم کشتی نيافتم. بنابراین مردی که به او قرض داده بود گفت: بدان که الله متعال هزار دیناری که با چوب فرستادی، از جانب تو ادا کرد. پس با هزار دينار دیگر بازگرد و به سلامت برو.
از عالیه بنت سُبَیع روایت است که می گوید: من در احد گوسفندی داشتم که مرد. نزد میمونه همسر رسول الله صلی الله علیه وسلم رفتم و این مسئله را برای ایشان بیان کردم. میمونه به من گفت: می توانستی از پوستش بهره ببری. گفتم: آیا استفاده از پوست آن جایز است؟ گفت: بله، چند مرد قریشی از کنار رسول الله صلی الله علیه وسلم عبور کردند، درحالی که گوسفندی را بر روی زمین می کشیدند و آن گوسفند مردار (در اثر آماسيدگی و ورم) بسان الاغ (بزرگ و ضخیم) شده بود. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم به ایشان فرمود: «لَوْ أَخَذْتُمْ إهَابَهَا؟»: «اگر پوست آن را می گرفتيد (خوب بود)». گفتند: اين مردار است؛ فرمود: «يُطَهِّرها الماء والقَرَظ»: «آب و برگ گياه سدر آن را پاک می کند».
به روایت ابوداوود - به روایت احمدعالیه بنت سُبَیع رحمها الله می گوید: گوسفندی داشت که به دلیل مریضی یا دلیلی دیگر هلاک شد. سپس نزد میمونه رضی الله عنها رفته و ایشان را در جریان می گذارد و میمونه به وی اشاره می کند که می توانست از پوست آن استفاده کند. پس عالیه می گوید: آیا پس از مردنش استفاده از پوستش جایز است؟ و میمونه پاسخ می دهد: بله جایز است؛ سپس برای این مساله به داستان مشابهی استناد می کند که رخ داده است. داستان از این قرار است که چند مرد قریشی از کنار رسول الله صلی الله علیه وسلم گذشتند، درحالی که گوسفندی را می کشیدند و می خواستند از آن خلاص شوند؛ گوسفندی که به اندازه ی الاغی بزرگ شده بود، یا جثه و ضخامت آن همچون جثه ی الاغ شده بود. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم به ایشان فرمود: «بجای اینکه او را نیست و نابود کنید، می توانید از آن استفاده ببرید». و آنها گفتند: مردار است. گویا با خود فکر کردند رسول الله صلی الله علیه وسلم نمی داند گوسفند مرده است. و از طرفی می دانستند که تمام اجزای مردار به علت نجاست آن حرام است. اما رسول الله صلی الله علیه وسلم به ایشان خبر می دهد که می توانند آن را با آب و سدر دباغی نمایند و این ماده ی نجس را به ماده ای پاک تبدیل کنند.
از انس بن مالک رضی الله عنه روایت است که می گوید: كاسه رسول الله صلى الله عليه وسلم شكست؛ پس شكاف آن را با سيمی از نقره بست.
به روایت بخاریرسول الله صلی الله علیه وسلم ظرفی داشت که از آن آب می نوشید، آن ظرف شکست و شکاف برداشت؛ پس رسول الله صلی الله علیه وسلم از یک تکه نقره برای وصل دو طرف آن استفاده نمود.
از عمرو بن خارجه رضی الله عنه روایت است که می گوید: رسول الله صلى الله عليه وسلم درحالی به ایراد سخن پرداخت که بر شترش سوار بود و من نزدیک گردن شتر بودم و شتر نشخوار می کرد و آب دهانش در بین دو شانه ی من می ریخت؛ در این وضعیت از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیدم که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ أَعْطَى كُلَّ ذِي حَقٍّ حَقَّهُ، وَلَا وَصِيَّةَ لِوَارِثٍ، وَالوَلَدُ لِلْفِرَاشِ، وَلِلْعَاهِرِ الحَجَرُ، وَمَنْ ادَّعَى إِلَى غَيْرِ أَبِيهِ أَوْ انْتَمَى إِلَى غَيْرِ مَوَالِيهِ رَغْبَةً عَنْهُمْ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ، لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنْهُ صَرْفًا وَلَا عَدْلًا»: «الله حق هرکس را به او داده است و وصیتی برای وارث نیست و بچه متعلق به صاحبِ رختخواب است و به زناکار سنگ تعلق می گيرد؛ و هرکس خود را به کسی جز پدرش نسبت دهد یا خود را به کسی جز آقایش نسبت دهد و از آنها روی بگرداند، لعنت الله بر او خواهد بود و الله هیچ عمل نفل و فرضی را از او نمی پذیرد».
به روایت ابن ماجه - به روایت ترمذی - به روایت احمدعمرو بن خارجه رضی الله عنه یادآور می شود که وی همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم و نزدیک ایشان بوده که رسول الله صلی الله علیه وسلم سوار بر شترش و درحالی که آب دهان شتر بین دو شانه ی عمرو می ریخته، مردم را خطاب نموده و با ایشان سخن گفته و در این خطبه مجموعه ای از احکام را بیان داشته است؛ از جمله اینکه: الله متعال حق هرکس را به او داده و سهم و نصیب او را مشخص کرده است، بنابراین وصیت کردن برای وارث جایز نیست؛ سپس بیان می کند که فرزند از آنِ صاحب رختخواب است و جز به او نسبت داده نمی شود، فرقی نمی کند شوهر باشد یا آقای کنیز؛ و برای زناکار سهمی در نسب نیست و تنها سهم وی از این عمل، رسوایی بوده و اینکه مستحق حد و مجازات شرعی می باشد. سپس حرمت این مساله را بیان می دارد که کسی آگاهانه و عامدانه و به دروغ خود را به غیر از پدرش نسبت دهد یا خود را به غیر از آقایش نسبت دهد؛ و چنین کسی را مستحق لعنت الله متعال ذکر می کند که الله متعال هیچ عمل فرض و نفلی از وی قبول نمی کند.
از معاویه بن ابی سفیان رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «إن العَيْنَين وِكَاء السَّه، فإذا نَامَت العَينان اسْتٌطْلِقَ الوِكَاءُ»: «بی گمان چشم ها دربند مقعد انسان می باشند، پس هرگاه چشم ها بخواب روند، بند مقعد باز و روان می شود».
به روایت احمد - به روایت دارمی«چشم ها دربند مقعد می باشند»؛ یعنی: چشم ها در حال بیداری و هوشیاری از مقعد انسان محافظت می کنند و مانع خروج چیزی از آن می شوند و اگر چیزی از مقعد خارج شود، انسان متوجه می شود و احساس می کند. «پس هرگاه چشم ها بخواب روند، دربند مقعد باز و روان می شود»؛ یعنی: وقتی انسان به خواب رود، عضلات بدنش شل می شود و ریسمانی که حلقه ی مقعد را محکم نگه می داشت، باز می شود و بدون آنکه انسان احساس نماید، از او باد خارج می شود. در اینجا رسول الله صلی الله علیه وسلم چشم را به ریسمانی که با آن ظرف را محکم می بندند، تشبیه نمود؛ در نتیجه اگر چشم ها باز باشند، ریسمان محکم حلقه ی مقعد را می بندد و حتی اگر چیزی از آن خارج شود، احساس می کند، اما وقتی چشم ها بخواب روند، ریسمان باز می شود و بی آنکه انسان احساس کند و متوجه شود چیزهایی از او خارج می شود. این از باب تشبیه است و تشبیهی بلیغ از رسول الله صلی الله علیه وسلم می باشد تا حکم شرعی را به ذهن نزدیک نماید؛ و این از سخنان جامعی است که به رسول الله صلی الله علیه وسلم عطا شده است.
از عوف بن مالک – یا ابن حارث - بن طفیل روایت است که می گوید: به عایشه رضی الله عنها خبر رسيد که عبدالله بن زبير رضی الله عنهما درباره ی معامله يا بخششی که عايشه رضی الله عنها کرده بود، گفته است: به الله سوگند، يا عايشه از اينگونه بخشش ها دست می کشد، يا او را از چنين تصرفاتی باز می دارم. عايشه رضی الله عنها پرسيد: واقعاً او چنين گفته است؟ گفتند: آری. عايشه رضی الله عنها گفت: به الله سوگند ياد می کنم که هرگز با - خواهرزاده ام - ابن زبير صحبت نکنم. وقتی که قهرِ عايشه با ابن زبير طولانی شد، عبدالله بن زبير رضی الله عنهما کسی را به شفاعت - نزد خاله اش - عايشه رضی الله عنها فرستاد؛ اما عايشه رضی الله عنها گفت: هرگز؛ به الله سوگند که هيچ سفارشی را درباره ی او نمی پذيرم و سوگندِ خود را نمی شکنم. وقتی اين قهر با ابن زبیر به طول انجاميد، با مسور بن مَخرمه و عبدالرحمن بن اسود بن عبدِ يَغوث صحبت کرد و به آن دو گفت: شما را به الله سوگند می دهم که مرا نزد عايشه ببريد؛ زيرا برايش روا نيست که به قهر کردن با من نذر کند. پس مسور و عبدالرحمن، او را با خود - به سوی خانه ی ام المؤمنين - بردند و از عايشه رضی الله عنها اجازه ی ورود خواستند و گفتند: السلام عليکِ ورحمة الله وبرکاته؛ آيا وارد شويم؟ عايشه رضی الله عنها گفت: وارد شويد. گفتند: همه ی ما وارد شويم؟ عايشه رضی الله عنها که از همراه بودن عبدالله بن زبير رضی الله عنهما با آن دو بی خبر بود، گفت: بله، همگی شما وارد شويد. همين که وارد شدند، ابن زبير رضی الله عنهما به پُشت پرده رفت و - برای عذرخواهی - خود را به آغوش خاله اش، عايشه ی صديقه رضی الله عنها انداخت و می گريست و خاله اش را سوگند می داد که او را ببخشد و مسور و عبدالرحمن نيز ام المؤمنين را سوگند می دادند که با - خواهرزاده اش - ابن زبير سخن بگويد و عذر او را بپذيرد؛ و می گفتند: همان گونه که خودتان می دانيد، رسول الله صلى الله عليه وسلم از قهر کردن نهی نموده است و برای هيچ مسلمانی روا نيست که بيش از سه شبانه روز با برادر مسلمانش قهر کند. وقتی با اصرار فراوان، موضوع قهر کردن و عواقب آن را به عايشه رضی الله عنها يادآوری کردند، وی گريست و سوگند خود را به آنان يادآوری نمود و فرمود: من نذر کرده ام و شکستن نذر سخت است؛ اما مِسوَر و عبدالرحمن هم چنان پافشاری کردند تا اينکه ام المؤمنين با - خواهرزاده اش - ابن زبير رضی الله عنهما سخن گفت و به کفاره ی سوگندش، چهل برده را آزاد کرد. از آن پس، هرگاه سوگند خويش را به ياد می آورد، آن قدر می گريست که اشک هايش چادرش را خيس می کرد.
به روایت بخاریبه عبدالله بن زبیر رضی الله عنهما خبر رسید که عایشه رضی الله عنها زیاد صدقه داده و بخشش می کند، لذا این همه بخشش از سوی ایشان را زیاد دانست و به همین خاطر گفت: اگر از این کار باز نیاید او را از تصرف در اموالش منع می کنم. و این سخنان نسبت به ام المؤمنین عایشه رضی الله عنها بسیار سنگین و شدید بود، زیرا ایشان خاله ی عبدالله بود و از طرفی آنقدر علم و بردباری و دانش و حکمت داشت که شایسته نبود در رابطه با او چنین سخنی گفته شود. این خبر به گوش ام المؤمنین رسید و خبرچینانی که میان مردم خبرها را پخش نموده و اینگونه در بین آنان فساد ایجاد می کنند، این خبر را به گوش ایشان رساندند. عایشه رضی الله عنها پس از دریافت این خبر نذر کرد که دیگر هرگز با عبدالله بن زبیر سخن نگوید؛ زیرا به شدت از پسر برادرش دلگیر بود و با او قهر نمود. این قهر و دوری بر عبدالله بن زبیر بسیار سخت و گران آمد، از این رو تلاش کرد تا او را راضی کند، اما از آنجا که ام المومنین عایشه در نذر خود مصمم بود، نزد دو تن از اصحاب رسول الله صلی الله علیه وسلم رفت تا بروند و برایش شفاعت کنند. و حیله ای نیکو برای عایشه رضی الله عنها در نظر بگیرند چون به امری نیک و مطلوب می انجامید که عبارت است از: اصلاح میان مردم؛ پس آن دو نزد ام المؤمنین عایشه رضی الله عنها رفته، بر ایشان سلام نمودند و اجازه ورود خواستند؛ عایشه رضی الله عنها نیز به ایشان اجازه ورود داد. آن دو گفتند: وارد شویم. ام المومنین عایشه گفت: بله. آنها گفتند: همگی ما وارد شویم؟ ام المومنین گفت: بله همگی شما. اما عایشه رضی الله عنها از همراه بودن ابن زبیر با آنان خبر نداشت و نگفت که آیا ابن زبیر با شما هست یا نه؟. و بطور کلی گفت: همگی شما وارد شوید. در درون خانه پوششی بود که میان مردم و امهات المؤمنین حائل بود و باعث می شد مردم امهات المؤمنین را نبینند. و این پوشش غیر از حجابی است که همه ی زنان دارند، زیرا حجابی که عموم زنان از آن برخوردارند عبارت است از پوشش صورت و بدن، اما این پوشش، میان امهات المؤمنین و مردم بود. وقتی وارد خانه شدند، عبدالله بن زبیر به آن سوی حجاب رفت، زیرا پسر خواهر و از محارم ام المؤنین عایشه رضی الله عنها بود و خود را در آغوش ایشان انداخته و ایشان را بوسید و گریه کرد و ام المومنین را به الله سوگند می داد و از قطع صله رحم بر حذر می داشت و یادآور می شد که چنین کاری جایز نیست. اما ایشان می گفت: نذر شدید است؛ سپس آن دو مرد او را قانع نمودند تا از این تصمیم و از این قهر و دوری دست بر دارد و حدیث رسول الله صلی الله علیه وسلم را یادآور شدند که می فرماید: برای مسلمان جایز نیست که بیش از سه روز با برادر مسلمان خود قهر باشد. در نهایت عایشه رضی الله عنها قانع شده و گریست و با عبدالله بن زبیر سخن گفت. اما این مسئله بر او بسیار گران آمد، چنانکه با هر بار یادآوری این مساله می گریست. زیرا بسیار سخت بود. و بخاطر این نذر، چهل برده آزاد نمود تا الله متعال او را از آتش نجات دهد؛ و این از ورع و تقوای ایشان بود که چنین کاری نمود. وگرنه آنچه در کفاره ی نذر واجب است، آزاد کردن تنها یک برده می باشد.