





























Hadeeth Cards
Da'wa cards that highlight great meanings from the noble prophetic hadiths in a simple style and attractive display that helps the Muslim to have a deeper understanding of his religion in an easy way
All
از انس رضی الله عنه روایت است که می گويد: پسری يهودی بود که به رسول الله صلى الله عليه وسلم خدمت می کرد و بيمار شد. رسول الله صلى الله عليه وسلم به عيادتش رفت و کنار سرش نشست و به او فرمود: «أَسْلِمْ»: «اسلام بياور». پسر به پدرش که نزد او بود، نگاه کرد. پدرش گفت: از ابوالقاسم اطاعت کن. لذا آن پسر مسلمان شد. آنگاه رسول الله صلى الله عليه وسلم درحالی بيرون رفت که می فرمود: «الحَمْدُ للهِ الَّذِي أنْقَذَهُ منَ النَّارِ»: «حمد و سپاس الله را سزاست که او را از آتش دوزخ نجات داد».
به روایت بخاریچنانکه در حدیث مذکور آمده است، جوانی یهودی و کم سن و سال در مدینه بود که به رسول الله صلی الله علیه وسلم خدمت می کرد؛ وقتی بیمار شد، رسول الله صلی الله علیه وسلم به عیادت وی رفت و اسلام را بر او عرضه نمود و وی مسلمان شده و اسلام را پذیرفت؛ آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «حمد و سپاس الله را سزاست که او را از آتش دوزخ نجات داد».
از ابوهريره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمودند: «لَوْ دُعِيتُ إِلى كُراعٍ أَوْ ذِرَاعٍ لأَجَبتُ؛ وَلَوْ أُهْدِيَ إِلَيَّ ذِراعٌ أَو كُراعٌ لَقَبِلْتُ»: «اگر مرا به صرفِ پاچه يا ساقِ دستِ (گوسفندی) دعوت کنند، می پذيرم؛ و اگر به من ساقِ دست يا پاچه ی گوسفندی هدیه شود، قبول می کنم».
به روایت بخاریحدیث مذکور دلیلی بر اخلاق نیک و تواضع رسول الله صلى الله عليه وسلم و جلب قلوب مردم توسط ایشان می باشد؛ و اینکه هدیه را قبول می کرد ولو اینکه اندک و ناچیز بود و اگر کسی او را به خانه اش دعوت می کرد، هرچند می دانست که به آنچه دعوت شده، اندک است، باز هم می پذیرفت. چون هدف از پذیرفتن هدیه و قبول دعوت، به دست آوردن دل دیگری و محکم نمودن رابطه ی محبت و دوستی فیما بین می باشد که نپذیرفتن و قبول نکردن این موارد، نفرت و دشمنی ایجاد می کند. و به صورت مشخص ساقِ دست يا پاچه ی گوسفندی ذکر می شود تا به این صورت دو چیز حقیر و ارزشمند در کنار هم ذکر شوند؛ چون رسول الله صلی الله علیه وسلم ساق دست گوسفند را بیشتر دوست داشت و از طرفی پاچه ی گوسفندی ارزشی ندارد.
از انس رضی الله عنه روایت است که می گويد: هيچ ديبا و حريری لمس نکردم که از کف دست رسول الله صلى الله عليه وسلم نرم تر باشد و هيچ بويی خوش تر از بوی رسول الله صلى الله عليه وسلم احساس نکردم. ده سال خدمتکارِ ایشان بودم اما هيچگاه کوچک ترين سخنِ ناخوشايندی به من نگفت؛ اگر کاری کردم که نبايد انجام می دادم، نفرمود: چرا اين کار را انجام دادی؟ همچنين به خاطرِ کاری که انجام ندادم - و بايد انجام می دادم - مرا سرزنش نکرد.
متفق علیهانس بن مالک رضی الله عنه ده سال به رسول الله صلی الله علیه وسلم خدمت می کرد؛ وی توصیف می کند که دست رسول الله صلی الله علیه وسلم نرم بود و بویی که از ایشان به مشام می رسید، خوشبوتر از آن نبود. و می گوید: ده سال خدمتکار رسول الله صلی الله علیه وسلم بودم اما در تمام این مدت سخن ناخوشایندی به من نگفت؛ سخنی که از آن رنجیده شوم؛ و هیچگاه به خاطر کاری که انجام دادم نگفت: چرا این کار را انجام دادی؟ حتی کارهایی که انس به اجتهاد خود انجام می داد، رسول الله صلی الله علیه وسلم او را به خاطر آنها توبیخ نمی کرد یا تذکر نمی داد و یا حتی به وی نمی گفت: چرا این کار را انجام دادی؟ با اینکه انس خدمتکار بود. و همچنین برای کاری که انس انجام نمی داد، نمی گفت: چرا فلان و فلان کار را انجام ندادی؟ و این گوشه ای از اخلاق نیک رسول الله صلی الله علیه وسلم بود.
از عايشه رضی الله عنها روایت است که می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم هرگز هيچ چيزی يا هيچ زن يا خدمتکاری را به دست خويش نزد؛ مگر زمانی که در راه الله جهاد می کرد. و اگر آسیبی از سوی کفار دید، برای خود انتقام نگرفت، مگر اينکه حرمت دين الله متعال شکسته می شد که در اين صورت به خاطر الله انتقام می گرفت.
به روایت مسلماخلاق رسول الله صلی الله علیه وسلم این بود که هرگز در هیچ زمانی حیوان یا زن یا خدمتکاری را نمی زد؛ حال آنکه عادت اغلب مردم زدن آنها بود. وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم بر خلاف جریان موجود در این موارد عمل می کرد، طبعا در سایر موارد این مساله را رعایت می کرد مگر اینکه در راه الله برای اعلای کلمه ی الله جهاد می کرد؛ و کسی آسیب و صدمه ای به ایشان نمی رساند، مگر اینکه برای خود انتقام نمی گرفت؛ چنانکه کفار در روز احد سر و دندان مبارکش را شکستند و گستاخی های دیگری داشتند، با این همه رسول الله صلی الله علیه وسلم گذشت و بردباری می کرد و انتقام نمی گرفت مگر زمانی که محارم الهی زیر پا شده و پرده ی آنها دریده می شد که در این صورت احدی را در این زمینه تایید نکرده و به حال خودش رها نمی کرد.
از عايشه رضی الله عنها روايت است که از رسول الله صلى الله عليه وسلم پرسيد: آيا روزی سخت تر از روز اُحُد بر شما گذشته است؟ رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «لَقَدْ لَقِيتُ مِنْ قَومِكِ، وكَان أَشدُّ ما لَقِيتُ مِنْهُمْ يوْم العقَبَةِ، إِذْ عرَضْتُ نَفسِي على ابْنِ عَبْدِ يَالِيلَ ابنِ عبْدِ كُلالٍ، فلَمْ يُجِبْنِي إِلى ما أَردْتُ، فَانْطَلَقْتُ وَأَنَا مَهْمُومٌ على وَجْهِي، فلَمْ أَسْتَفِقْ إِلاَّ وَأَنا بِقَرنِ الثَّعالِب، فَرفَعْتُ رأْسِي، وَإِذا أَنَا بِسحابَةٍ قَد أَظلَّتْنِي، فنَظَرتُ فَإِذا فِيها جِبريلُ - عليه السلام - فنَادانِي، فقال: إِنَّ اللَّه تعالى قَد سَمِع قَولَ قومِك لَكَ، وَما رَدُّوا عَلَيك، وَقد بعثَ إِلَيك ملَكَ الجبالِ لِتأْمُرَهُ بِمَا شِئْتَ فِيهم. فَنَادَانِي ملَكُ الجِبَالِ، فَسلَّمَ عَليَّ، ثُمَّ قال: يا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّه قَد سمعَ قَولَ قَومِكَ لَك، وأَنَا مَلَكُ الجِبال، وقَدْ بَعَثَني رَبِّي إِلَيْكَ لِتأْمُرَني بِأَمْرِك، فَمَا شِئْتَ، إِنْ شئْتَ أَطْبَقْتُ عَلَيهمُ الأَخْشَبَيْن»: «سختی های فراوانی از قومِ تو ديده ام. سخت ترينش روز عقبه بود؛ آنگاه که خود را به "عبد ياليل بن کُلال" عرضه کردم و او خواسته ام را نپذيرفت. لذا غمگين شدم و به رویِ خود رفتم و تا "قرن الثعالب" به خود نيامدم. آنجا سَرَم را بالا گرفتم؛ ابری ديدم که بر من سايه افکنده بود و چون به آن نگاه کردم، جبريل - عليه السلام - را در آن ديدم. مرا ندا داد و گفت: الله متعال سخنِ قومت و پاسخی را که به تو دادند، شنيد. اينک مَلَک کوه ها را نزدت فرستاده است تا هرچه می خواهی درباره ی آنها به او دستور دهی. سپس مَلَک کوه ها مرا ندا داد، به من سلام کرد و گفت: ای محمد، الله سخنِ قومت و پاسخی را که به تو دادند، شنيد. اينک مرا نزدت فرستاده است تا هرچه می خواهی درباره ی آنها به من دستور دهی؛ چه می خواهی؟ اگر بخواهی دو کوه را بر سرِ ايشان فرود می آورم».
متفق علیهوقتی عایشه رضی الله عنها از رسول الله صلی الله علیه وسلم سوال می کند که آیا روز سخت تر و دشوار تری از روز احد گذرانده است؟ ایشان می فرماید: بله؛ و در ادامه داستان رفتنش به طائف را ذکر می کند. زمانی که رسول الله صلی الله علیه وسلم قریش را در مکه دعوت داد و دعوتش را نپذیرفتند، از مکه به سوی طائف خارج شد تا کلام الله متعال را به آنها برساند و طائفیان را دعوت بدهد؛ اما بی خردی آنها از اهل مکه بیشتر بود و سفاهت شان زیادتر؛ چنانکه پذیرایی آنها از رسول الله صلی الله علیه وسلم با سنگ بود و او را سنگ باران کردند تا جایی که پشت پای مبارکش زخمی شد. در این سفر رسول الله صلی الله علیه وسلم دعوتش را به عبد یالیل بن عبد کلال که از بزرگان طائف و از ثقیف بود عرضه کرد که وی دعوت ایشان را نپذیرفت و باعث شد رسول الله صلی الله علیه وسلم غمگین و پریشان طائف را ترک کند؛ وضعیت رسول الله صلی الله علیه وسلم به گونه ای بود که وقتی طائف را ترک کرد، به خود نیامد مگر در مکانی که به آن قرن الثعالب می گفتند؛ در آنجا ابری بر ایشان سایه افکند که رسول الله صلی الله علیه وسلم سرش را بالا گرفت و در آن جبریل علیه السلام را دید و به او گفت: این ملک کوه ها است که به تو سلام می کند؛ پس به رسول الله صلی الله علیه وسلم سلام می کند و می گوید: پروردگارم مرا نزد تو فرستاده است؛ اگر می خواهی دو کوه را بر سر آنها آوار کنم، چنین می کنم. اما رسول الله صلی الله علیه وسلم از بردباری و دوراندیشی و درنگی که داشت، فرمود: «خیر؛ چنین چیزی نمی خواهم». چون در این صورت هلاک و نابود می شدند و اثری از آنها باقی نمی ماند. بنابراین فرمود: «لا، وإني لأَرْجُو أَنْ يُخْرِجَ اللَّه مِنْ أَصْلابِهِم منْ يَعْبُدُ اللَّه وَحْدَهُ لا يُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً»: «(خير؛) بلکه اميدوارم الله از نسلِ اينها کسانی پديد آورَد که فقط الله يکتا را عبادت کنند و چيزی را شريکش نسازند». این بود که الله متعال از نسل مشرکانی که رسول الله صلی الله علیه وسلم را آزردند و بیشترین اذیت و آزار را متوجه ایشان کردند، کسانی را پدید آورد که تنها الله متعال را عبادت می کردند و چیزی را با او شریک نمی کردند.
از انس رضی الله عنه روایت است که می گوید: ابوطلحه به ام سُلَيم گفت: صدای رسول الله صلى الله عليه وسلم را خيلی ضعيف و آهسته شنيدم و گمان می کنم علتش گرسنگی است. آيا نزد تو چيزی برای خوردن يافت می شود؟ ام سليم پاسخ داد: بله؛ آنگاه چند نان جو آورد و نان را در قسمتی از چارقدش پيچيد و سپس آن را زير لباسم پنهان کرد و قسمت ديگر چارقد را روی من انداخت و مرا نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم فرستاد. من بسته ی نان را نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم بردم و ديدم که ايشان با تعدادی از مردم در مسجد نشسته اند. بالای سرشان ايستادم. رسول الله صلى الله عليه وسلم به من فرمود: «أَرْسَلَكَ أَبُو طَلْحَة؟»: «آيا ابوطلحه تو را فرستاده است؟» گفتم: بله. پرسيد: «أَلِطَعَام»: «آيا برای غذا؟» گفتم: بله. رسول الله صلى الله عليه وسلم به مردم فرمود: «قُومُوا»: «برخيزيد». و همه به راه افتادند و من پيشاپيش آنها رفتم تا اينکه نزد ابوطلحه آمدم و به او خبر دادم (که رسول الله صلى الله عليه وسلم با تعدادی از مردم می آيند). ابوطلحه گفت: ای ام سُلَيم! رسول الله صلى الله عليه وسلم با مردم می آید حال آنکه غذایی نداريم که از آنها پذيرايی کنيم. ام سليم گفت: الله و پيامبرش داناترند. پس ابوطلحه به استقبال رسول الله صلى الله عليه وسلم رفت تا اينکه ايشان را ديد و با هم آمدند و وارد خانه شدند. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «هَلُمِّي ما عِندَكِ يا أُمَّ سُلَيْمٍ»: «ای ام سليم! آن چه داری بياور». و ام سليم همان نان را آورد و رسول الله صلى الله عليه وسلم دستور داد که نان را خُرد کنند. ام سليم خيک روغن را فشار داد و نان را چرب کرد. سپس رسول الله صلى الله عليه وسلم دعايی که الله می داند بر روی نان چرب خواند و فرمود: «ائذَن لِعَشَرَةٍ»: «به ده نفر اجازه ی ورود بده». و ابوطلحه به آنها اجازه ی ورود داد و آنها وارد خانه شدند، شکمِ سير غذا خوردند و بيرون رفتند. سپس رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «ائذَن لِعَشَرَةٍ»: «به ده نفرِ ديگر اجازه ی ورود بده». ابوطلحه ده نفر را به داخل خانه خواند؛ آنها نيز سير خوردند و بيرون رفتند و بدين ترتيب همه ی همراهان رسول الله صلى الله عليه وسلم که هفتاد يا هشتاد نفر بودند، غذا خوردند و سير شدند. متفق علیه و در روایت دیگری آمده است: مرتب ده نفر وارد می شدند و ده نفر بيرون می رفتند تا اينکه کسی از آنها باقی نماند، مگر آن که وارد خانه شده و شکم سير غذا خورده بود. سپس رسول الله صلى الله عليه وسلم آن غذا را جمع کرد و ديد که تغييری نکرده و مثلِ زمانی است که از آن خوردند. و در روایتی آمده است: ده نفر ده نفر غذا خوردند و به همين ترتيب به هشتاد نفر غذا داد و سپس خودِ رسول الله صلى الله عليه وسلم و خانواده ی ابوطلحه غذا خوردند و غذايی به اندازه ی غذای يک ميهمانی باقی گذاشتند. در روایتی آمده است: به اندازه ای غذا گذاشتند که از اين غذا به همسايه ها نيز دادند. و در روایتی از انس رضی الله عنه آمده است که می گوید: روزی نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم آمدم و ديدم که با يارانش نشسته و شکمش را با پارچه ای بسته است. از يارانش پرسيدم: چرا رسول الله صلى الله عليه وسلم شکمش را بسته است؟ گفتند: به علت گرسنگی. لذا نزد ابوطلحه رفتم که شوهرِ مادرم، ام سليم دختر ملحان بود و گفتم: ای پدر! رسول الله صلى الله عليه وسلم را ديدم که با پارچه ای شکمش را بسته بود. علتش را از يارانش پرسيدم، گفتند: به علت گرسنگی است. پس ابوطلحه نزد مادرم رفت و گفت: آيا چيزی برای خوردن هست؟ مادرم گفت: بله؛ چند پاره نان و چند دانه خرما. اگر رسول الله صلى الله عليه وسلم تنها نزدمان بيايد، می توانيم از ايشان پذيرایی کنيم تا سير شوند؛ اما اگر کسی ديگر با او بيايد، برای شان کم است. و سپس بقيه ی حديث را ذکر کرد.
متفق علیهرسول الله صلی الله علیه وسلم به شدت گرسنه بود و ابوطلحه رضی الله عنه از طریق صدای ضعیف رسول الله صلی الله علیه وسلم متوجه وضعیت ایشان شد، از این رو ماجرا را به همسرش ام سلیم گفت و او را در جریان حال رسول الله صلی الله علیه وسلم قرار داد و از وی پرسید: آیا چیزی برای خوردن داری؟ ام سلیم گفت: بله، یعنی در حدی که گرسنگی رسول الله صلی الله علیه وسلم را رفع نماید داریم، در نتیجه چند قرص نان جو بیرون آورد، سپس آنها را در بخشی از چارقدی پیچید و زیر لباس انس رضی الله عنه گذاشت و باقی آن چارقد را به عنوان ردائی برای پوشش او قرار داد. وقتی انس رضی الله عنه نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفت، ایشان را در میان یارانش دید. پس بالای سر آنها ایستاد. رسول الله صلی الله علیه وسلم به او گفت: ابوطلحه تو را فرستاده است؟ انس گفت: بله. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: آیا برای غذا؟ یعنی آیا تو را فرستاده تا ما را به صرف غذا دعوت نمایی؟ انس گفت: بله. و انس رضی الله عنه نتوانست غذا را به رسول الله صلی الله علیه وسلم بدهد، زیرا تعداد زیادی از اصحاب پیرامون ایشان بودند و عادت رسول الله صلی الله علیه وسلم را می دانست که خودش را بر اصحابش ترجیح نمی دهد. درنتیجه در پاسخ به این سوال که آیا برای دعوت به غذا اینجا آمده ای؟ گفت: بله، تا اینکه ایشان به تنهایی بلند شود و به خانه ابوطلحه بیاید و آنها به هدف خود، یعنی غذا دادن به رسول الله صلی الله علیه وسلم برسند. اینجا بود که رسول الله صلی الله علیه وسلم خطاب به اصحاب خود فرمود: «بلند شوید» در نتیجه همگی براه افتادند؛ انس می گوید: من پیشاپیش آنها می رفتم. و در روایتی آمده که انس گفت: من بخاطر تعداد زیادی که همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم بودند، نگران بودم. تا اینکه به ابوطلحه رسیدم و او را در جریان گذاشتم. ابوطلحه گفت: ای ام سلیم، رسول الله صلی الله علیه وسلم همراه با مردم در حال آمدن است و ما چیزی نداریم تا از آنان پذیرایی کنیم؟ ام سلیم گفت: الله و رسولش بهتر می دانند. ام سلیم رضی الله عنها موضوع را به الله و رسولش می سپارد. گویا می داند رسول الله صلی الله علیه وسلم عمدا این کار را کرده تا کرامتی از ایشان در باب افزایش غذا نمایان گردد. و این نشان از زیرکی ام سلیم و هوش بالای او دارد. بنابراین ابوطلحه به استقبال رسول الله صلی الله علیه وسلم می رود و همراه یکدیگر وارد خانه ابوطلحه می شوند و رسول الله صلی الله علیه وسلم به ام سلیم می گوید: «آنچه داری بیاور». و در روایتی آمده است که: ابوطلحه به استقبال رسول الله صلی الله علیه وسلم آمده و گفت: یا رسول الله جز یک قرص نان که ام سلیم درست کرده چیز دیگری نداریم. و در روایتی آمده: ابوطلحه گفت: فقط یک قرص نان است. و رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «إن الله سَيُبَارك فيه»: «الله در آن برکت قرار خواهد داد». و در روایتی آمده: ابوطلحه گفت: یا رسول الله، من انس را فرستادم تا فقط شما را دعوت کند و ما به اندازه ای غذا نداریم تا کسانی را که می بینم سیر کند. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «ادخل فإن الله سَيُبَارك فيما عندك»: «وارد شو، زیرا خداوند در آنچه داری برکت قرار خواهد داد». وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم وارد خانه ابوطلحه شد، فرمود: «ای ام سلیم آنچه داری بیاور». و ام سلیم نیز آن نان را آورد و رسول الله صلى الله عليه وسلم دستور داد که نان را خُرد کنند. و ام سليم خيک روغن را فشار داد و نان را چرب کرد. سپس رسول الله صلى الله عليه وسلم دعايی که الله می داند بر روی نان چرب خواند، یعنی دعا کرد که خداوند در این غذای اندک برکت نهد. و در روایتی آمده است: آن را آوردم، ایشان گره را باز کرد و فرمود: «بسم الله اللهم أعْظِمْ فيها البركة»: «به نام الله، پروردگارا در آن برکت بسیاری قرار بده». سپس فرمود: «به ده نفر اجازه ورود بده». و ابوطلحه به آنها اجازه ی ورود داد و از غذا خوردند تا اینکه سیر شدند، سپس بیرون رفتند؛ آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «به ده نفر دیگر اجازه ورود بده». و به آنها اجازه داد، وارد شدند؛ و در نهایت همگی از آن خوردند و سیر شدند و تعداد آنها هفتاد یا هشتاد نفر بود. متفق علیه و در روایتی آمده است: پیوسته این افراد وارد شده و خارج می شدند تا اینکه هیچکس باقی نماند، مگر اینکه همگی غذا خوردند و سیر شدند. سپس رسول الله صلى الله عليه وسلم غذای مذکور را جمع کرد که تغييری نکرده و همچون زمانی بود که از آن می خوردند. و در روایتی آمده است: ده نفر ده نفر از آن غذا خوردند، تا اینکه هشتاد مرد از آن خوردند. و سپس خودِ رسول الله صلى الله عليه وسلم و خانواده ی ابوطلحه غذا خوردند و غذايی به اندازه ی غذای يک ميهمانی باقی گذاشتند. در روایتی آمده است: به اندازه ای غذا گذاشتند که از اين غذا به همسايه ها نيز دادند.
از ابن عباس رضی الله عنهما روایت است که می گوید: روز جنگ بدر، رسول الله صلی الله علیه وسلم به مشرکان که تعدادشان هزار نفر بود و مسلمانان که سيصد و نوزده نفر بودند، نگاهی انداخت و رو بسوی قبله نمود و دست هايش را بلند کرد و پروردگارش را صدا زد و فرمود: «اللَّهُمَّ أَنْجِزْ لِي مَا وَعَدْتَنِي، اللَّهُمَّ آتِ مَا وَعَدْتَنِى، اللَّهُمَّ إِنْ تَهْلِكْ هَذِهِ الْعِصَابَةُ مِنْ أَهْلِ الإِسْلاَمِ لاَ تُعْبَدْ فِي الأَرْضِ»: «بار الها، وعده ات را عملی کن؛ بار الها، به وعده ات وفا کن؛ اگر اين گروه از مسلمانان را هلاک کنی، روی زمين عبادت نخواهی شد». و همچنان رو به قبله، دستهایش بلند بود و از پروردگارش کمک می خواست تا اينکه ردايش از شانه هايش به زمين افتاد. در اين هنگام ابوبکر نزديک رفت و ردايش را برداشت و روی شانه هايش گذاشت و از پشت، دست به گردنش انداخت و گفت: يا رسول الله، دعا و درخواست از الله متعال کافی است. الله به وعده اش عمل خواهد نمود. در اين باره الله متعال اين آيه را نازل فرمود که: «إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُم بِأَلْفٍ مِّنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ» [الأنفال: 9] «[روز بدر را به یاد آورید؛] آنگاه كه از پروردگارتان فریادرسى [و یارى] مى خواستید و او [درخواستِ] شما را پذیرفت [و فرمود:] بی گمان شما را با هزار ملک که پیاپی فرود می آیند یاری می کنم». در نتيجه، الله متعال پيامبرش را با ملائکه یاری نمود. ابو زميل می گويد: ابن عباس رضی الله عنهما به من گفت: در آن روز، يک مرد مسلمان به دنبال يک نفر از مشرکين می دويد؛ ناگهان صدای شلاق را از بالای سرش شنيد و همچنين صدای اسب سواری را شنيد که می گفت: ای حيزوم، بشتاب. آن مسلمان به مشرکی که جلويش قرار داشت نگاه کرد و ديد که به پشت سر به زمين افتاد و اثری مانند ضربه ی شلاق روی بينی اش وجود دارد و چهره اش پاره شده و رنگ تمام چهره اش سبز شده است. آن مرد انصاری نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد و ماجرا را برايش بيان نمود. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «صَدَقْتَ، ذَلِكَ مِنْ مَدَدِ السَّمَاءِ الثَّالِثَةِ»: «راست می گويی،آن مدد و یاری آسمان سوم بوده است». در آن روز، مسلمانان هفتاد نفر از مشرکان را کشتند و هفتاد نفر را به اسارت گرفتند. ابو زميل می گويد: ابن عباس گفت: بعد از به اسارت گرفتن اسيران، رسول الله صلی الله علیه وسلم به ابوبکر و عمر فرمود: «مَا تَرَوْنَ فِي هَؤُلاَءِ الأُسَارَى»: «نظر شما درباره ی اين اسيران چيست؟» ابوبکر گفت: ای پیامبر خدا، آنان پسر عموها و خويشاوندان ما هستند؛ نظر من اين است که از آنان فديه بگيريد؛ چرا که باعث تقويت ما در برابر کفار می شود و چه بسا که الله متعال هم آنان را به سوی اسلام هدايت نمايد. آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم به عمر بن خطاب فرمود: «مَا تَرَى يَا ابْنَ الْخَطَّابِ»: «ای فرزند خطاب، نظر تو چيست؟» عمر می گويد: گفتم: نه، يا رسول الله، سوگند به الله که نظر من مانند نظر ابوبکر نيست؛ نظر من اين است که به ما اختيار دهی تا گردن شان را بزنيم؛ عقيل را در اختيار علی قرار دهی تا گردنش را بزند و فلان خويشاوند مرا در اختيار من قرار دهی تا گردنش را بزنم؛ زيرا اينها سران و بزرگان کفر هستند. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم به رأی ابوبکر تمايل نشان داد و به سخنان من تمايلی نشان نداد. عمر رضی الله عنه می گويد: فردای آن روز آمدم و ديدم که رسول الله صلی الله علیه وسلم و ابوبکر نشسته اند و گريه می کنند. گفتم: يا رسول الله، به من بگو که تو و همراهت چرا گريه می کنيد؟ اگر گريه ام بيايد، گريه می کنم. و اگر گريه ام نيايد، به سبب گريه ی شما، خود را به گريه می زنم. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «أَبْكِى لِلَّذِى عَرَضَ عَلَيَّ أَصْحَابُكَ مِنْ أَخْذِهِمُ الْفِدَاءَ، لَقَدْ عُرِضَ عَلَيَّ عَذَابُهُمْ أَدْنَى مِنْ هَذِهِ الشَّجَرَةِ»: «به خاطر پيشنهاد دوستانت مبنی بر اينکه از اسيران فديه بگيرم، گريه می کنم؛ عذاب آنان نزديک تر از اين درخت - اشاره به درختی نزديک - به من عرضه گرديد». و الله متعال اين آيات را نازل فرمود که: «مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (67) لَوْلَا كِتَابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ (68) فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلَالًا طَيِّبًا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ) [الأنفال: 67 - 69] «برای هیچ پیامبری سزاوار نیست که اسیرانی [از لشکر کفار] داشته باشد تا [زمانی که با ریختن خون آنها] در زمین کشتار بسیار به راه اندازد [تا به این وسیله دشمن را به وحشت بیندازد]. شما [مؤمنان، با گرفتن فدیه از اسیران بدر، ثروت و] کالای دنیا را می خواهید و الله آخرت را [برای تان] می خواهد؛ و الله شکست ناپذیرِ حکیم است. اگر در آنچه [از غنایم و فدیه ها که] گرفتید، حکم پیشین الهی وجود نداشت [و آن را برای تان حلال نکرده بود]، قطعاً عذابی بزرگ به شما می رسید. پس [اکنون] از آنچه غنیمت گرفته اید، حلال و پاکیزه بخورید و از الله پروا کنید. به راستی که الله آمرزندۀ مهربان است». و اينگونه الله متعال غنيمت را برای آنان حلال نمود.
به روایت مسلمروز جنگ بدر، رسول الله صلی الله علیه وسلم به مشرکان که تعدادشان هزار مرد بود و مسلمانان که سيصد و نوزده نفر بودند، نگاهی انداخت؛ ایشان که کم بودن یارانش را نسبت به مشرکین مشاهده می نمود، رو به قبله نمود و دست هايش را بلند کرد و با صدای بلند شروع به دعا نمود و فرمود: «اللَّهُمَّ أَنْجِزْ لِي مَا وَعَدْتَنِي، اللَّهُمَّ آتِ مَا وَعَدْتَنِى، اللَّهُمَّ إِنْ تَهْلِكْ هَذِهِ الْعِصَابَةُ مِنْ أَهْلِ الإِسْلاَمِ لاَ تُعْبَدْ فِي الأَرْضِ»؛ یعنی: پروردگارا وعده ای را که به من دادی محقق گردان و مسلمانان را بر کافران پیروز گردان، چرا که اگر این گروه از مسلمانان را هلاک کنی، هرگز در زمین عبادت نخواهی شد. و همچنان رو به قبله دست هايش بلند بود و از پروردگارش کمک می خواست تا اينکه ردايش از شانه هايش به زمين افتاد. در اين هنگام، ابوبکر نزديک رفت و ردايش را برداشت و روی شانه هايش گذاشت و از پشت، دست به گردنش انداخت و گفت: يا رسول الله، دعا و درخواست از الله متعال کافی است؛ الله به وعده اش عمل خواهد نمود. در اين باره الله متعال اين آيه را نازل فرمود که: «إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُم بِأَلْفٍ مِّنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ» [الأنفال: 9] «[روز بدر را به یاد آورید؛] آنگاه كه از پروردگارتان فریادرسى [و یارى] مى خواستید و او [درخواستِ] شما را پذیرفت [و فرمود:] بی گمان، شما را با هزار ملک که پیاپی فرود می آیند یاری می کنم»؛ یعنی آنگاه که به الله پناه آورده بودید و از او درخواست پیروزی و موفقیت می کردید و الله شما را اجابت نمود و با هزار ملک که پیاپی فرود می آیند یاری داد. سپس ابن عباس رضی الله عنهما خبر می دهد که: در آن روز، يک مرد مسلمان به دنبال يک نفر از مشرکين می دويد تا او را به قتل برساند؛ ناگهان صدای شلاق را از بالای سرش شنيد و همچنين صدای اسب سواری را شنيد که می گفت: ای حيزوم! بشتاب. مسلمان مذکور به مشرکی که جلويش قرار داشت نگاه کرد و مشاهده نمود که به پشت سر به زمين افتاد و اثری مانند ضربه ی شلاق روی بينی اش وجود دارد و چهره اش پاره شده است. آن مرد انصاری نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد و ماجرا را برايش بيان نمود. و رسول الله صلی الله علیه وسلم به او خبر داد که آن سوارکار، ملکی از آسمان سوم بوده و حیزوم نام اسب این ملک بوده است. در آن روز، مسلمانان هفتاد نفر از مشرکان را کشتند و هفتاد نفر را به اسارت گرفتند. بعد از به اسارت گرفتن اسيران، رسول الله صلی الله علیه وسلم به ابوبکر و عمر فرمود: با اين اسيران چه کنیم؟ ابوبکر رضی الله عنه گفت: يا رسول الله، آنان پسر عموها و خويشاوندان ما هستند؛ نظر من اين است که از آنان فديه بگيريد و آزادشان کنید؛ چرا که باعث تقويت ما در برابر کفار می شود و چه بسا که الله متعال هم آنان را به سوی اسلام هدايت نمايد. و عمر رضی الله عنه گفت: نه، يا رسول الله، سوگند به الله که من با نظر ابوبکر موافق نيستم؛ نظر من اين است که به ما اختيار دهی تا گردن شان را بزنيم؛ و هریک از ما خویشاوند خود را به قتل برساند؛ زيرا اينها سران و بزرگان کفر و گمراهی هستند. اما رسول الله صلی الله علیه وسلم به رأی ابوبکر تمايل نشان داد و به سخنان عمر تمايلی نشان نداد. روز بعد عمر رضی الله عنه آمد و رسول الله صلی الله علیه وسلم و ابوبکر را در حالی مشاهده کرد که نشسته اند و گريه می کنند. عمر رضی الله عنه گفت: يا رسول الله، به من خبر دهید که تو و همراهت به چه دلیل گريه می کنيد؟ اگر گريه ام بيايد، گريه می کنم. و اگر گريه ام نيايد، به سبب گريه ی شما، حالت گریه به خود می گیرم و در گریه با شما شریک می شوم. بنابراین رسول الله صلی الله علیه وسلم به او خبر می دهد از این جهت می گرید که الله متعال بر کسانی که پیشنهاد گرفتن فدیه را قبول نموده اند، عذابی را عرضه نموده است و این عذاب نزدیک تر از این درخت است - و به درختی در نزدیکی خود اشاره نمود -. و الله متعال اين آيات را نازل فرمود: «مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (67) لَوْلَا كِتَابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ (68) فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلَالًا طَيِّبًا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ) [الأنفال: 67 - 69]؛ یعنی: شایسته پیامبر نیست که وقتی با کافرانی می جنگد که به دنبال خاموش کردن نور الله و از بین بردن دینش هستند، تلاش کند تا آنان را اسیر نماید و آنان را نگه دارد تا از ایشان فدیه بگیرد؛ زیرا گرفتن فدیه در قبال از بین بردن شر آنان بهره بسیار کمتری بدست می دهد. و مادامی که آنها شرور و نیرومند هستند بهتر است که اسیر نشوند. اما چنانچه ضعیف گشته و شرشان از بین برود، آنگاه اسیر نمودن و زنده باقی گذاشتن آنها ایرادی ندارد. سپس الله متعال اموالی را که بزور از کافران می گیرند، برای آنان حلال گردانید.
از جابر بن عبدالله رضی الله عنهما روایت است که می گوید: همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم برای نماز عید حاضر شدم. ایشان پیش از ایراد خطبه، بدون اینکه اذان و اقامه گفته شود، نماز خواند. سپس (برای ایراد خطبه) بلند شد و بر بلال تکیه زد. پس به تقوای الهی فرمان داد و به اطاعت از او تشویق نمود و مردم را پند و اندرز داد و آنان را متذکر شد. سپس به راه افتاد تا اینکه به زنان رسید، آنها را پند و اندرز داد و متذکر شد. و فرمود: «تَصَدَّقْنَ فَإِنَّ أَكْثَرَكُنَّ حَطَبُ جَهَنَّمَ»: «(ای زنان) صدقه بدهید، زیرا بیشتر شما هیزم جهنم هستید». پس یکی از زنانی که در آن میان نشسته بود و گونه هایش رنگی متفاوت از رنگ اصلی اش داشت، بلند شده و گفت: چرا ای رسول الله؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «لِأَنَّكُنَّ تُكْثِرْنَ الشَّكَاةَ، وَتَكْفُرْنَ الْعَشِيرَ»: «زيرا شما زن ها بسيار شکايت و گله و ناسپاسی شوهر می کنيد». جابر رضى الله عنه می گوید: آن وقت زنان شروع به صدقه دادن کردند و جواهرات خود را که شامل گوشواره و انگشتر بود در لباس بلال می ريختند».
متفق علیهرسول الله صلی الله علیه وسلم به همراه اصحابش نماز عید را بدون اذان و اقامه می خواند؛ آنگاه که از نماز فارغ می شود، برای آنها خطبه خوانده و آنها را به تقوای الهی فرمان می دهد: اینکه اوامر پرودگار را بجا آورده و از منهیات او بپرهیزند و در پنهان و آشکار از الله اطاعت نمایند؛ و همیشه وعده و وعید پروردگار را به خاطر داشته باشند تا اینکه با بیم و امید پند گیرند. و از آنجا که زنان دور از مردان بودند و صدای خطبه را نمی شنیدند و رسول الله صلی الله علیه وسلم نیز نسبت به بزرگ و کوچک حریص و مهربان بود، همراه با بلال به سمت زنان می رود و آنها را پند و اندرز می دهد و متذکر می شود و بطور ویژه آنها را موعظه می نماید. و برای آنها بیان می کند که بیشتر اهل جهنم را زنان تشکیل می دهند و راه نجات آنها از آتش جهنم صدقه دادن است، زیرا صدقه خشم پروردگار را خاموش می کند. یکی از زنانی که در آن میان نشسته، بلند می شود و در مورد علت اینکه زنان بیشتر جهنمیان را تشکیل می دهند، از ایشان سؤال نی کند، تا با دانستن علت، از آن دوری نمایند. و رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: زیرا شما زیاد شکایت نموده و سخنان ناپسند می گویید و اگر (شوهر) نیکوکار حتی یک مرتبه به شما نیکی نکند، تمام نیکی های او را انکار می کنید. بنابراین از آنجا که زنان صحابه رضی الله عنهم بسوی خیر و نیکی و دوری از آنچه خشم الله را در پی دارد، از یکدیگر سبقت می گرفتند، جواهرات خود شامل گوشواره ها و انگشترهای خود را بیرون آورده و صدقه دادند؛ و بخاطر محبتی که نسبت به رضایت و نعمت های الله داشتند، جواهرات را در لباس بلال می ریختند.
از انس بن مالک رضی الله عنه روایت است که می گوید: درحالی که رسول الله صلی الله علیه وسلم کودک بود و در حال بازی با کودکان، جبریل نزد ایشان رفته و او را گرفته و بر زمین خوابانده و سینه اش را شکافته و قلبش را از آن بیرون کرده و از آن پاره خون بسته ای جدا نموده و گفته است: این نصیب و بهره شیطان از توست؛ سپس قلب ایشان را در تشتی طلایی با آب زمزم شستشو داده و آن را به یکدیگر پیوند داده و در جای خود نهاده است. و کودکان با سرعت نزد مادر - رضایی - ایشان رفته و گفتند: محمد کشته شد. همگی نزد ایشان رفتند درحالی که رسول الله صلی الله علیه وسلم رنگ پریده بود. انس می گوید: من اثر آن دوخت و پیوند را در سینه ایشان مشاهده نمودم.
به روایت مسلمدرحالی که رسول الله صلی الله علیه وسلم کودکی کم سن و سال بود و با سایر کودکان بازی می کرد، جبریل نزد ایشان آمده و او را گرفته و به پشت بر زمین خوابانده و قلبش را پاره کرده و خون غلیظی را از آن بیرون نموده است. خونی که مادر فسادها و گناهان در قلب است. و به ایشان فرموده است: این بهره شیطان از توست، اگر همیشه همراه تو باشد. سپس قلب ایشان را در ظرفی از جنس طلا و با آب زمزم شستشو داده و محل پارگی در قلب را ترمیم نموده و پیوند داده و قلبش را سر جایش قرار داده است. در این میان کودکانی که با او بازی می کردند با سرعت نزد دایه ایشان حلیمه رفتند و گفتند: محمد کشته شد. و همگی با هم نزد ایشان رفتند و او را رنگ پریده یافتند. انس رضی الله عنه راوی این حدیث است که در زمان وقوع این ماجرا حضور نداشته است، اما بدون تردید با تواتر و شهرت از افراد ثقه این داستان به ایشان رسیده است؛ وی می گوید: من اثر سوزن را بر سینه ایشان مشاهده نمودم. و این دلیل دیگری بر حسی و مادی بودن شق صدر و نه معنوی بودن آن است. باید تسلیم این حدیث و امثال آن شد و به آنها ایمان آورد و نباید بصورت مجازی آن را تأویل نمود. زیرا ضرورتی در این زمینه وجود ندارد. چراکه خبری از فردی صادق و مصدوق است در رابطه با قدرت پروردگار.