





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از ابوهريره يا ابوسعيد خدری رضی الله عنهما روایت است که می گويد - راوی در اسمِ صحابی شک کرده است -: هنگامی که مردم در غزوه ی تبوک دچار گرسنگی شدند، به رسول الله صلى الله عليه وسلم گفتند: ای رسول خدا، اگر اجازه دهيد شتران خود را نحر می کنيم تا از گوشت آنها بخوريم و از پيه و چربی آنها روغن بگيريم. و رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «افْعَلُوا»: «همين کار را بکنيد». این بود که عمر رضی الله عنه نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم آمد و عرض کرد: ای رسول خدا، اگر در این مورد اجازه دهی، با کمبود حيوانات بارکش و سواری مواجه می شويم. لذا به مردم بگوييد: باقی مانده ی غذاهای شان را بياورند و سپس از الله بخواهيد که در غذا و توشه ی آنان برکت نهد؛ اميد است که در آن برکت دهد. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «بله؛ (پيشنهاد خوبی است)». آنگاه رسول الله صلى الله عليه وسلم سفره ای خواست و آن را پهن کرد و سپس دستور داد باقیمانده ی غذاهای شان را بياورند. شخصی يک مشت ذرت آورد و ديگری، يک مشت خرما و آن يکی پاره ای نان؛ تا اينکه از باقیمانده ی غذاهای شان اندکی غذا روی سفره جمع شد و رسول الله صلى الله عليه وسلم دعای برکت نمود و سپس فرمود: «خُذُوا في أَوْعِيَتِكُم»: «(از اين غذاها) برداريد و در ظرف های خود بريزيد». صحابه رضی الله عنهم از غذاهای روی سفره در ظرف های خود ريختند و با اينکه همه ی ظرف های موجود در لشکر را پُر از غذا کردند و از آن سير خوردند، باز هم مقداری غذا باقی ماند. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه، وَأَنِّي رَسُولُ اللَّهِ لاَ يَلْقَى اللَّه بهما عَبْدٌ غَيْرُ شاكٍّ، فَيُحْجَبَ عَنِ الجَنَّةِ»: «گواهی می دهم که معبود بر حقی جز الله وجود ندارد و من فرستاده ی او هستم؛ امکان ندارد بنده ای بدون شک و ترديد، به اين دو حقيقت گواهی دهد و هنگامِ ملاقات با الله از بهشت محروم شود».
به روایت مسلمدر غزوه ی تبوک مردم دچار گرسنگی شدند، بنابراین گفتند: ای رسول خدا، اگر به ما اجازه دهید شتران مان را نحر کنیم و گوشت شان را بخوریم و از پیه و چربی آنها روغن بگیریم. و رسول الله صلی الله علیه وسلم به آنها اجازه داد و فرمود: «همین کار را بکنید». سپس عمر رضی الله عنه آمد و گفت: ای رسول خدا، اگر چنین کنی، چهارپایان بارکش مان کم می شوند؛ بلکه به ایشان بگو باقیمانده ی غذاهای شان را بیاورند و آنگاه از الله بخواه که به آنها برکت دهد. شاید که الله متعال در آن خیری قرار داده و در غذای اندک برکت دهد. و رسول الله صلی الله علیه وسلم این پیشنهاد را پذیرفت؛ و سفره ای از پوست خواست و آن را پهن نمود و آنگاه دستور داد تا هرکس باقیمانده ی غذایی را که نزد وی هست بیاورد و در سفره قرار دهد؛ بنابراین یکی به مقدار کف دست ذرت آورد و آن یکی خرما و دیگری تکه ای نان آورد و در سفره قرار داد تا اینکه مقدار اندکی غذا جمع شد و رسول الله صلی الله علیه وسلم بر آنها دعای برکت نمود و سپس فرمود: «از این غذا بردارید و در ظرف های تان بریزید». و صحابه از آن برداشتند و برداشتند تا جایی که ظرفی در لشکر مسلمانان نبود مگر اینکه آن را از غذا پر کردند. و از این غذا سیر خوردند اما باز هم مقداری از آن باقی ماند. آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «گواهی می دهم که معبود بر حقی جز الله نیست و من فرستاده ی الله هستم؛ امکان ندارد بنده ای بدون شک و ترديد، به اين دو حقيقت گواهی دهد و هنگامِ ملاقات با الله از بهشت محروم شود؛ بلکه حتما وارد بهشت می شود، یا از همان ابتدا به همراه نجات یافتگان وارد بهشت می شود و یا بعد از خارج شدن از آتش دوزخ».
از ام المومنین عایشه رضی الله عنها روایت است که می گوید: درحالی که رسول الله به من تکیه زده بود، از ایشان شنیدم که فرمود: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي وارْحَمْنِي، وأَلْحِقْنِي بالرَّفِيقِ الأَعْلَى»: «بارالها مرا بیامرز و مورد بخشش قرار ده و بر من رحم بفرما؛ و مرا به رفيق اعلی (= پيامبران، صديقان، شهدا و صالحان) ملحق کن».
متفق علیهزمانی که اجل رسول الله صلی الله علیه وسلم نزدیک شد، درحالی به ام المومنین عایشه رضی الله عنها تکیه نمود که از الله متعال می خواست او را به رفیق اعلی ملحق نماید؛ و این دوستان والا همان پیامبران و صدیقان و شهدا و صالحان می باشند.
از جابر رضی الله عنه روایت است که می گويد: ما در غزوه ی خندق زمين را می کَنديم که سنگ درشت و سختی نمايان شد. اصحاب رضی الله عنهم نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم آمدند و گفتند: با سنگِ درشت و سختی برخورد کرده ايم. فرمود: «أَنَا نَازِلٌ»: «من خودم پايين می آيم»؛ سپس درحالی که شکمش را از گرسنگی با سنگ بسته بود، برخاست؛ زيرا سه روز مزه ی چيزی را نچشيده و چيزی نخورده بوديم. رسول الله صلى الله عليه وسلم کلنگ را گرفت و ضربه ای به سنگ زد و سنگ مانند پشته ی ريگ نرم شد و از هم پاشيد. عرض کردم: ای رسول خدا، اجازه بده به خانه بروم. - وقتی به خانه رفتم - به همسرم گفتم: رسول الله صلى الله عليه وسلم را در وضعيتی ديدم که نتوانستم صبر کنم؛ آيا چيزی برای خوردن داری؟ پاسخ داد: مقداری جو و يک بزغاله ی کوچک. بزغاله را سر بريدم و جو را آرد کردم و گوشت را در ديگ گذاشتم؛ وقتی خمير آماده شد و نزديک بود غذای ديگِ روی آتش پخته شود، نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم آمدم و عرض کردم: ای رسول خدا، اندکی غذا دارم؛ شما با يک يا دو نفر ديگر برای صرف غذا تشریف بياوريد. رسول الله صلى الله عليه وسلم پرسيد: «كَمْ هُو؟»: «غذا چقدر است؟» و چون پاسخش را گفتم، فرمود: «كَثِيرٌ طَيِّبٌ، قُل لَهَا لا تَنْزِعِ البُرْمَةَ، ولا الخُبْزَ مِنَ التَّنُّورِ حَتَّى آتيَ»: «غذای فراوان و خوبی است؛ به همسرت بگو: ديگ را از روی آتش برندارد و نان را از تنور بيرون نياورد تا من بيايم». و آنگاه به اصحاب فرمود: «قُومُوا»: «برخيزيد». و مهاجران و انصار رضی الله عنهم برخاستند. من نزد همسرم رفتم و گفتم: رسول الله صلى الله عليه وسلم و مهاجران و انصار و همراهان شان آمدند. همسرم پرسيد: آيا رسول الله صلى الله عليه وسلم از تو سؤال کردند؟ گفتم: بله. رسول الله صلى الله عليه وسلم به اصحاب فرمود: «ادْخُلوا وَلا تَضَاغَطُوا»: «وارد شويد و يکديگر را هُل ندهيد». سپس نان را تکه می کرد و روی آن گوشت می گذاشت و به يارانش می داد و هرگاه از ديگ يا تنور گوشت و نان برمی داشت، سرِ آنها را می پوشاند و بدين ترتيب نان را تکه می کرد و روی آن گوشت می گذاشت و به اصحاب می داد تا اينکه همه سير شدند و مقداری از آن باقی ماند. رسول الله صلى الله عليه وسلم به همسرم فرمود: «كُلِي هذَا وَأَهدي، فَإِنَّ النَّاسَ أَصَابَتْهُمْ مَجَاعَةٌ»: «از اين بخور و به ديگران هم بده؛ زيرا مردم دچارِ گرسنگی شده اند». و در روايتی جابر رضی الله عنه می گويد: هنگام حفر خندق، رسول الله صلى الله عليه وسلم را سخت گرسنه يافتم. لذا نزد همسرم رفتم و گفتم: آيا چيزی برای خوردن داری؟ زيرا رسول الله صلى الله عليه وسلم را در گرسنگی شديدی ديدم. همسرم ظرفی آورد که در آن يک صاع جو بود و حيوانِ کوچکی داشتيم که به خانه عادت کرده بود؛ آن را سر بريدم و همسرم جو را آرد کرد و کارِ من و همسرم با هم تمام شد. تکه های گوشت را در ديگ گذاشتم و سپس به راه افتادم تا نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم برگردم. همسرم به من گفت: مبادا مرا نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم و همراهانش رسوا کنی. لذا نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفتم و پنهانی به ايشان گفتم: ای رسول خدا، حيوان کوچک مان را ذبح و يک صاع جو را آرد کرده ايم؛ شما با چند نفر ديگر (برای صرف غذا) تشريف بياوريد. پس رسول الله صلى الله عليه وسلم با صدای بلند فرمود: «يَا أَهْلَ الخَنْدَق، إِنَّ جابراً قدْ صنَع سُؤْراً فَحَيَّهَلاَّ بكُمْ»: «ای اهل خندق، جابر غذا تهيه کرده است؛ همه بياييد و خوش آمديد». و آنگاه - به من - فرمود: «لا تُنْزِلُنَّ بُرْمَتَكُمْ وَلا تَخْبِزَنَّ عَجِينَكُم حَتَّى أَجيءَ»: «ديگ تان را از روی آتش برنداريد و نان نپزيد تا من بيايم». به خانه آمدم و رسول الله صلى الله عليه وسلم نيز درحالی که پيشاپيش مردم بود، تشريف آورد. وقتی نزد همسرم آمدم، مرا سرزنش کرد که چرا چنين کردی؟ گفتم: من همان کاری را کردم که تو گفتی. سپس همسرم خمير را آورد و رسول الله صلى الله عليه وسلم آب دهانش را به آن زد و دعای برکت کرد و سپس به سوی ديگ رفت و همين کار را انجام داد و به همسرم فرمود: «ادْعِي خَابزَةً فلْتَخْبزْ مَعك، وَاقْدَحِي مِنْ بُرْمَتِكُم، وَلا تُنْزلُوها»: «زنی نانوا را صدا بزن تا با تو نان بپزد و از ديگ تان غذا بکش؛ ولی ديگ را - از روی آتش - پايين نياوريد». کسانی که در اين مهمانی حضور داشتند، هزار نفر بودند؛ ولی به الله سوگند، همه غذا خوردند و دست از غذا کشيدند و رفتند، اما ديگ مان همچنان - پُر از غذا بود و - جوش می زد و از خميری که آماده کرده بوديم، مثلِ قبل نان می پختند.
متفق علیهجابر رضی الله عنه حکایت می کند: در روز خندق که اطراف مدینه گودال می کندیم تا مانعی بین ما و دشمنان باشد، در حین کندن، با سنگ سختی مواجه شدیم که تیشه و تبر در آن تاثیری نداشت؛ بنابراین از سختی آن نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم شکایت می کنند؛ و ایشان از گودال پایین می آید درحالی که از گرسنگی، سنگ به شکم بسته است؛ و کلنگ را گرفته و با ضربه ای سنگ را متلاشی می کند. جابر می گوید: به خانه ام رفتم و به همسرم گفتم: آیا غذایی داریم؟ و به او وضعیت رسول الله صلی الله علیه وسلم را توضیح می دهد؛ لذا همسرش ظرف پوستی را می آورد که در آن جو دارد؛ و بزغاله ای در خانه داشتند که به خانه عادت کرده بود؛ جابر می گوید: بزغاله را ذبح کردم و جو را آرد نمودم و گوشت را در دیگی که از سنگ بود قرار دادم. سپس جابر رضی الله عنه نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم می رود و به آرامی ایشان را در جریان غذای اندکی که تهیه کرده و همه ی همراهان ایشان را کفایت نمی کند، قرار می دهد و از ایشان می خواهد که با چند تن از اصحابش برای صرف غذا با او همراه شوند. اما رسول الله صلی الله علیه وسلم با صدای بلند اعلام می کند: «ای اهل خندق، جابر غذایی را تدارک دیده است، به سوی آن بشتابید». و پس از آن رسول الله صلی الله علیه وسلم به خانه ی جابر رفته و آردهای خمیر شده را می خواهد و از آب دهان مبارکش به آن می زند و همچنین دیگ را با مقداری از آب دهانش آغشته نموده و برای هردو دعای برکت می کند؛ و این از ویژگی ها و برکت رسول الله صلی اله علیه وسلم بود؛ و از آنها می خواهد که کسی را برای کمک به همسر جابر در غذا پختن صدا بزنند؛ در نهایت همه ی کسانی که با رسول الله صلی الله علیه وسلم همراه بودند، غذا می خورند و باز می گردند درحالی که هنوز غذا هست؛ دیگ می جوشد و خمیر پخته می شود؛ گویا چیزی از آنها کم نشده است.
از ابوهريره رضی الله عنه روایت است که از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیده که فرمودند: «إِنَّ ثَلاَثَةً فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ، أَبْرَصَ وَأَقْرَعَ وَأَعْمَى، فَأَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَبْتَلِيَهُمْ، فَبَعَثَ إِلَيْهِمْ مَلَكًا، فَأَتَى الأَبْرَصَ؛ فَقَالَ: أَىُّ شَىْءٍ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: لَوْنٌ حَسَنٌ، وَجِلْدٌ حَسَنٌ، وَيَذْهَبُ عَنِّى الَّذِي قَدْ قَذِرَنِى النَّاسُ به. قَالَ: فَمَسَحَهُ فَذَهَبَ عَنْهُ قَذَرُهُ، فَأُعْطِىَ لَوْنًا حَسَنًا وَجِلْدًا حَسَنًا. قَالَ: فَأَىُّ الْمَالِ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: الإِبِلُ، أَو الْبَقَرُ - شَكَّ إِسْحَاقُ ـ. فَأُعْطِىَ نَاقَةً عُشَرَاءَ، وَقَالَ: بَارَكَ اللَّهُ لَكَ فِيهَا. قَالَ: فَأَتَى الأَقْرَعَ؛ فَقَالَ: أَىُّ شَىْءٍ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: شَعَرٌ حَسَنٌ، وَيَذْهَبُ عَنِّى الَّذِي قَذِرَنِى النَّاسُ به. فَمَسَحَهُ فَذَهَبَ عَنْهُ، وَأُعْطِىَ شَعَرًا حَسَنًا. فَقَالَ: أَىُّ الْمَالِ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: الْبَقَرُ، أو الإبل. فَأُعْطِىَ بَقَرَةً حَامِلاً، قَالَ: بَارَكَ اللَّهُ لَكَ فِيهَا. فَأَتَى الأَعْمَى؛ فَقَالَ: أَىُّ شَىْءٍ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: أَنْ يَرُدَّ اللَّهُ إِلَيَّ بَصَرِي فَأُبْصِرَ بِهِ النَّاسَ. فَمَسَحَهُ فَرَدَّ اللَّهُ إِلَيْهِ بَصَرَهُ. قَالَ: فَأَىُّ الْمَالِ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: الْغَنَمُ، فَأُعْطِىَ شَاةً وَالِدًا. فَأُنْتِجَ هَذَانِ، وَوَلَّدَ هَذَا، فَكَانَ لِهَذَا وَادٍ مِنَ الإِبِلِ، وَلِهَذَا وَادٍ مِنَ الْبَقَرِ، وَلِهَذَا وَادٍ مِنَ الْغَنَمِ. قَالَ: ثُمَّ إِنَّهُ أَتَى الأَبْرَصَ فِي صُورَتِهِ وَهَيْئَتِهِ، فَقَالَ: رَجُلٌ مِسْكِينٌ قَدِ انْقَطَعَتْ بِي الْحِبَالُ فِي سَفَرِى، فَلاَ بَلوغَ لِي الْيَوْمَ إِلاَّ بِاللَّهِ ثُمَّ بِكَ، أَسْأَلُكَ بِالَّذِى أَعْطَاكَ اللَّوْنَ الْحَسَنَ وَالْجِلْدَ الْحَسَنَ وَالْمَالَ بَعِيرًا أَتَبَلَّغُ بهِ فِي سَفَرِى. فَقَالَ: الْحُقُوقُ كَثِيرَةٌ. فَقَالَ: كَأَنِّي أَعْرِفُكَ، أَلَمْ تَكُنْ أَبْرَصَ يَقْذَرُكَ النَّاسُ، فَقِيرًا فَأَعْطَاكَ اللَّهُ المال؟ فَقَالَ: إِنَّمَا وَرِثْتُ هَذَا الْمَالَ كَابِرًا عَنْ كَابِرٍ. فَقَالَ: إِنْ كُنْتَ كَاذِبًا فَصَيَّرَكَ اللَّهُ إِلَى مَا كُنْتَ. وَأَتَی الأَقْرَعَ فِي صُورَتِهِ فَقَالَ لَهُ مِثْلَ مَا قَالَ لِهَذَا، وَرَدَّ عَلَيْهِ مِثْلَ مَا رَدَّ عَلَیه هَذَا. فَقَالَ: إِنْ كُنْتَ كَاذِبًا فَصَيَّرَكَ اللَّهُ إِلَى مَا كُنْتَ. قَالَ: وَأَتَي الأَعْمَى فِي صُورَتِهِ، فَقَالَ: رَجُلٌ مِسْكِينٌ وَابْنُ سَبِيلٍ، قد انْقَطَعَتْ بِي الْحِبَالُ فِي سَفَرِى، فَلاَ بَلاَغَ لِي الْيَوْمَ إِلاَّ بِاللَّهِ ثُمَّ بِكَ، أَسْأَلُكَ بِالَّذِى رَدَّ عَلَيْكَ بَصَرَكَ شَاةً أَتَبَلَّغُ بِهَا فِي سَفَرِى. فَقَالَ: قَدْ كُنْتُ أَعْمَى فَرَدَّ اللَّهُ إِلَيَّ بَصَرِى، فَخُذْ مَا شِئْتَ، وَدَعْ مَا شِئْتَ، فَوَاللَّهِ لاَ أَجْهَدُكَ الْيَوْمَ شَيْئًا أَخَذْتَهُ لِلَّهِ، فَقَالَ: أَمْسِكْ مَالَكَ، فَإِنَّمَا ابْتُلِيتُمْ، فَقَدْ رضِىَ الله عَنْكَ وَسَخِطَ عَلَى صَاحِبَيْكَ»: «الله متعال اراده نمود سه نفر از بنی اسرائيل را که يکی بيماري پِيسی داشت و ديگری کچل بود و سومی نابينا، مورد آزمايش قرار دهد؛ پس مَلَکی را به سوی آنان فرستاد؛ ملک مذکور نزد فرد پِيس آمد و گفت: محبوب ترين چيز نزد تو چيست؟ گفت: رنگ زيبا و پوست زيبا؛ و برطرف شدن اين عيب كه باعث نفرت و دوری مردم از من شده است. ملک دستی بر او کشيد و بيماری اش برطرف شد و رنگ و پوست زيبايی به او عطا گرديد. سپس ملک پرسيد: محبوب ترين مال نزد تو چيست؟ گفت: شتر یا گاو؛ - شک مذکور در این مورد از اسحاق می باشد -.پس شتری ده ماهه آبستن به او داده شد و گفت: الله در آن برايت بركت دهد. سپس ملک نزد مرد کَل آمد و گفت: محبوب ترين چيز نزد تو چيست؟ گفت: موی زيبا و برطرف شدن اين عيب كه باعث نفرت و دوری مردم از من شده است. پس ملک دستی به سرش کشيد. درنتیجه کچلی اش برطرف شد و مويی زيبا به او عطا گرديد. آنگاه ملک پرسيد: كدامين مال نزد تو محبوب تر است؟ گفت: گاو یا شتر. پس گاوی آبستن به او داده شد و گفت: الله در آن برايت برکت دهد. سرانجام نزد نابينا آمد و گفت: محبوب ترين چيز نزد تو چيست؟ گفت: اينكه الله بينايی ام را به من بازگرداند تا مردم را ببينم. ملک دستی بر چشمانش كشيد و خداوند بينايی اش را به او بازگرداند. آنگاه ملک پرسيد: محبوب ترين مال نزد تو چيست؟ گفت: گوسفند. پس گوسفندی آبستن به او عطا كرد. سپس آن شتر و گاو وگوسفند، زاد و ولد كردند؛ به گونه ای كه نفر اول، صاحب يك دره پر از شتر و دومی، صاحب يك دره پر از گاو و سومی، صاحب يك دره پر از گوسفند شد. سپس ملک به شكل آدمِ پيس نزد اولی رفت و گفت: فقير و مسافری غريب و درراه مانده ام و چيزی ندارم که به مقصد برسم. امروز، پس از الله اميدم به توست تا به من كمك کنی که به مقصد برسم. از تو می خواهم به خاطر همان ذاتی كه به تو رنگ و پوست زيبا و مال فراوان عنايت كرده است، شتری به من بدهی تا به وسيله ی آن به مقصد برسم. آن مرد گفت: تعهدات و حقوق زيادی بر عهده ی من است- و نمی توانم به تو کمک کنم-. ملک گفت: گويا تو را می شناسم؛ آيا تو همان فرد پيس و فقير نيستی كه مردم از تو متنفر بودند و الله متعال همه چيز به تو عنايت كرد؟ گفت: اين اموال را پشت به پشت از نياكانم به ارث برده ام. پس ملک گفت: اگر دروغ می گويی، خداوند تو را به همان وضعيت اول برگرداند. آنگاه ملک به شکل فرد مبتلا به کچلی، نزد دومين نفر رفت و سخنانی را كه به اولی گفته بود، به او نيز گفت. و او همان پاسخی را داد که اولی داده بود. ملک گفت: اگر دروغ می گويی، الله تو را به وضعيت اول برگرداند. سپس ملک به شكل همان مرد نابينا نزد او رفت و گفت: مردی مسكين و مسافری غريبم و چيزی ندارم که به مقصد برسم. امروز بعد از خدا، اميدم به توست که به من کمک کنی تا به مقصد برسم. به خاطر همان ذاتی كه بينايی ات را به تو برگرداند، گوسفندی به من بده تا با آن به مقصد برسم. آن مرد گفت: من نابينا بودم؛ الله بينايی ام را به من بازگرداند. هرچه می خواهی بردار و هرچه می خواهی، بگذار. سوگند به الله كه امروز هرچه برداری، به خاطر رضای الله از تو دريغ نخواهم كرد. پس ملک گفت: مالت را نگه دار. شما مورد آزمايش قرار گرفتيد؛ الله از تو خشنود و بر دوستانت خشمگین شد».
متفق علیهرسول الله صلی الله علیه وسلم در مورد سه نفر از بنی اسرائیل خبر می دهد که هریک از آنها دچار یک بیماری جسمی بود و همگی فقیر بودند؛ یکی از آنها پیس بود و یکی موهای سرش یا بخشی از آنها ریخته بود و دیگری کور بود؛ الله متعال اراده نمود تا اینان را مورد آزمایش و امتحان قرار داده و ایمان و میزان شکرگزاری آنان را بیازماید؛ بنابراین ملکی در صورت انسان به سوی آنها فرستاد. ملک مذکور ابتدا نزد فرد پیس آمد، چون بیماری وی بدتر و زشت تر و بزرگ تر از دیگران بود؛ به وی گفت: محبوب ترین خواسته ات چیست؟ وی گفت: رنگ زیبا و پوست نیکو؛ و اینکه بیماری ام بر طرف شود چون مردم به سبب آن از من دوری می کنند. و تنها به رنگ زیبا اکتفا نکرد، چون پوست پیسِ وی بسیار او را زشت و کریه کرده بود. سپس ملک به وی گفت: محبوب ترین مال نزد تو چیست؟ وی گفت: شتر؛ یا اینکه گفت: گاو؛ راوی شک دارد که شتر شنیده یا گاو؛ و شتر ترجیح دارد چون در ادامه می گوید: شتری آبستن به وی داده شد که ده ماه از حاملگی وی می گذشت که از گرانبها ترین شتران است. و ملک گفت: الله در آن برای تو برکت دهد. و چنانکه در ادامه ی حدیث می آید، دعای وی اجابت شد. سپس نزد فرد کَل رفت و گفت: محبوب ترین خواسته ات چیست؟ وی گفت: موی زیبا؛ و اینکه کل بودنم بر طرف شود چون مردم به سبب آن از من دوری می کنند و تنفر دارند. پس ملک مذکور بر او دست کشید؛ یا محل بیماری اش را دست کشید که این دیدگاه به صواب نزدیک تر است و یا اینکه همه ی بدنش را دست کشید تا برکت آن وجودش را شامل شود. و به این ترتیب بیماری وی بر طرف شد و موی زیبایی به وی داده شد؛ ملک به او گفت: محبوب ترین مال نزد تو چیست؟ وی گفت: گاو؛ پس گاو آبستنی به وی داده شد؛ و ملک گفت: خداوند برای تو در آن برکت نهد. و چنانکه در ادامه ی حدیث می آید، دعایش اجابت شد. سپس نزد فرد کور رفت و گفت: محبوب ترین خواسته ات چیست؟ وی گفت: اینکه الله متعال بینایی ام را به من بازگرداند و مردم را ببینم؛ بنابراین ملک مذکور دستش را بر چشمانش کشید و احتمال دارد دستش را به همه ی بدنش کشیده باشد؛ اما دیدگاه اول به صواب نزدیک تر است؛ و الله متعال بینایی وی را به او بازگرداند؛ سپس ملک گفت: محبوب ترین مال نزد تو چیست؟ وی گفت: گوسفند؛ بنابراین گوسفند آبستنی به وی داده شد. و به این ترتیب شتر و گاو و گوسفند هریک از این سه نفر وضع حمل کردند و به همین ترتیب رشد نمودند تا اینکه نفر اول صاحب دره ای پر از شتر و نفر دوم صاحب دره ای پر از گاو و نفر سوم صاحب دره ای پر از گوسفند شد. در این هنگام بود که ملک مذکور در چهره ی فردی پیس و با ظاهر و لباسی مندرس نزد همان فرد پیسی رفت که سلامتی خود را به دست آورده بود و ثروتمند شده بود و گفت: مردی فقیر و نیازمند هستم که در سفرم و همه ی درها به رویم بسته شده اند و همه ی اسباب و ابزار کسب رزق و روزی از من گرفته شده اند؛ و جز با کمک الله و سپس کمک تو نمی توانم امروز به مقصد خود برسم؛ چرا که ظاهرا تو اهل خیر و ثروتمند هستی؛ و این تعبیر ملک از جمله کنایه هایی بود که مقصود وی از آن، تفهیم مقصود بدون بیان حقیقت آن بود. و در ادامه گفت: تو را به کسی سوگند می دهم که رنگ و پوست زیبا و مال و اموال به تو داده است، بعد از اینکه دچار فقر و بیماری بودی، تنها یک شتر به من بده تا در این سفر مرا کفایت کند؛ اما فرد پیس گفت: تعهدات زیادی دارم و چیزی بیش از نیاز ندارم که به تو بدهم؛ نزد کسی دیگر برو؛ آنگاه ملک گفت: گویا من تو را می شناسم؛ آیا تو همان فرد پیس نیستی که مردم از تو متنفر بودند و الله تو را شفا داد و سلامتی را به تو بازگرداند، فقیر بودی و الله به تو مال و ثروت داد؟ وی در پاسخ گفت: من این مال را از پدر و جدم به ارث بردم؛ و به این ترتیب گذشته ی بد خود را انکار نمود و ادعا کرد که در شرایط خوب و نیکویی رشد یافته و زندگی کرده است؛ و این مصداق انکار نعمت ها و کفر ورزیدن به کسی است که به انسان نعمت می بخشد. و باعث همه ی اینها بخل بود. چنین بود که ملک گفت: اگر دروغ می گویی و ادعای دروغ داری، الله تو را به همان وضعیتی بازگرداند که قبلا داشتی. سپس ملک مذکور در همان شکل و شمایل فرد کَل نزد وی می رود که مردم به سبب قیافه ی زشت و قبیحش از وی متنفر بودند؛ و به این ترتیب فرد کل ادعا می کند که مال وی از پدرش به او رسیده است و علاوه بر این دروغ، ادعاهای زشت دیگری می کند که نشان می دهد حقارت و پستی و حماقت وی نهایت ندارد و تا جایی است که کسی بدان دست نیافته است. بنابراین ملک به وی همان سخنانی را می گوید که فرد پیس گفته بود و فرد کل همان پاسخ فرد پیس را به وی می دهد. لذا ملک می گوید: اگر در ادعایت دروغ می گویی، الله تو را به همان وضعیتی بازگرداند که پیش از این داشتی و به همان کَلی و فقر دچار شوی. و در پایان ملک مذکور در چهره ی انسانی کور نزد فرد کور می رود و می گوید: مردی فقیر و مسافرم؛ در سفر اسبابی که رزق و روزی با آنها کسب کنم، از دست داده ام و امروز به مقصدم نمی رسم مگر با کمک الله و سپس تو؛ تو را به کسی سوگند می دهم که بینایی ات را بازگرداند، با دادن گوسفندی به من، مرا در سفرم کفایت کن؛ بنابراین مرد کوری که شفا یافته بود، نعمت های الله متعال بر خود و شفا یافتنش را متذکر می شود و می گوید: من کور بودم که الله متعال بینایی ام را به من بازگرداند، هر اندازه مال و اموال می خواهی بردار؛ به الله سوگند امروز بر بازگرداندن آنچه بر می داری به تو سخت نمی گیرم؛ این بود که ملک گفت: مالت را نزد خود نگه دار؛ الله که عالم به همه ی امور است شما را امتحان و آزمایش نمود تا اثر عمل تان را بر شما ترتیب دهد چون الله متعال در عالم شهادت، جزا و پاداش را بر اساس آنچه آشکار می گردد، قرار داده است نه بر مبنای علمی که خود در مورد آن از ازل داشته است؛ الله از تو راضی گشت و بر دو دوست پیس و کل تو خشم گرفت.
از جابر رضی الله عنه روايت است که با رسول الله صلى الله عليه وسلم برای جهاد به منطقه ی «نجد» رفت و در بازگشت نيز با رسول الله صلى الله عليه وسلم و همراهانش بود. نيم روز و در شدت گرمای ظهر به سرزمينی رسيدند که پر از درختان خاردار بود. رسول الله صلى الله عليه وسلم آنجا اتراق کرد و مردم پراکنده شدند و زير سايه های درختان رفتند. و رسول الله صلى الله عليه وسلم زير درختی پربرگ و سايه دار به استراحت پرداخت و شمشيرش را به درخت آويخت. اندکی خوابيديم؛ ناگهان متوجه شديم که رسول الله صلى الله عليه وسلم درحالی ما را صدا می زند که صحرانشينی نزد ایشان است. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «إنَّ هَذَا اخْتَرَطَ عَلَيَّ سيْفي وأَنَا نَائِم، فاسْتيقَظتُ وَهُو في يدِهِ صَلْتًا، قال: مَنْ يَمْنَعُكَ منِّي؟ قُلْت: اللَّه – ثَلاثاً-»: «من خوابيده بودم که اين مرد شمشيرم را از نيام بيرون کشيد. پس بيدار شدم و ديدم که شمشيرِ برهنه را در دست گرفته است؛ به من گفت: چه کسی تو را از دست من نجات می دهد؟ سه بار گفتم: الله». و رسول الله صلى الله عليه وسلم او را مجازات نکرد و نشست. متفق علیه و در روایتی جابر می گوید: در غزوه ی «ذات الرقاع» با رسول الله صلى الله عليه وسلم بوديم که به درخت سايه داری رسيديم و آن را برای رسول الله صلى الله عليه وسلم گذاشتيم. شمشير رسول الله صلى الله عليه وسلم به درخت آويخته بود که مشرکی آمد و آن را از نيام بيرون کشيد و (به رسول الله صلى الله عليه وسلم) گفت: آيا از من می ترسی؟ فرمود: «نه». گفت: چه کسی تو را از دست من نجات می دهد؟ رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «الله». و در روایت ابوبکر اسماعیلی در صحیحش آمده که آن مرد گفت: چه کسی تو را از دست من نجات می دهد؟ رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «الله». آنگاه شمشير از دست صحرانشين افتاد و رسول الله صلى الله عليه وسلم آن را برداشت و فرمود: «منْ يمنعُكَ مِنِّي؟»: «چه کسی تو را از دست من نجات می دهد؟» گفت: از من بگذر. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «تَشهدُ أنْ لا إلَه إلا اللَّه، وأنِّي رسولُ اللَّه؟»: «آيا گواهی می دهی که معبود برحقی جز الله وجود ندارد و من فرستاده ی الله هستم؟» گفت: نه؛ اما قول می دهم که هيچگاه با تو نجنگم و با کسانی همراه نشوم که با تو می جنگند. لذا رسول الله صلى الله عليه وسلم او را رها کرد. و وی نزد دوستانش رفت و گفت: از نزد بهترين شخص پيشِ شما می آيم.
متفق علیهدر این حدیث جابر بن عبدالله رضی الله عنهما خبر می دهد که همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم در غزوه ای شرکت داشته است که نزد سیره نویسان به غزوه ی «ذات الرقاع» معروف است؛ در حین بازگشتن از این غزوه، رسول الله صلی الله علیه وسلم به وقت ظهر و در گرمای نیمروزی در جایی پر از درختان خاردار اتراق می کند و همراهان ایشان در جستجوی سایه پراکنده می شوند تا خود را از نور و گرمای خورشید در امان نگه دارند؛ و رسول الله صلی الله علیه وسلم زیر درختی با سایه ای بزرگ که به آن «السمرة» گفته می شود، به استراحت می پردازد و شمشیر خود را از آن آویزان می کند؛ آنگاه می خوابد و مردم نیز می خوابند؛ در این هنگام یکی از صحرانشینانی که رسول الله صلی الله علیه وسلم در این غزوه با آنها جنگیده است، غافلگیرانه نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفته و به آرامی شمشیر ایشان را به دست می گیرد؛ و به این ترتیب رسول الله صلی الله علیه وسلم درحالی بیدار می شود که صحرانشین شمشیر ایشان را در دست دارد و خود را مسلط بر رسول الله صلی الله علیه وسلم می بیند و می گوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه کسی تو را از دست من نجات می دهد؛ و رسول الله صلی الله علیه وسلم پاسخ می دهد: الله؛ و این پاسخ را سه بار تکرار می کند. یعنی الله ما را از شر شما مصون و محفوظ می دارد. رسول الله صلی الله علیه وسلم این پاسخ را درحالی بیان می کند که به الله متعال اطمینان دارد و توکلش بر او می باشد و به وعده ی او یقین دارد؛ چنین است که شمشیر از دست صحرانشین کافر می افتد و رسول الله صلی الله علیه وسلم آن را به دست می گیرد و به وی می گوید: «اگر بخواهم تو را بکشم، چه کسی تو را از دست من نجات می دهد؟». و کافر مذکور پاسخ می دهد: مرا ببخش و از من درگذر و بدی ام را با نیکی پاسخ بده؛ بنابراین رسول الله صلی الله علیه وسلم به وی می گوید: «گواهی می دهی که معبود بر حقی جز الله نیست و من فرستاده ی الله هستم؟» وی می گوید: نه؛ اما با رسول الله صلی الله علیه وسلم عهد و پیمان می بندد که دیگر با ایشان نجنگد و با کسانی که با او می جنگند و در جنگ هستند، همراه نشود؛ به این ترتیب رسول الله صلی الله علیه وسلم راه او را باز می گذارد و رهایش می کند و وی به نزد دوستانش می رود و می گوید: از نزد بهترین مردم پیش شما آمده ام. و چنین بود که صحرانشین کافر می گفت؛ رسول الله صلی الله علیه وسلم صاحب بهترین اخلاق در میان مردم بود و تزکیه ی ایشان از سوی الله متعال کفایت می کند که می فرماید: «وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ» [قلم: 4] «یقیناً تو اخلاقِ بسیار نیکو و والایی داری».
از ابوالفضل عباس بن عبدالمطلب رضی الله عنه روایت است که می گوید: با رسول الله صلى الله عليه وسلم در جنگ حنين حضور داشتم؛ من و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب همواره در کنار رسول الله صلى الله عليه وسلم بوديم و از ايشان جدا نمی شديم. رسول الله صلى الله عليه وسلم بر استر سفيد خود سوار بود. هنگامی که مسلمانان و مشرکان روياروی هم قرار گرفتند، مسلمانان - غافل گير شدند و - گريختند. رسول الله صلى الله عليه وسلم قاطرش را به سوی کفار مي راند و من افسار قاطرِ رسول الله صلى الله عليه وسلم را گرفته و نگه داشته بودم تا سرعت نگيرد؛ ابوسفيان نيز رکاب رسول الله صلى الله عليه وسلم را گرفته بود. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «أي عباس، نادِ أصحاب السَّمُرَةِ»: «ای عباس، اصحاب سَمُره را صدا بزن». عباس رضی الله عنه که صدای بلندی داشت می گويد: با صدای بلند فرياد برآوردم: اصحاب سَمُره کجايند؟ به الله سوگند هنگامی که صدايم را شنيدند، همانند گاوي که به سوی فرزندانش می شتابد، به ميدان نبرد بازگشتند و گفتند: لبيک، لبيک؛ و با کافران جنگيدند. انصار نيز در ميان خود بانگ برآورده بودند و می گفتند: ای گروه انصار! ای گروه انصار! - و يکديگر را به پايداری و ياری پيامبر صلى الله عليه وسلم فرا می خواندند -. آنگاه اين دعوت به بنی حارث بن خزرج منحصر شد. رسول الله صلى الله عليه وسلم سوار بر استرش، سرش را بالا گرفته بود و به پيکارشان نگاه می کرد؛ فرمود: «هذا حِينَ حَمِيَ الوَطِيسُ»: «اينک تنور جنگ داغ شد». سپس چند سنگ ريزه برداشت و به سوی کافران پرتاب کرد و فرمود: «انْهَزَمُوا ورَبَّ مُحَمَّدٍ»: «سوگند به پروردگار محمد که شکست خوردند». برای وارسی وضعيت جنگ رفتم و ديدم که هم چنان تنور جنگ داغ است؛ به الله سوگند همين که رسول الله صلى الله عليه وسلم سنگ ريزه ها را به سوی کفار پرتاب کرد، ديدم که کفار توان شان را از دست دادند و رو به شکست نهادند.
به روایت مسلماز ابوالفضل عباس بن عبدالمطلب رضی الله عنه روایت است که می گوید: با رسول الله صلی الله علیه وسلم در جنگ حنين حضور داشتم. هنگامی که مسلمانان و کفار رویاروی هم قرار گرفتند و جنگ شدیدی بین آنها روی داد، برخی از مسلمانان پشت کردند و برگشتند. اما رسول الله صلی الله علیه وسلم همچنان با شتاب، قاطرش را به سوی کفار به جلو می برد. عباس می گويد: من زمام قاطر را گرفته بودم و آن را نگه می داشتم تا قاطر با شتاب به سمت دشمن نرود. و ابوسفيان هم رکاب رسول الله صلی الله علیه وسلم را گرفته بود. در اين هنگام، رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «أَىْ عَبَّاسُ، نَادِ أَصْحَابَ السَّمُرَةِ»: «ای عباس، اصحاب سَمُره را صدا بزن»؛ منظور همان درختی است که در روز حدیبیه در سال ششم هجری مسلمانان زیر آن بیعت نمودند. عباس که مردی بلند آواز بود، می گوید: فرياد کشيدم و گفتم: «ای اصحاب سمره؟» یعنی: بیعتی را که در زیر درخت انجام دادید و مقتضای آن بیعت را از یاد نبرید. عباس می گوید: سوگند به الله، هنگامی که صدای مرا شنيدند که آنها را صدا می زنم مانند اينکه گاو با شتاب به سوی گوساله اش برمی گردد، برگشتند. و همگی یا یک به یک گفتند: یا لبیک، یا لبیک. و به این ترتیب وارد جنگ با کفار شدند. انصار نيز در ميان خود بانگ برآورده بودند و می گفتند: ای گروه انصار! ای گروه انصار! - و يکديگر را به پايداری و ياری پيامبر صلى الله عليه وسلم فرا می خواندند -. آنگاه اين دعوت به بنی حارث بن خزرج منحصر شد و ندا سر داده شد: ای بنی حارث؛ آنها قبیله ی بزرگی بودند. رسول الله صلى الله عليه وسلم سوار بر استرش، سرش را بالا گرفته و به پيکارشان نگاه می کرد و فرمود: «اينک تنور جنگ داغ شد». آنگاه تعدادی سنگريزه برداشت و به سوی کفار پرتاب نمود و سپس از باب فال نیک زدن یا خبر دادن فرمود: «انْهَزَمُوا ورَبَّ مُحَمَّدٍ»: «سوگند به پروردگار محمد که شکست خوردند». برای وارسی وضعيت جنگ رفتم و ديدم که هم چنان تنور جنگ داغ است؛ به الله سوگند همين که رسول الله صلى الله عليه وسلم سنگ ريزه ها را به سوی کفار پرتاب کرد، ديدم که کفار توان شان را از دست دادند و رو به شکست نهاده و خوار و زبون شدند.
از عبدالله بن مسعود رضی الله عنه روایت است که می گوید: در زمان رسول الله صلی الله علیه وسلم ماه به دو نیم شد؛ یک نیم آن پشت کوه و نیم دیگر آن بالای کوه قرار گرفت. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «اللهمَّ اشهَدْ»: «پروردگارا شاهد باش».
متفق علیهدر زمان رسول الله صلی الله علیه وسلم ماه به دو نیمه ی مجزا تقسیم شد چنانکه هر بخشی در مکانی قرار گرفت؛ پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «پرودرگارا شاهد باش» یعنی: پروردگارا شاهد باش که من دلیل و حجت راست بودن نبوت خود را به آنها نشان دادم.
از انس بن مالک رضی الله عنه روایت است که می گوید: زید بن حارثه آمده و شکایت نمود. و رسول الله صلی الله علیه وسلم به او فرمود: «اتَّقِ اللهَ، وأمسِكْ عليك زوجَك»: «از الله بترس و همسرت را برای خود نگه دار». انس گفت: اگر رسول الله صلی الله علیه وسلم می خواست چیزی را کتمان نماید، این را پنهان می کرد. راوی می گوید: زینب بر همسران رسول الله صلی الله علیه وسلم فخر نموده و می گفت: شما را خانواده های تان به ازدواج درآورده اند و مرا الله متعال از بالای هفت آسمان. و از ثابت روایت است که می گوید: «وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ» [الأحزاب: 37] «و در دل خویش چیزی را [در مورد ازدواج با زینب پس از طلاقش] پنهان می داشتی که الله آشکارکننده ی آن بود و [چون این ازدواج، با سنت های جاهلى مغایربود] از [سرزنشِ] مردم می ترسیدی» در شأن زینب و زید بن حارثه نازل شده است.
به روایت بخاریزید بن حارثه رضی الله عنه نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد تا از همسرش زینب بنت جحش رضی الله عنها شکایت نموده و در رابطه با طلاق دادن او با ایشان مشورت نماید؛ و الله متعال پیش از اینکه زید همسرش را طلاق دهد، به پیامبرش وحی کرده بود که بزودی با زینب ازدواج خواهد کرد. وقتی زید نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمده و در مورد طلاق زینب با ایشان مشورت کرد، رسول الله صلی الله علیه وسلم به او فرمود: «ای زید از الله بترس و و همسرت را نزد خود نگه دار»؛ پس الله متعال ایشان را سرزنش نموده و فرمود: «وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا» [احزاب: 37] «[به یاد آور] وقتی به [زید بن حارثه] - كسى که الله به او نعمت [اسلام] داده بود و تو نعمت [آزادى] به او بخشیده بودى [به نصیحت] مى گفتى: همسرت را نزد خویش نگه دار و از الله بترس و در دل خود چیزی را [در مورد ازدواج با زینب پس از طلاقش] پنهان می داشتی که الله آشکارکننده ی آن بود و [چون این ازدواج، با سنت های جاهلى مغایر بود] از [سرزنشِ] مردم می ترسیدی؛ حال آنکه الله سزاوارتر است که از او بترسی. پس هنگامی که زید نیازش را از وی به پایان بُرد [و طلاقش داد]، او را به ازدواج تو درآوردیم». چیزی که رسول الله پنهان می کرد این بود که از ترس سخنان مردم نمی خواست با او ازدواج کند، زیرا مردم بر ایشان خرده می گرفتند که با زن فرزندخوانده ی خود ازدواج کرده است. انس رضی الله عنه می گوید: "اگر رسول الله صلی الله علیه وسلم می خواست چیزی را کتمان نماید، این مساله را کتمان می کرد" یعنی: اگر به فرض محال شرعا می توانست چیزی از وحی را کتمان نماید، این آیه را کتمان می کرد؛ اما این مسئله اتفاق نیفتاد و از نظر شرعی رخ دادن آن ممتنع و محال است. و این آیه یکی از بزرگترین دلایل صدق و راستی رسالت رسول الله صلی الله علیه وسلم برای کسی است که در آن تامل کند. زیرا الله متعال از چیزی خبر می دهد که از ترس مردم در ضمیر ایشان نهان بود؛ اما رسول الله صلی الله علیه وسلم با وجود سرزنشی که در این آیه نسبت به ایشان وجود دارد، آن را چنانکه الله متعال فرموده، ابلاغ می کند. بر خلاف انسان دروغگو که سعی می کند تا هر چیز ناپسندی را از خود دور نماید. همانند این آیه، آیه ی «عَبَسَ وَتَوَلَّى» و آیات مشابه آن در قرآن کریم می باشد. انس رضی الله عنه می گوید: "زینب بر همسران رسول الله صلی الله علیه وسلم فخر می نمود"؛ زینب ازدواج خود با رسول الله صلی الله علیه وسلم را به فرمان الله دانسته و آن را از بزرگترین فضایل خود به شمار می آورد و بر این باور بود که هیچیک از زنان پیامبر از چنین فضیلتی برخوردار نیست. به این سبب می گفت: "شما را خانواده های تان به ازدواج درآورده اند و مرا الله متعال از بالای هفت آسمان"؛ از این بخش حدیث، صفت علو و بالا بودن الله متعال ثابت می شود و اینکه مؤمنان به این صفت ایمان داشتند و این یک امر مسلم و واضح در میان مسلمانان، بلکه در میان عموم مخلوقات است، مگر در مورد کسی که فطرتش تغییر کرده باشد. این صفت از جمله صفاتی است که هم نقل، هم عقل و هم فطرت بر آن تصریح دارند، البته نزد همه ی کسانی که فطرت شان منحرف نشده باشد. و اینکه می گوید: "مرا الله به ازدواج رسول در آورده است" یعنی: الله متعال به رسولش فرمان داد که او را به ازدواج خویش درآورد، آنجا که فرمود: «فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا»؛ و الله متعال متولی عقد ازدواج زینب با رسول الله صلی الله علیه وسلم بود.
از عمران بن حصین رضی الله عنهما روایت است که می گوید: در سفری همراه رسول الله صلى الله عليه وسلم بوديم. تمام شب راه رفتيم و در پايان شب، وقتی كه خواب و استراحت برای مسافر از هر چيز ديگری شيرين تر است، توقف نموده، خوابيديم. (هنگام صبح، بعلت خستگی) بيدار نشديم تا اينكه حرارت آفتاب، ما را بيدار كرد. اولين كسانی كه بيدار شدند، فلان و فلان و فلان بودند. و نفر چهارم عمر بن خطاب بود. در مورد رسول الله صلى الله عليه وسلم عادت بر اين بود كه كسی او را از خواب بيدار نمی كرد تا اينكه خودش بيدار می شد. زيرا ما نمی دانستيم كه در خواب، برای رسول الله صلى الله عليه وسلم چه پيش می آيد. اما چون عمر مردی جدی بود، هنگامی كه بيدار شد و مردم را در این وضعیت دید، با صدای بلند تكبير گفت و آرام آرام صدايش را بلندتر كرد تا اينكه رسول الله صلى الله عليه وسلم با صدای او بيدار شد. وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم بیدار شد، مردم از وضعیتی که برای آنها پیش آمده بود، اظهار نارضایتی کردند؛ این بود که رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «لا ضَيْرَ أَوْ لا يَضِيرُ ارْتَحِلُوا»: «اشكالی ندارد كوچ نماييد». كاروان براه افتاد. پس از طی مسافت كوتاهی، توقف نمود؛ آنگاه رسول الله صلى الله عليه وسلم آب خواست و وضو گرفت. و برای نماز اذان گفته شد و رسول الله صلى الله عليه وسلم با مردم نماز را اقامه كرد. پس از اتمام نماز، مردی را ديد كه در گوشه ای نشسته و در نماز شركت نكرده بود؛ پس از وی پرسيد: «مَا مَنَعَكَ يَا فُلانُ أَنْ تُصَلِّيَ مَعَ الْقَوْمِ»: «ای فلانی، چه چیزی تو را نماز خواندن با مردم بازداشت؟» وی گفت: من جنب شده ام (و نياز به غسل دارم) اما آب نیست. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «عَلَيْكَ بِالصَّعِيدِ فَإِنَّهُ يَكْفِيكَ»: «با خاک تيمم كن. همين برايت كافی است». كاروان دوباره براه خود ادامه داد. این بار مردم از تشنگی نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم شكايت كردند. و رسول الله صلى الله عليه وسلم علی و يكی ديگر از صحابه را صدا زد و فرمود: «اذْهَبَا فَابْتَغِيَا الْمَاءَ»: «برويد آب پيدا كنيد». آن دو نفر به جستجوی آب رفتند. در راه، زنی را ديدند كه دو مشک بزرگ و پر از آب را بر شتری حمل می كرد و خود نيز سوار آن بود. از او پرسيدند: آب ها را از كجا آورده ای؟ زن گفت: ديروز همين موقع در محل آب بودم و از آنجا بسوی خانه براه افتادم. مردان ما اينجا نيستند. گفتند: با ما بيا. گفت: كجا؟ گفتند: نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم. زن گفت: همان كسی كه درباره او می گويند از دين خود برگشته است؟ گفتند: آری، نزد همان كسی كه درباره او چنين می انديشی. پس حركت كن. سرانجام، او را نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم آوردند و ماجرا را برای ایشان بازگو كردند. (عمران) می گويد: از آن زن خواستند كه از شتر پياده شود. و رسول الله صلى الله عليه وسلم ظرف آبی طلبيد و از دهانه هر دو مشک، درآن ظرف آب ريخت. سپس دهانه ی بزرگ مشک ها را بست و دهانه كوچک آنها را باز كرد و اعلام فرمود كه: آب بنوشيد و شترها و اسب ها را نيز آب دهيد. تمام كاروان آب نوشيدند و به شتران خود نيز آب دادند. و در پايان به آن يک نفر كه جُنُب بود، ظرف آبی داده شد و رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «اذْهَبْ فَأَفْرِغْهُ عَلَيْكَ»: «برو و با این آب ها غسل کن». آن زن همچنان ايستاده بود و آنچه را كه بر سر مشكهای آبش می آوردند، نظاره می كرد. راوی می گويد: سوگند به الله كه آب مشك ها تمام شد ولی ما می ديديم كه مشك ها، پر تر از قبل بود. پس از آن، رسول الله صلى الله عليه وسلم دستورداد تا چيزی برای آن زن جمع آوری كنند. صحابه، مقداری آرد، خرما و سويق برای او جمع آوری کردند و آنها را در پارچه ای بستند. آنگاه، دوباره زن را سوار شتر كرده، مواد غذایی ياد شده را روی شتر و در جلوی او نهادند. رسول الله صلى الله عليه وسلم خطاب به آن زن فرمود: «تَعْلَمِينَ مَا رَزِئْنَا مِنْ مَائِكِ شَيْئًا وَلَكِنَّ اللَّهَ هُوَ الَّذِي أَسْقَانَا»: «تو خود ديدی كه ما چيزی از آب مشك های تو را كم نكرديم و پروردگار ما، ما را سيراب نمود». وقتی آن زن نزد خانواده اش رفت و دیر کرده بود، از او پرسيدند: چرا دير كردی؟ گفت: چيز شگفت انگيزی ديدم. در مسير راه دو مرد جلوی مرا گرفتند و پيش كسی بردند كه وی را صابئی و از دین برگشته می گویند. آن شخص چنين و چنان كرد. به الله سوگند كه او يا بزرگترين جادوگر ميان اين و آن است - و با انگشت سبابه و وسط خود به آسمان اشاره نمود، یعنی بین زمين و آسمان - و يا پيامبر بر حق الله می باشد. راوی می گويد: مسلمانان بعدها به دهكده های اطراف يورش می بردند اما به روستای آن زن تعرض نمی كردند. چنین بود که روزی آن زن به مردان طايفه خود گفت: مسلمانان عمداً به شما تعرض نمی كنند. آيا باز هم درباره ی اسلام، شک و ترديد داريد؟! سرانجام تمام مردم طايفه به پيروی از آن زن مسلمان شدند.
متفق علیهاین حدیث شریف بیانگر برخی از احکام و معجزاتی است که برای صحابه رضوان الله علیهم آشکار شد؛ 1- صحابه در سفری بودند که خواب بر آنها غلبه نمود و وقت نماز صبح خارج شد. بنابراین رسول الله صلی الله علیه وسلم برای آنان توضیح داد که در چنین حالتی باید برای بجا آوردن قضای نماز فوت شده مبادرت ورزید و آن را به تاخیر نینداخت. 2- یکی از صحابه جنب شد، اما چون آبی به همراه کاروان نبود، رسول الله صلی الله علیه سلم به او دستور داد تا تیمم کند؛ و به این ترتیب روشن شد که در صورت نبود آب، تیمم جایگزین غسل می باشد. 3- مورد دیگر آشکار شدن یکی از معجزه های رسول الله صلی الله علیه وسلم است؛ چنانکه مردم به شدت تشنه بودند و نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفته و این مساله را در نبود آب مطرح نمودند. بنابراین رسول الله صلی الله علیه وسلم دو نفر را در جستجوی آب می فرستد که آبی نمی یابند، فقط با زنی برخورد می کنند که دو مشک آب به همراه دارد. پس او را نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم می برند. و ایشان مشک آب را گرفته و دعا می کند و آب از آن جاری می شود و صحابه از آب آن استفاده می کنند حتی به مرد جنب نیز آب می دهند تا با آن غسل نماید. سپس آن زن مشک های خود را که گویا از قبل نیز پُرتر است، می گیرد و رسول الله صلی الله علیه وسلم دستور می دهد برای او غذا و خوراکی جمع شود و همین امر باعث می شود که بعدها این زن و قومش مسلمان شوند.