





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از عایشه رضی الله عنها روایت است که می گوید: وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم از خندق بازگشت و سلاحش را گذاشت و غسل نمود، جبریل علیه السلام نزد ایشان آمده و گفت: «سلاح را بر زمين گذاشته ای؟! به الله سوگند ما هنوز سلاح بر زمين نگذاشته ایم، به سوی آنها خارج شو». پس رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «فإلى أيْنَ؟»: «به كجا؟». جبریل گفت: آنجا؛ و به سوی بنی قريظه اشاره نمود. در نتیجه رسول الله صلی الله علیه وسلم به سمت آنان خارج شد.
متفق علیهوقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم از غزوه خندق که همان غزوه احزاب است، بازگشت و الله او را بر کافران قریش و یاران شان پیروز گردانده بود، وارد خانه اش شد و سلاح را بر زمین نهاد و بخاطر گرد و غبار حاصل از نبرد، غسل کرد. در این هنگام جبریل علیه السلام نزد ایشان آمده و گفت: تو سلاحت را بر زمین گذاشته ای درحالی که هنوز ملائکه سلاح شان را بر زمین ننهاده اند؛ سپس به ایشان فرمان داد تا برای جنگ با بنی قریظه خارج شود؛ بنی قریظه گروهی از یهود بودند که در پیرامون مدینه می زیستند. آنها عهد و پیمان خود با رسول الله صلی الله علیه وسلم را شکستند و به کافران کمک کردند. در نتیجه رسول الله صلی الله علیه وسلم همراه با اصحاب به سمت آنان رفته و با آنان جنگید و الله متعال آنها را بر دشمن شان پیروز گرداند.
از عایشه و ابن عباس رضی الله عنهم روایت است که می گویند: «رسول الله صلی الله علیه وسلم (پس از نبوت) به مدت ده سال در مکه اقامت داشت که در این مدت بر ایشان وحی نازل می شد؛ و ده سال نیز در مدینه اقامت گزید».
به روایت بخاریاین حدیث بیان می دارد که رسول الله صلی الله علیه وسلم پس از نبوت به مدت ده سال در مکه و ده سال در مدینه اقامت داشت و در طی این مدت، تمام قرآن بر ایشان نازل شد. در احادیث دیگر ثابت است که مدت اقامت رسول الله صلی الله علیه وسلم در مکه بعد از نبوت، سیزده سال بوده است. جمع میان این دو چنین است که سه سال از این سیزده سال، دعوت رسول الله صلی الله علیه وسلم پنهانی بود، سپس وحی ادامه یافت و پیاپی نازل می شد. بنابراین کسانی که ده سال را ذکر کرده اند، گویا آن سه سال را در نظر نگرفته اند یا بر همان ده سال اکتفا کرده اند.
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که می گوید: وفدهای (گروه های) زيادی در ماه رمضان نزد معاويه آمدند؛ تا جایی که ما برای يکديگر غذا درست می کرديم. ابوهريره يکی از کسانی بود که ما را بسيار به خانه اش دعوت می نمود. (عبدالله بن رباح می گويد:) من با خود گفتم: آيا من غذايی درست نکنم و مردم را به خانه ام دعوت نکنم؟ پس دستور دادم تا غذایی درست کنند؛ آنگاه عصر همان روز، ابوهريره را ديدم و گفتم: امشب مردم نزد من دعوت هستند. ابوهريره گفت: از من پيشی گرفتی؟ گفتم: بله. و اينگونه مردم را دعوت کردم. پس ابوهريره گفت: ای گروه انصار! آيا حديثی را که متعلق به شما است برای تان بيان نکنم؟ سپس درباره ی فتح مکه صحبت کرد و گفت: رسول الله صلی الله علیه وسلم به مسيرش ادامه داد تا اينکه به مکه رسيد. ایشان زبير را بر یک سمت لشکر و خالد را بر سمت دیگر آن گمارد. و ابوعبيده را به عنوان فرمانده افراد بدون زره تعيين فرمود. آنها راه رودخانه را در پيش گرفتند و رسول الله صلی الله علیه وسلم هم در يکی از گردان ها بود. در اين اثنا، رسول الله صلی الله علیه وسلم نگاهی به لشکر انداخت و مرا ديد و فرمود: «ای ابوهريره!» گفتم: لبيک يا رسول الله! فرمود: «لا يَأْتِيني إلَّا أنصارِيّ»: «جز انصار کسی نزد من نیاید». - در روایت دیگری آمده است: «اهْتِفْ لي بالأنصار»: «انصار را صدا بزنيد تا نزد من بيايند»-. به هر حال، انصار اطراف رسول الله صلی الله علیه وسلم جمع شدند. قريش هم دسته هایی از قبايل مختلف و هواداران شان را جمع کردند و گفتند: اينها را جلو می کنيم؛ اگر فتح کردند و غنيمتی بدست آوردند، ما با آنها شريک هستيم. و اگر شکست خوردند، ما خواسته ی مسلمانان را بر آورده می سازيم. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «تَرون إلى أوْباش قريش، وأتباعهم»: «هواداران قريش را می بينيد». آنگاه با زدن يک دست به دست ديگرش تفهيم کرد که آنان را به قتل برسانيد و فرمود: «حتى تُوافوني بالصَّفا»: «تا اينکه در صفا به من ملحق شويد». راوی می گويد: آنگاه ما به راهمان ادامه داديم و هرکس از ما که می خواست فردی از مشرکين را به قتل برساند، تصميمش را بدون هيچگونه درنگی عملی می نمود. سپس ابوسفيان آمد و گفت: يا رسول الله! جماعت قريش هلاک و ريشه کن گرديد؛ بعد از امروز، قريشی وجود نخواهد داشت. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «مَنْ دَخَلَ دَارَ أَبِي سُفْيَانَ فَهُوَ آمِنٌ»: «هرکس وارد خانه ی ابوسفيان شود، در امان است». پس انصار به يکديگر گفتند: رسول الله صلی الله علیه وسلم تحت تأثير وطن دوستی و شفقت به قبيله اش قرار گرفته است. ابوهريره می گويد: در اين هنگام وحی نازل شد. و چون وحی نازل می شد بر ما پنهان نمی ماند و هنگامی که وحی می آمد هيچيک از ما به رسول الله صلی الله علیه وسلم نگاه نمی کرد تا اينکه نزول وحی به پايان می رسيد. هنگامی که نزول وحی به پايان رسيد، رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «يا مَعْشر الأنصار»: «ای گروه انصار». انصار گفتند: لبيک (آماده ی خدمتيم) يا رسول الله. فرمود: «قُلْتُمْ: أَمَّا الرَّجُلُ فَأَدْرَكَتْهُ رَغْبَةٌ فِي قَرْيَتِهِ؟»: «شما گفته ايد که اين مرد، تحت تأثير شهرش قرار گرفته است؟» انصار گفتند: بله، اين سخن گفته شده است. فرمود: «كَلاَّ، إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ وَرَسُولُهُ، هَاجَرْتُ إِلَى اللَّهِ وَإِلَيْكُمْ، وَالْمَحْيَا مَحْيَاكُمْ، وَالْمَمَاتُ مَمَاتُكُمْ»: «هرگز چنين نيست؛ من بنده و فرستاده ی الله هستم؛ بسوی الله و شما هجرت نمودم و زندگی و مرگ من با شما خواهد بود». انصار با شنيدن اين سخن گريه کنان نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمدند و گفتند: سوگند به الله که ما اين سخنان را از فرط محبت به الله و پيامبرش به زبان آورديم. (چرا که نمی خواستيم رسول الله صلی الله علیه وسلم را از دست بدهيم.) رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «إِنَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ يُصَدِّقَانِكُمْ وَيَعْذِرَانِكُمْ»: «الله و رسولش شما را تصديق می کنند و عذر شما را می پذيرند». بعد از آن، مردم به خانه ی ابوسفيان روی آوردند و برخی ديگر هم وارد خانه های خود شدند و درها را بستند. و رسول الله صلی الله علیه وسلم همچنان به پيشروی اش ادامه داد تا اينکه به حجر الاسود رسيد؛ نخست، حجر الاسود را لمس کرد؛ سپس به طواف خانه پرداخت. آنگاه نزد بتی که کنار خانه ی کعبه قرار داشت و قريش آن را عبادت می کرد، آمد و با کمانی که قسمت کجی آن را گرفته بود، به چشم آن بت زد و فرمود: «جاء الحقُّ وزَهَقَ الباطلُ» [إسراء: 81] «حق آمد و باطل از بين رفت.» و بعد از طواف، به سمت صفا حرکت کرد و بالای آن رفت و به کعبه نگاه کرد و دست هايش را بلند نمود و حمد و ثنای الله متعال را گفت و بسيار دعا نمود.
به روایت مسلمابوهریره رضی الله عنه حکایت می کند که: در ماه رمضان گروه های زیادی از مردم نزد معاويه بن ابی سفیان در شام می آمدند؛ و مردم برای يکديگر غذا درست می کردند و همگی از آن غذا می خوردند. ابوهريره رضی الله عنه يکی از کسانی بود که زیاد غذا درست می کرد و مردم را به خانه اش دعوت می نمود. عبدالله بن رباح تصمیم گرفت غذایی درست نموده و مردم را به آن دعوت کند. پس با ابوهریره برخورد نموده و به او می گوید: شما را امشب به صرف غذا دعوت می کنم. و ابوهریره رضی الله عنه به او می گوید: از من پيشی گرفتی. وقتی مردم گرد آمدند، ابوهريره رضی الله عنه به افراد حاضر می گوید: ای گروه انصار! آيا حديثی را که متعلق به شما است برای تان بيان نکنم؟ بنابراین داستان فتح مکه را برای آنها ذکر می کند؛ اینکه رسول الله صلی الله علیه وسلم از مدینه به سمت مکه به راه افتاد، درحالی که زبیر بن عوام رضی الله عنه را فرمانده یک قسمت از سپاه و خالد بن ولید رضی الله عنه را فرمانده بخش دیگر قرار داد. و ابوعبيده بن جراح را به عنوان فرمانده ی افراد بدون زره تعيين فرمود. آنها راه رودخانه را در پيش گرفتند و رسول الله صلی الله علیه وسلم هم در يکی از گردان ها در وسط سپاه بود. در اين اثنا، رسول الله صلی الله علیه وسلم نگاهی به لشکر می اندازد و ابوهریره را می بیند و به او دستور می دهد که انصار را نزد ایشان فرا خواند و فقط انصار گرد ایشان جمع شوند. و قريش هم دسته هایی از قبايل مختلف و هواداران شان را جمع کردند و آنها را برای جنگ تجهیز نمودند و در جلوی لشکر قرار دادند و گفتند: اينها را جلو قرار می دهیم؛ اگر فتح کردند و غنيمتی بدست آوردند، ما با آنها شريک هستيم. و اگر شکست خوردند، ما خواسته ی محمد را بر آورده می سازيم. رسول الله صلی الله علیه وسلم به اصحابش دستور داد تا هوادارانی را که قریش گردآورده بودند، به قتل برسانند و در کوه صفا در مکه به ایشان ملحق شوند. صحابه نیز چنین کرده و آنان را در هم کوبیدند چنانکه هیچیک از آنها نمی توانست خود را از قتل نجات دهد. این بود که ابوسفیان آمده و گفت: يا رسول الله! جماعت قريش هلاک و ريشه کن گرديد. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «هرکس وارد خانه ی ابوسفيان شود، در امان است». انصار به يکديگر گفتند: رسول الله صلی الله علیه وسلم تحت تأثير وطن دوستی و شفقت به قبيله اش قرار گرفته است. یعنی: وقتی آنها مهربانی ایشان با اهل مکه را مشاهده نمودند و دیدند که رسول الله صلی الله علیه وسلم از قتل و کشتار آنها دست برداشته است، گمان کردند که می خواهد به مکه بازگشته و دوباره در آنجا ساکن شود و آنها را در مدینه برای همیشه ترک گوید؛ و این مساله بر آنان گران آمد. در اين هنگام وحی نازل شد و رسول الله صلی الله علیه وسلم به آنها گفت: شما چنین و چنان گفتید. گفتند: بله ما چنین گفتیم. و این از جمله معجزه های پیامبر است و چون وحی بر رسول الله صلی الله علیه وسلم نازل می شد، این مسئله بر صحابه پوشیده نمی ماند و آنها چشم های خود را به رسول الله صلی الله علیه وسلم نمی دوختند تا اینکه وحی به پایان برسد. وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم چیزهایی را که گفته بودند، به آنها گفت، در واقع به آنها فهماند که او پیامبر بر حق الله است و وحی او را از امور غیبی چون این ماجرا و جز آن با خبر می کند، پس آنها باید نسبت به آنچه به ایشان می گوید، در همه حال اطمینان داشته باشند، زیرا او بنده و رسول الله است. سپس به آنها اطمینان می دهد که بسوی الله و به سرزمین آنها مهاجرت نموده تا در آنجا بماند و مسکن گزیند، پس آن را ترک نخواهد کرد و از هجرتی که برای الله متعال کرده، بازنخواهد گشت، بلکه او در زندگی و مرگ ملازم و همراه آنها خواهد بود. پس جز در میان آنها زندگی نخواهد کرد و جز در کنار آنها نخواهد مرد. و این نیز از معجزات ایشان است. وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم این سخنان را به آنها گفتند، انصار به گریه افتادند و معذرت خواهی نمودند و گفتند: سوگند به الله که ما اين سخنان را از فرط محبت به تو و همنشینی با تو و بودنت در میان ما به زبان آورديم، تا همچنان از تو بهره ببریم و به تو تبرک جوییم و تو ما را به راه راست هدایت نمایی؛ چنانکه الله متعال می فرماید: «وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ» [شوری: 52] «و تو به راه راست فرا می خوانی». پس رسول الله صلی الله علیه وسلم به ایشان خبر داد که الله و رسولش آنها را تصديق می نمايند و عذر آنها را می پذيرند. وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: "هرکس به خانه ابوسفیان برود در امان است" مردم به خانه ی ابوسفيان روی آوردند و برخی ديگر هم وارد خانه های خود شدند و درها را بستند. و رسول الله صلی الله علیه وسلم همچنان به پيشروی اش ادامه داد تا اينکه به حجر الاسود رسيد؛ نخست، حجر الاسود را لمس کرد؛ سپس به طواف خانه پرداخت. آنگاه نزد بتی که کنار خانه ی کعبه قرار داشت و قريش آن را عبادت می کرد، آمد و با کمانی که قسمت کجی آن را گرفته بود، به چشم آن بت زد و فرمود: «جاء الحقُّ وزَهَقَ الباطلُ» [الإسراء: 81] «حق آمد و باطل از بين رفت». و بعد از طواف، به سمت کوه صفا حرکت کرد و بالای آن رفت به کعبه نگاه کرد و دست هايش را بلند کرد و حمد و ثنای الله متعال را گفت و بسيار دعا نمود.
از سلمة بن اکوع رضی الله عنه روایت است که می گويد: همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم به غزوه ی حنين رفتيم. هنگامی که با دشمن روبرو شديم، من جلو رفته و از گردنه ای بالا رفتم. مردی از لشکر دشمن از روبرويم آمد که به سوی او تيراندازی کردم و از نگاهم پنهان شد؛ نمی دانم چه شد. به سوی دشمن نگاه کردم، ديدم که از گردنه ی ديگری سر برآوردند و در برابر صحابه قرار گرفتند. این بود که صحابه فرار کردند. من هم که دو لباس به عنوان ازار و پيراهن پوشيده بودم، شکست خورده و فرار کردم. چون ازارم باز شد، ازار و ردايم را جمع کردم و شکست خورده از کنار رسول الله صلی الله علیه وسلم که بر قاطر شهباء (سفيد همراه سياهی) سوار بود، گذشتم. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «لَقَدْ رَأَى ابْنُ الأَكْوَعِ فَزَعًا»: «ابن اکوع دچار وحشت شده است». هنگامی که دشمن به رسول الله صلی الله علیه وسلم رسيد، ایشان از قاطرش پايين آمد و يک مشت خاک از زمين برداشت و به چهره ی آنان ريخت و فرمود: «شَاهَتِ الْوُجُوهُ»: «اين چهره ها زشت شوند». لذا الله متعال به وسيله ی همين مشت خاک، چشم های همه ی آنان را پر از خاک نمود. درنتيجه، پشت نموده و فرار کردند و اينگونه الله متعال آنها را شکست داد و رسول الله صلی الله علیه وسلم غنايمی را که از آنان بدست آمد، ميان مسلمانان تقسيم کرد.
به روایت مسلمسلمة بن اکوع حکایت می کند که وی به همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم در غزوه ی حنین شرکت داشته است؛ غزوه ای که طی آن رسول الله صلی الله علیه وسلم با دو قبیله ی هوازن و ثقیف وارد جنگ می شود؛ زمانی که لشکر مسلمانان رویاروی دشمن قرار می گیرد، سلمه راهی میان دو کوه را در پیش گرفته و یکی از نیروهای دشمن را دیده و به سوی وی تیراندازی می کند. اما نیروی دشمن از چشم او پنهان می شود و سلمه نمی داند او را کشته است یا نه؛ در این بین کفار از راهی بین دو کوه دیگر آمده و با صحابه روبرو می شوند که در طی آن صحابه شکست خورده و سلمه به همراه آنها عقب نشینی می کند؛ و این در وضعیتی بوده که سلمه دو لباس بر تن داشته است و دو قسمت بالا و پایین بدن خود را پوشانده و به دلیل عجله ای که برای فرار داشته، شلوارش باز شده و هر دو را جمع کرده و پا به فرار می گذارد که در این حین از کنار رسول الله صلی الله علیه وسلم می گذرد که ایشان بر قاطر شهبای خود سوار است و می فرماید: «سلمه بن اکوع دچار ترس شدیدی شده است». به هر حال زمانی که کفار به رسول الله صلی الله علیه وسلم نزدیک می شوند و از هر سو سرازیر می شوند، ایشان از قاطرش پایین آمده و مشتی خاک از زمین بر می دارد و در صورت های آنها می پاشد و می فرماید: «این چهره ها زشت باد». و به این ترتیب الله متعال چشمان همه ی کافران را با همین مشت خاک پر می کند؛ و این سبب فرار کردن آنها شده و الله متعال آنها را شکست می دهد و رسول الله صلی الله علیه وسلم اموالی را که به جای گذاشتند، بین مسلمانان تقسیم می کند.
از علی بن ابی طالب رضی الله عنه روایت است که می گوید: از زمانی که رسول الله صلی الله علیه وسلم صورتم را دست کشید و روز خیبر به هنگام سپردن پرچم به من، آب دهانش را در چشمانم مالید، هیچگاه نه چشمم درد گرفت و نه سر درد شدم.
به روایت ابویعلی - به روایت احمددر غزوه ی خیبر، علی بن ابی طالب رضی الله عنه از دردی که در چشمش داشت نالان بود که رسول الله صلی الله علیه وسلم او را فراخواند و صورتش را دست کشید و آب دهانش را در چشمان وی قرار داد و به اذن الله متعال شفا یافت؛ سپس پرچم را به او سپرد و الله متعال قلعه ی خیبر را بر او گشود و فتح آن حاصل شد؛ و علی رضی الله عنه خبر می دهد که از وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم صورتش را دست کشیده و آب دهانش را در غزوه ی خیبر در چشمان وی قرار داده، هیچگاه دچار چشم درد و سردرد نشده است؛ و این معجزه ی آشکاری از رسول الله صلی الله علیه وسلم می باشد.
از ابوالعلاء بن عمیر رضی الله عنه روایت است که می گوید: وقتی قتاده بن ملحان در بستر مرگ بود، نزد او بودم که مردی از دورترین فاصله از خانه عبور کرد؛ ابوالعلاء می گوید: او را در چهره ی قتاده دیدم. وی می گوید: وقتی به او نگاه می کردم گویا در چهره اش روغن است. رسول الله صلی الله علیه وسلم چهره اش را دست کشیده بود.
به روایت احمدوقتی قتاده بن ملحان رضی الله عنه در بستر مرگ قرار می گیرد، ابوالعلاء بن عُمیر نزد وی می باشد که مردی از مکانی دور از خانه عبور می کند و ابوالعلاء او را در چهره ی قتاده می بیند. گویا چهره اش همچون آینه بود. و چون به صورت وی نگاه می کند از صفا و روشنی و درخششی که دارد، گویا به صورتش روغن مالیده اند؛ و این به خاطر آن بود که رسول الله صلی الله علیه وسلم صورت قتاده را دست کشیده بود. و این صفا و درخشش و روشنی به برکت دست کشیدن رسول الله صلی الله علیه وسلم به چهره ی او بود.
از علی بن ابی طالب رضی الله عنه روایت است که وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم را غسل می داده، در جستجوی چیزهایی بوده که به هنگام غسل از مرده های دیگر دیده می شود؛ اما چیزی نیافته است، لذا گفته است: «پدرم به فدایت که چه پاکی؛ در زنده بودن پاک بودی و چون از دنیا رفتی پاکی».
به روایت ابن ماجهزمانی که علی رضی الله عنه رسول الله صلی الله علیه وسلم را غسل می دهد، دقت می کند آیا از ایشان هم مانند سایر مردگان ادرار یا مدفوع یا چیزهای مشابهی خارج می شود یا نه؛ چون درنتیجه ی آزاد و رها شدن مفاصل، این اتفاق برای مرده می افتد. اما چیزی نمی یابد، لذا می گوید: ای رسول خدا، پدرم به فدایت باد؛ تو چه پاکی؛ در زنده بودن پاک بودی و وقتی فوت شدی همچنان پاکی.
از عایشه رضی الله عنها روایت است که می گوید: رشکی که بر خديجه بردم، بر هيچيک از همسران رسول الله صلى الله عليه وسلم نبردم؛ گرچه هرگز او را نديده بودم. هرگاه رسول الله صلى الله عليه وسلم گوسفندی سر می بُريد، می فرمود: «أَرْسِلُوا بِهَا إِلى أَصْدِقَاءِ خَدِيجةَ»: «آن را برای دوستان خديجه بفرستيد». عایشه رضی الله عنها می گوید: روزی ناراحت شدم و گفتم: خدیجه؛ (همیشه ستایش خدیجه است!) رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «إِنِّي قَدْ رُزِقْتُ حُبَّهَا»: «محبت او به من روزی شده است».
به روایت مسلمعایشه رضی الله عنها خبر می دهد که بر هیچیک از همسران رسول الله صلی الله علیه وسلم مانند خدیجه رضی الله عنها رشک نبرده است؛ با اینکه خدیجه قبل از اینکه عایشه با رسول الله صلی الله علیه وسلم ازدواج کند، از دنیا رفته بود؛ و چون رسول الله صلی الله علیه وسلم گوسفندی را ذبح می کرد، از آن برای دوستان خدیجه می فرستاد؛ باری عایشه رضی الله عنها از رسول الله صلی الله علیه وسلم ناراحت شده و به ایشان می گوید: زیاد از خدیجه یاد می کند. و رسول الله صلی الله علیه وسلم خبر می دهد که الله متعال محبت خدیجه را روزی ایشان کرده است.
از عاصم احول از عبدالله بن سرجس رضی الله عنه روایت است که می گوید: به رسول الله صلی الله علیه وسلم گفتم: ای رسول خدا، الله تو را بیامرزد. ایشان فرمود: «وَلَك»: «و تو را نیز بیامرزد».عاصم می گوید: به عبدالله گفتم: آیا رسول الله صلی الله علیه وسلم برای تو طلب آمرزش نمود؟ گفت: بله. و برای تو نیز همچنین. سپس این آیه را تلاوت کرد: «وَاسْتَغْفِرْ لِذَنبِكَ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ» [محمد: 19] «و برای گناه خویش و [گناهِ] مردان و زنان مؤمن آمرزش بخواه».
به روایت نسائی - به روایت مسلمعبدالله بن سرجس رضی الله عنه خبر می دهد که برای رسول الله صلی الله علیه وسلم دعای مغفرت نمود؛ و رسول الله صلی الله علیه وسلم نیز در مقابل برای او دعای مغفرت و آمرزش کرد. سپس عاصم احول از عبدالله بن سرجس رضی الله عنه می پرسد: آیا رسول الله صلی الله علیه وسلم نیز برای تو تقاضای آمرزش نمود؟ عبدالله می گوید: بله، برای تو نیز درخواست آمرزش کرد؛ سپس در تایید گفته ی خویش به این فرموده الله متعال به رسولش استناد نمود که می فرماید: «وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَلِلمُؤْمِنِينَ وَالمُؤْمِنَاتِ» [محمد: 19] «و برای گناه خویش و [گناهِ] مردان و زنان مؤمن آمرزش بخواه».