





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از عایشه امالمؤمنین رضیاللهعنها روایت است که گفت: «أَوَّلُ مَا بُدِئَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مِنَ الْوَحْيِ الرُّؤْيَا الصَّالِحَةُ فِي النَّوْمِ، فَكَانَ لَا يَرَى رُؤْيَا إِلَّا جَاءَتْ مِثْلَ فَلَقِ الصُّبْحِ، ثُمَّ حُبِّبَ إِلَيْهِ الْخَلَاءُ، وَكَانَ يَخْلُو بِغَارِ حِرَاءٍ فَيَتَحَنَّثُ فِيهِ -وَهُوَ التَّعَبُّدُ- اللَّيَالِيَ ذَوَاتِ الْعَدَدِ قَبْلَ أَنْ يَنْزِعَ إِلَى أَهْلِهِ، وَيَتَزَوَّدُ لِذَلِكَ، ثُمَّ يَرْجِعُ إِلَى خَدِيجَةَ فَيَتَزَوَّدُ لِمِثْلِهَا، حَتَّى جَاءَهُ الْحَقُّ وَهُوَ فِي غَارِ حِرَاءٍ، فَجَاءَهُ الْمَلَكُ فَقَالَ: اقْرَأْ، قَالَ: «مَا أَنَا بِقَارِئٍ» قَالَ: «فَأَخَذَنِي فَغَطَّنِي حَتَّى بَلَغَ مِنِّي الْجَهْدَ ثُمَّ أَرْسَلَنِي، فَقَالَ: اقْرَأْ، قُلْتُ: مَا أَنَا بِقَارِئٍ، فَأَخَذَنِي فَغَطَّنِي الثَّانِيَةَ حَتَّى بَلَغَ مِنِّي الْجَهْدَ ثُمَّ أَرْسَلَنِي، فَقَالَ: اقْرَأْ، فَقُلْتُ: مَا أَنَا بِقَارِئٍ، فَأَخَذَنِي فَغَطَّنِي الثَّالِثَةَ ثُمَّ أَرْسَلَنِي، فَقَالَ: {اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ}»، [العلق:1-3] فَرَجَعَ بِهَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَرْجُفُ فُؤَادُهُ، فَدَخَلَ عَلَى خَدِيجَةَ بِنْتِ خُوَيْلِدٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، فَقَالَ: «زَمِّلُونِي، زَمِّلُونِي» فَزَمَّلُوهُ حَتَّى ذَهَبَ عَنْهُ الرَّوْعُ، فَقَالَ لِخَدِيجَةَ وَأَخْبَرَهَا الْخَبَرَ: «لَقَدْ خَشِيتُ عَلَى نَفْسِي» فَقَالَتْ خَدِيجَةُ: كَلَّا وَاللَّهِ مَا يُخْزِيكَ اللَّهُ أَبَدًا، إِنَّكَ لَتَصِلُ الرَّحِمَ، وَتَحْمِلُ الْكَلَّ، وَتَكْسِبُ الْمَعْدُومَ، وَتَقْرِي الضَّيْفَ، وَتُعِينُ عَلَى نَوَائِبِ الْحَقِّ، فَانْطَلَقَتْ بِهِ خَدِيجَةُ حَتَّى أَتَتْ بِهِ وَرَقَةَ بْنَ نَوْفَلِ بْنِ أَسَدِ بْنِ عَبْدِ الْعُزَّى، ابْنَ عَمِّ خَدِيجَةَ، وَكَانَ امْرَأً تَنَصَّرَ فِي الْجَاهِلِيَّةِ، وَكَانَ يَكْتُبُ الْكِتَابَ الْعِبْرَانِيَّ، فَيَكْتُبُ مِنَ الْإِنْجِيلِ بِالْعِبْرَانِيَّةِ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَكْتُبَ، وَكَانَ شَيْخًا كَبِيرًا قَدْ عَمِيَ، فَقَالَتْ لَهُ خَدِيجَةُ: يَا ابْنَ عَمِّ، اسْمَعْ مِنَ ابْنِ أَخِيكَ، فَقَالَ لَهُ وَرَقَةُ: يَا ابْنَ أَخِي، مَاذَا تَرَى؟ فَأَخْبَرَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ خَبَرَ مَا رَأَى، فَقَالَ لَهُ وَرَقَةُ: هَذَا النَّامُوسُ الَّذِي نَزَّلَ اللَّهُ عَلَى مُوسَى، يَا لَيْتَنِي فِيهَا جَذَعًا، لَيْتَنِي أَكُونُ حَيًّا إِذْ يُخْرِجُكَ قَوْمُكَ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «أَوَ مُخْرِجِيَّ هُمْ؟»، قَالَ: نَعَمْ، لَمْ يَأْتِ رَجُلٌ قَطُّ بِمِثْلِ مَا جِئْتَ بِهِ إِلَّا عُودِيَ، وَإِنْ يُدْرِكْنِي يَوْمُكَ أَنْصُرْكَ نَصْرًا مُؤَزَّرًا. ثُمَّ لَمْ يَنْشَبْ وَرَقَةُ أَنْ تُوُفِّيَ، وَفَتَرَ الْوَحْيُ». یعنی: «اولین چیزی که وحی با آن بر رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم آغاز شد، رؤیای صالحه در خواب بود. ایشان هیچ رؤیایی نمیدیدند مگر آنکه مانند سپیدهدم [روشن و واضح] به وقوع میپیوست. سپس خلوتگزینی نزد ایشان محبوب گشت و در غار حراء خلوت میکردند و شبهایی چند در آن به عبادت میپرداختند، پیش از آنکه به نزد خانوادهٔ خود بازگردند. برای این کار توشه برمیداشتند، سپس به نزد خدیجه بازمیگشتند و برای [ماندن به] همان اندازه [دوباره] توشه برمیداشتند. تا اینکه درحالیکه در غار حراء بودند، حق بر ایشان فرود آمد. پس فرشته نزدشان آمد و گفت: بخوان. ایشان فرمودند: «من خواندن نمیدانم». [پیامبر] فرمودند: «پس مرا گرفت و چنان فشرد تا به نهایتِ توانم رسیدم، سپس رهایم کرد و گفت: بخوان. گفتم: من خواندن نمیدانم. پس دوباره مرا گرفت و فشرد تا به نهایتِ توانم رسیدم، سپس رهایم کرد و گفت: بخوان. گفتم: من خواندن نمیدانم. پس برای بار سوم مرا گرفت و فشرد، سپس رهایم کرد و گفت: {اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ} [علق: ۱-۳] (بخوان به نام پروردگارت که آفرید انسان را از خون بستهای آفرید بخوان و پروردگار تو گرامیترین است)». پس رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم با این [آیات] بازگشتند در حالی که قلبشان میلرزید. بر خدیجه دختر خویلد رضیاللهعنها وارد شدند و فرمودند: «مرا بپوشانید، مرا بپوشانید». پس او را پوشاندند تا آنکه ترس از ایشان برطرف شد. آنگاه ماجرا را برای خدیجه تعریف کردند و فرمودند: «بر جان خود ترسیدم». خدیجه گفت: هرگز! به خدا سوگند، خداوند هرگز تو را خوار نمیکند. تو صلهٔ رحم به جا میآوری، بارِ ناتوان را به دوش میکشی، برای نیازمند کسب [روزی] میکنی، از میهمان پذیرایی میکنی و در برابر سختیهای حق، [مردم را] یاری میدهی. پس خدیجه ایشان را با خود برد تا نزد ورقة بن نوفل بن اسد بن عبدالعزی، پسرعموی خدیجه، رساند. او مردی بود که در جاهلیت به نصرانیت گرویده بود و خط عبرانی را مینوشت و از انجیل به عبرانی آنچه را خدا میخواست، مینوشت. و او پیرمردی کهنسال بود که نابینا شده بود. خدیجه به او گفت: ای پسرعمو، از برادرزادهات بشنو. ورقه به ایشان گفت: ای برادرزاده، چه میبینی؟ پس رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم آنچه را دیده بودند، به او خبر دادند. ورقه به ایشان گفت: این همان «ناموس» (جبرئیل) است که خداوند بر موسی نازل کرد. ای کاش در آن [زمان دعوتت]، جوان و نیرومند بودم. کاش زنده باشم آنگاه که قومت تو را بیرون میکنند. رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم فرمودند: «آیا آنان مرا بیرون خواهند کرد؟». گفت: آری، هرگز مردی نیامده که مانند آنچه تو آوردهای، بیاورد، مگر آنکه با او دشمنی شده است. و اگر روزِ [دعوتِ] تو به من برسد، تو را به شکل جدی یاری خواهم کرد. سپس دیری نپایید که ورقه از دنیا رفت و وحی برای مدتی قطع شد».
بخارى و مسلم در روايت آن اتفاق دارندامالمؤمنین عایشه رضیاللهعنها خبر دادهاند که اولین نشانههای وحی برای رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم، رؤیاهای صادقه در خواب بود. ایشان هیچ خوابی نمیدیدند، مگر آنکه به روشنیِ سپیدهدم به حقیقت میپیوست. سپس خلوتگزینی نزد ایشان محبوب گشت. ایشان به غار حراء میرفتند و پیش از بازگشت به نزد خانواده، شبهای متعددی را در آن به عبادت میپرداختند و برای این کار با خود توشه برمیداشتند. سپس به نزد امالمؤمنین خدیجه رضیاللهعنها بازمیگشتند و برای مدتی مشابه، دوباره توشه برمیگرفتند. این روند ادامه داشت تا اینکه در غار حراء، حق (وحی) بر ایشان نازل شد. پس فرشته، جبرئیل علیهالسلام، نزد ایشان آمد و گفت: بخوان. پیامبر صلیاللهعلیهوسلم فرمودند: من خواندن نمیدانم. [پیامبر] میفرمایند: پس مرا گرفت و فشرد تا به نهایتِ سختی و مشقت رسیدم، سپس رهایم کرد و گفت: بخوان. گفتم: من خواندن نمیدانم. برای بار دوم مرا گرفت و فشرد تا به نهایتِ سختی و مشقت رسیدم، سپس رهایم کرد و گفت: بخوان. گفتم: من خواندن نمیدانم. برای بار سوم مرا گرفت و فشرد، سپس رهایم کرد و فرمود: {اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ. خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ. اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ} [علق: ۱-۳] (بخوان به نام پروردگارت که آفرید. انسان را از خون بستهای آفرید. بخوان و پروردگار تو گرامیترین است). پیامبر صلیاللهعلیهوسلم با این آیات بازگشتند درحالیکه از ترس مرگ، قلبشان به شدت میلرزید. پس بر همسرشان امالمؤمنین خدیجه دختر خویلد رضیاللهعنها وارد شدند و فرمودند: مرا در جامهای بپیچید، مرا در جامهای بپیچید. پس ایشان را پوشاندند تا ترسشان برطرف شد. آنگاه ماجرا را برای خدیجه تعریف کردند و فرمودند: همانا بر جان خود ترسیدم. خدیجه گفت: هرگز! به خدا سوگند، خداوند هرگز تو را خوار نمیکند. همانا تو صلهٔ رحم به جا میآوری، بارِ ناتوانی را که از ادارهٔ امورش عاجز است به دوش میکشی، برای فقیری که چیزی ندارد کسب [روزی] میکنی؛ به طوری که به مردم چیزی میدهی که نزد دیگران نمییابند، از میهمان پذیرایی میکنی و در برابر سختیهای حق، [مردم را] یاری میدهی. پس خدیجه ایشان را با خود برد تا نزد ورقة بن نوفل بن اسد بن عبدالعزی، پسرعموی خود، رساند. او مردی بود که در دوران جاهلیت، دین خود را رها کرده و نصرانی شده بود. او از انجیل به زبان عبرانی آنچه را خدا میخواست، مینوشت و پیرمردی کهنسال بود که بیناییاش را از دست داده بود. خدیجه به او گفت: ای پسرعمو، از برادرزادهات بشنو. ورقه به ایشان گفت: ای برادرزاده، چه میبینی؟ پس رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم آنچه را دیده بودند، برایش تعریف کردند. ورقه به ایشان گفت: این همان جبرئیل است که خداوند بر پیامبرش موسی علیه السلام نازل کرد. ای کاش در آن [زمان دعوتت] جوان و نیرومند بودم. کاش زنده باشم آنگاه که قومت تو را بیرون میکنند. پیامبر صلیاللهعلیهوسلم فرمودند: آیا آنان مرا بیرون خواهند کرد؟! گفت: آری، هرگز مردی نیامده که مانند آنچه تو آوردهای، بیاورد، مگر آنکه آزار دیده و با او دشمنی شده است. و اگر روزِ [دعوتِ] تو به من برسد، تو را به استواری یاری خواهم کرد. سپس دیری نپایید که ورقه از دنیا رفت و وحی برای مدتی قطع شد.
از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما روایت است که می گوید: رسول الله صلی الله علیه وسلم سریه ای به سوی نجد فرستاد که من نيز همراه آنان بودم. ما شتران و گوسفندانی به غنيمت گرفتيم چنانکه سهم هر کدام از ما دوازده شتر شد. و علاوه بر آن، رسول الله صلی الله علیه وسلم به هر نفر از ما يک شتر جايزه داد.
متفق علیهعبدالله بن عمر رضی الله عنهما خبر می دهد که رسول الله صلی الله علیه وسلم در سریه ای آنها را به سوی نجد فرستاد که غنایم زیادی از شتر و گوسفند به دست آوردند؛ چنانکه به هریک از آنها دوازده شتر رسید؛ و رسول الله صلی الله علیه وسلم علاوه بر این، به هریک از آنها یک شتر بیش از سهم شان عطا نمود.
از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما روایت است که می گوید: روز احد برای شرکت در جنگ، مرا نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم بردند درحالی که چهارده سال داشتم و رسول الله صلى الله عليه وسلم به من اجازه ی شرکت در جنگ نداد؛ و روز جنگ خندق که پانزده ساله بودم، برای شرکت در جنگ مرا نزد رسول الله صلى الله عليه و سلم بردند و ايشان به من اجازه ی شرکت در جنگ داد.
متفق علیهعبدالله بن عمر رضی الله عنهما خبر می دهد که برای شرکت در جنگ احد، او را نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم بردند – و این از باب عرضه نمودن لشکر به امیر و فرمانده بود -؛ جنگ احد در سال سوم هجری بود که در آن زمان ابن عمر چهارده سال سن داشت. و رسول الله صلی الله علیه وسلم به دلیل کوچک بودن وی، درخواست شرکت او در جنگ را رد می کند و نمی پذیرد؛ اما در سال پنجم هجری که جنگ خندق در راه است و ابن عمر پانزده ساله است، به او اجازه ی شرکت در جنگ می دهد. احتمالا ابن عمر در روز احد در ابتدای چهارده سالگی بوده و در روز خندق در پایان پانزده سالگی بوده است.
عبدالله بن عمر رضی الله عنهما روایت می کند: هنگامی که حفصه دختر عمر رضی الله عنها بيوه شد، عمر رضی الله عنه گفت: عثمان بن عفان رضی الله عنه را ديدم و ازدواج با حفصه را به او پيشنهاد کردم و گفتم: اگر بخواهی، حفصه دختر عمر را به ازدواج تو در می آورم. پاسخ داد: در اين باره فکر می کنم. چند شب منتظر ماندم؛ آنگاه عثمان نزدم آمد و گفت: برايم روشن شد که بهتر است فعلاً ازدواج نکنم. سپس ابوبکر را ديدم و به او گفتم: اگر بخواهی حفصه دختر عمر را به ازدواج تو درمی آورم. ابوبکر رضی الله عنه سکوت کرد و پاسخی به من نداد. لذا بيشتر از عثمان، از ابوبکر ناراحت شدم. چند شب منتظر ماندم که پس از آن رسول الله صلى الله عليه وسلم از حفصه خواستگاری کرد و حفصه را به ازدواج ایشان درآوردم. آنگاه ابوبکر مرا ديد و گفت: شاید هنگامی که ازدواج با حفصه را به من پيشنهاد کردی و من پاسخی به تو ندادم، از من ناراحت شدی؟ گفتم: بله. ابوبکر رضی الله عنه گفت: تنها چيزی که مرا از پاسخ دادن به تو باز داشت، اين بود که می دانستم رسول الله صلى الله عليه وسلم از تصميمش درباره ی ازدواج با حفصه سخن گفته است و نمی خواستم راز رسول الله صلى الله عليه وسلم را فاش کنم. البته اگر رسول الله صلى الله عليه وسلم از تصميمش منصرف می شد و با حفصه ازدواج نمی کرد، او را به عنوان همسر می پذيرفتم.
به روایت بخاریدر این حدیث، عبدالله بن عمر رضی الله عنهما خبر می دهد: وقتی حفصه دختر عمر رضی الله با وفات شوهرش خنیس بن حذافه سهمی برادر عبدالله بن حذافه در مدینه بیوه شد - مرگ وی در اثر زخمی بود که در احد برداشته بود؛ وی از جمله اولین نفراتی بود که اسلام آورده و به حبشه هجرت کرد - عمر رضی الله عنه گفت: "عثمان بن عفان را ملاقات نمودم." یعنی بعد از اینکه همسر عثمان، رقیه دختر رسول الله صلی الله علیه وسلم فوت کرده بود، عثمان را ملاقات کردم؛ عمر می گوید: "حفصه را برای ازدواج به او پیشنهاد دادم." چنین رفتاری گویای این مهم است که انسان می تواند ازدواج با دخترش را به فردی نیک و صالح پیشنهاد دهد؛ و به عبارت دیگر از چنین فردی برای دخترش خواستگاری کند. و هیچ ایرادی به آن وارد نیست چنانکه امام بخاری به این مساله اشاره دارد. عمر می گوید: "گفتم: اگر بخواهی حفصه دختر عمر را به ازدواج تو در می آورم." عمر رضی الله عنه با اسلوب شرطی این پیشنهاد را مطرح می کند که به مخاطب آزادی کامل در انتخاب می دهد؛ و سخن گفتن به این شیوه مصداق بیانِ تشویقی و تشویق به پاسخ مثبت می باشد. و از این جهت دخترش را به خود نسبت می دهد و می گوید: «حفصه دختر عمر» تا یادآور شود وی دختر عمری است که او را می شناسی و جایگاهش را می دانی. اما پاسخ عثمان این است: «در این مورد فکر می کنم». یعنی در مورد وضعیت خودم فکر می کنم که آیا الان ازدواج کنم یا مساله ازدواج را فعلا به تاخیر بیندازم. عمر می گوید: چندین شب منتظر پاسخ عثمان ماندم و پس از ملاقات با او گفت: "به این نتیجه رسیدم که فعلا ازدواج نکنم." به این صورت پاسخ داد تا این توهم ایجاد نشود که دیگر هرگز نمی خواهد ازدواج کند؛ کاری که از آن نهی شده است. عمر می گوید: "پس از آن ابوبکر صدیق رضی الله عنه را دیدم و به او گفتم: اگر بخواهی حفصه دختر عمر را به ازدواج تو در می آورم؛ که ابوبکر ساکت شد." ابوبکر عمدا پاسخی نداد و دلیل محکمی برای این رفتار داشت. عمر می گوید: "از ابوبکر بسیار بیشتر از عثمان ناراحت شدم." چون عثمان پاسخی به پیشنهادش داد اما ابوبکر صدیق هیچ پاسخی نداد. "چندین شب منتظر ماندم که رسول الله صلی الله علیه وسلم از حفصه خواستگاری نمود و او را به ازدواج ایشان درآوردم. و پس از آن ابوبکر مرا دید." یعنی بعد از اینکه حفصه را به ازدواج رسول الله صلی الله علیه وسلم درآوردم و دیگر ممنوعیتی برای بیان حقیقت نبود، ابوبکر به دیدارم آمد و جهت بیان عذرش در عدم پاسخگویی به عمر و به دست آوردن دل او گفت: «شاید». و از این کلمه استفاده کرد چون به اخلاق نیک عمر اعتماد داشت و می دانست که به این سبب ناراحت نمی شود. اما اینکه عمر ناراحت شد، بر حسب سرشت و طبیعت آدمی بود. ابوبکر گفت: "شاید هنگامی که ازدواج با حفصه را به من پيشنهاد کردی و من پاسخی به تو ندادم، از من ناراحت شدی؟". و عمر گفت: بله ناراحت شدم. و این پاسخ عمر، هم خبر از واقعیت بود و هم راستگویی. این بود که ابوبکر صدیق گفت: "تنها چيزی که مرا از پاسخ دادن به تو باز داشت، اين بود که می دانستم رسول الله صلى الله عليه وسلم از تصميمش درباره ی ازدواج با حفصه سخن گفته است". یعنی من می خواستم با حفصه ازدواج کنم؛ شاید رسول الله صلی الله علیه وسلم در حضور ابوبکر و نه هیچکس دیگری، از تمایل خود به خواستگاری از حفصه سخن گفته باشد و به همین دلیل ابوبکر آن را رازی ذکر می کند که افشای آن روا نیست. بنابراین می گوید: "نمی خواستم راز رسول الله صلى الله عليه وسلم را فاش کنم". یعنی نمی خواستم سخنی را که با من در میان گذاشته بود، آشکار کنم. "البته اگر رسول الله صلى الله عليه وسلم از تصميمش منصرف می شد و با حفصه ازدواج نمی کرد، او را به عنوان همسر می پذيرفتم" چون در این صورت خواستگاری از کسی که رسول الله صلی الله علیه وسلم در مورد او سخن گفته، برای کسی که در جریان بوده، حرام است. و این حاوی درس تربیتی برای مسلمانان می باشد که شایسته و لازم است راز دیگران پنهان بماند و در پنهان نمودن آن مبالغه صورت گیرد و نباید در مورد آن به گونه ای سخن گفته شود که منجر به فاش شدن بخشی از آن گردد.
از سائب بن یزید رضی الله عنه روایت است که می گوید: هنگامی که رسول الله صلى الله عليه وسلم از غزوه ی تبوک بازگشت، مردم به استقبالش رفتند؛ من نيز با عده ای از کودکان در "ثنيه الوداع" با ایشان ديدار کردم. در روايت بخاری آمده است: با کودکان برای استقبال از رسول الله صلى الله عليه وسلم به "ثنيه الوداع" رفتيم.
به روایت بخاری - به روایت ابوداوودسائب بن یزید رضی الله عنهما خبر می دهد هنگامی که رسول الله صلی الله علیه وسلم از غزوه ی تبوک بازگشت، مردم - از جمله کسانی که در این غزوه شرکت نکردند و عذر داشتند و آنها که عذری نداشتند - برای استقبال از ایشان به ثنیة الوداع رفتند که در این میان سائب بن یزید همراه کودکان مدینه برای دیدار رسول الله صلی الله علیه وسلم خارج می شود.
از ابوموسی رضی الله عنه روایت است که می گوید: با رسول الله صلى الله عليه وسلم به غزوه ای رفتيم؛ ما - اشعری ها - شش نفر بوديم و يک شتر داشتيم که به نوبت بر آن سوار می شديم. از اين رو پاهای مان زخمی شد؛ پاهای من نيز زخمی گرديد و ناخن هايم افتاد. لذا پاهای مان را با تکه های پارچه می بستيم. به همين سبب اين غزوه «ذات الرقاع» ناميده شد. ابوبرده می گويد: نخست ابوموسی اين حديث را بيان می کرد؛ اما بعدها بيان آن را ناپسند می دانست و می گفت: من اين کار را نکردم که آن را بازگو کنم. گويا دوست نداشت چيزی از عملش را فاش کند.
متفق علیهابوموسی رضی الله عنه با رسول الله صلی الله علیه وسلم و عده ای از صحابه جهت غزوه ای همراه می شود؛ تعداد اشعری ها در این غزوه شش نفر بوده که یک شتر داشتند و به نوبت بر آن سوار می شدند؛ یکی از آنها مسافتی را سوار می شد و وقتی نوبتش به پایان می رسید، دیگری سوار می شد؛ و به همین ترتیب نوبتی عمل می کردند تا به مقصد برسند. ابوموسی می گوید: «پاهای ما و پاهای من زخمی شدند و ناخن هایم افتاد». که البته سبب آن پیاده روی در صحرا و مسافت طولانی بود. و چون چیزی نداشتند که با آن پاهای شان را بپوشند و کفش های شان پاره شده بود، پای لخت راه می رفتند. به همین جهت به شدت زخمی شدند اما از طی کردن مسیر باز نایستادند و این مساله منجر به توقف آنها نشد. بلکه حرکت شان را برای روبرو شدن با دشمن ادامه دادند. در ادامه می گوید: پاهای مان را با تکه های پارچه می بستيم. و این یعنی کفش های شان از پیاده روی طولانی پاره شده بود، از این رو پارچه هایی را بر پاهای شان بسته بودند تا آنها را از آسیب دیدن و گرمای زمین حفظ کنند. سپس می گوید: از این جهت که پاهای مان را با تکه های پارچه بسته بودیم، این غزوه "ذات الرقاع" نامیده شد. یعنی این غزوه در جوار رسول الله صلی الله علیه وسلم، بعد از آن غزوه ی ذات الرقاع نامیده شد. و این یکی از اسباب نامگذاری آن بوده است. [رقاع، جمع رقعه است و به وصله يا پينه ای می گويند که بر کفش يا لباس می دوزند.] ابوبرده می گوید: نخست ابوموسی این حدیث را ذکر می کرد اما بعدا بیان آن را ناپسند می دانست و می گفت: من اين کار را نکردم که آن را بازگو کنم. گویا دوست نداشت چيزی از عملش را فاش کند. به عبارت دیگر ابوموسی بعد از بیان این حدیث، آرزو می کرد ای کاش آن را نمی گفت؛ چون با تزکیه و تایید خودش همراه بود. و کتمان عمل صالح برتر از اظهار آن است مگر به دلیل مصلحتی راجح؛ مثلا در مورد کسی که مقتدای دیگران است، اظهار آن بهتر از کتمانش می باشد. و در حدیث دیگری آمده است: «فَأَخْفَاها حَتَّى لا تَعْلَمَ شِمَالُهُ مَا تُنْفِقُ يَمِينُهُ»: «صدقه را چنان پنهان کند که دست چپش نداند دست راستش چه صدقه می دهد». متفق علیه
از ابن مسعود رضی الله عنه روایت است که می گويد: يکی از شب ها با رسول الله صلى الله عليه وسلم به نماز ايستادم. رسول الله صلى الله عليه وسلم به قدری قيام را طولانی کرد که تصميم بدی گرفتم. گفته شد: چه تصميمی گرفتی؟ پاسخ داد: تصميم گرفتم بنشينم و رسول الله صلى الله عليه وسلم را تنها بگذارم.
متفق علیهابن مسعود رضی الله عنه شبی را همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم به نماز می ایستد؛ و رسول الله صلی الله علیه وسلم قیام را طولانی می کند و این عادت ایشان بود؛ این قیام طولانی ابن مسعود رضی الله عنه را بی تاب می کند تا جایی که تصمیمی می گیرد که دوست ندارد. چون از وی در مورد تصمیمش پرسیده می شود می گوید: تصمیم گرفتم بنشینم و رسول الله صلی الله علیه وسلم را در قیام تنها بگذارم؛ و این بخاطر سختی و مشقتی بود که به سراغ ابن مسعود آمده بود.
از جابر بن عبدالله رضی الله عنهما روایت است که رسول الله صلى الله عليه وسلم با يکی از يارانش نزدِ مردی از انصار رفت و فرمود: «إِنْ كان عِنْدَكَ مَاءٌ بَاتَ هذه الليلةَ في شَنَّةٍ وإِلَّا كَرَعْنَا»: «اگر نزد تو آبی هست که ديشب در مشک بوده - و سرد شده است، بياور تا بنوشيم - وگرنه با دهان مان از جوی آب می نوشيم».
به روایت بخاریجابر رضی الله عنهما می گوید: رسول الله صلی الله علیه وسلم به همراهی یکی از یارانش که ابوبکر رضی الله عنه بود، نزد مردی از انصار رفت که به او ابوهیثم بن تیهان انصاری رضی الله عنه گفته می شد؛ و از او در مورد آبی که نزد وی در مشک مانده باشد سوال می کند؛ و این در تابستان بوده است؛ چون آبی که در مشک مانده باشد سرد می شود؛ و در ادامه یادآور می شود که: در غیر این صورت با دهان مان و بدون استفاده از ظرف یا دست، از جوی آب می نوشیم.
از عبدالله بن بُسر رضی الله عنه روایت است که می گوید: رسول الله صلى الله عليه وسلم کاسه ای داشت که به آن غرّاء گفته می شد و چهار مرد آن را حمل می کردند. هنگامِ چاشت شد و اصحاب نماز ضحی (چاشت) خواندند؛ در آن هنگام کاسه را آوردند، درحالی که در آن نان تريد شده بود. اطرافش جمع شدند و چون زياد گشتند، رسول الله صلى الله عليه وسلم دو زانو نشست. صحرانشينی گفت: اين چه نشستنی است؟ رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «إِنَّ اللهَ جَعَلَنِي عَبْدًا كَرِيمًا، ولم يَجْعَلْنِي جَبَّارًا عَنِيدًا»: «الله مرا بنده ای بخشنده و خوش اخلاق قرار داده و مرا متکبر و ظالم و منکر حق نگردانيده است»؛ آنگاه افزود: «كُلُوا مِنْ حَوَالَيْهَا، ودَعُوا ذِرْوَتَهَا يُبَارَكْ فِيهَا»: «از اطراف آن بخوريد و بالای آن - يعنی وسطش - را بگذاريد تا با برکت شود».
به روایت ابن ماجه - به روایت ابوداوودرسول الله صلى الله عليه وسلم ظرفی داشت که در آن غذا می خورد و به آن غراء گفته می شد و چهار نفر آن را حمل می کردند؛ وقتی زمان چاشت فرارسید و نماز چاشت را خواندند، غراء را درحالی آوردند که در آن نان ترید شده بود و صحابه اطراف آن نشستند؛ زمانی که تعداد آنها زیاد شد و جا برای نشستن اطراف غراء تنگ شد، رسول الله صلی الله علیه وسلم بر زانوهایش نشست تا جا برای برادرانش باز شود؛ وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم به این صورت نشست، صحرانشینی از میان جمعِ حاضر گفت: ای رسول خدا، این چه نوع نشستنی است؟ چون با تواضع همراه است. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «الله متعال با نبوت و علم، مرا بنده ای بخشنده قرار داده و مرا متکبر و ظالم و مخالف حق قرار نداده است». و رسول الله صلی الله علیه وسلم نه متکبر بود و نه ظالم؛ سپس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «از اطراف ظرف غذا بخورید و از بالای آن – وسط آن – نخورید که برکت در وسط آن است». و به این ترتیب رسول الله صلی الله علیه وسلم به خوردن از کنار ظرف و ترک وسط آن امر نموده و بیان می کند که رعایت این مساله از اسباب برکت در غذا می باشد.